تبليغاتX
یک داستان نویس ازدیارخوانسار زیبا

یک داستان نویس ازدیارخوانسار زیبا

این وبلاگ به ارائه داستانهای گوناگون می پردازد

باپخش شدن سریال جومونگ گوشه اطاقم نشسته بودم وفکرمی کردم خواستگارم توی هوا چرخ ومی زنه وباشمشیرش بقیه روازسر راه برمیداره ویک راست میاد ومنو سواراسبش می کنه ومی بره کاخ آرزوهام.این روزا ظاهرامشکل ازدواج منو ومملکتو سیاستواقتصاد همه باید به دست جومونگ حل بشه اونیم که این وسط دروغ میگه یک روش مثل امپراطوررنگی میشه.خوب حالا باید یه جوری جومونگ روپیداکنیم . اون که خبرنداره عشق زندگیش کجاست.واسه همین چادرمو سرکردمو رفتم به بهونه میوه خریدن که واسه دختراتوی محله مایک کم همچینی زشته وپیرزنهای بزرگواربهشون برمی خوره رفتم بقالی مش کریم تابلکه جومونگ بهش بربخوره وبیاد میوه هاروازمن بگیره واول نگام کنه وبعد دلش هری بریزه وبعد...

خلاصه میوه هاروخریدم کلی تابلوبازی دراوردم یک کم راهو اومدم که جومونگ پیداش شد و بعداز لحظاتی گفت پروین خانم شما بزرگوارید شما متینید شما بی نظیرید(منم داشتم روی آسمون خوشبختی پروازمی کردم) که یکهوازاون بالامنو انداخت پایین وگفت من عجله دارم بی زحمت این دوتا کیسه روهم ببریددم خونه ماکه مامانم عجله داره وبرای مهموناش می خواد.گفتم مهمون؟ من ومن کنان گفت :آره دیگه خونواده نامزدم اینا اومدن ومن ................

خوب اون روزهم جومونگمونو پیدانکردیم .هرراهیوبگیدامتحان کردم اعم ازجزوه دادن به همکلاسی وخسته کنار ایستگاه اتوبوس وایستادن ویواش یواش راه رفتن کنارماشینهای خوشگل بچه پولدارا ونشستن توی سلف بایه حالت رمانتیکو وپشت سرهم سمیناردادن و..

امافایده ای نکردکه نکرد.توی یکی ازهمین روزهاخسته ازدانشگاه برمی گشتم خونه.هواگرم وآفتابی بود توی ذهنم داشتم به جومونگ وپروژه استادفکرمی کردم .پروژه راجع به افسانه های کهن ادبیات فارسی بود.وقتی رسیدم خونه زنگ دروکه زدم یک لحظه نگاهم به پنجره اطاق همسایه که درست مشرف وروبروبه پنجره اطاق من بود خورد.دیدم یه آقاپسردرسخون یک لحظه سرشوکردبیرون وهمچین که نگاش به من افتاد عین جن غیب شد.زیاد صحنه روجدی نگرفتم.توی خونه باشربت خنک مامان پز خستگیمو درکردم.کمی باهم حرف زدیم ومن اومدم توی اطاق تااون هم ملحق بشه به بقیه خواب آلو های خونمون.کمی روی تختم درازکشیدم وبه پروژه فکرمی کردم که صدای زمزمه شعری من روبه خودش آورد.

که عشق آسان نموداول ولی افتاده مشکلها

بعدهم این شعر:یارب نگاهی بردل خسته ماکن .

یک دفعه توی ذهنم اول تحقیق جرقه زد ورفتم سراغ کتاب وشروع کردم به خوندن داستان لیلی ومجنون.توی عمق داستان که رفتم دیدم چه عظمتی داره فرهنگ ما .هزاران جلوه عشق مثل خورشید توی ادبیات ماداره می درخشه وما دلبسته یه نگاه نیمه مهربون جومونگ شدیم.توی کتاب غرق بودم که بازهمون زمزمه آشنا تکرارکرد که مجنون آن لیلی بی توجه خموش خفته دررویای خویشم .بلافاصله پریدم وازپنجره بیرون رونگاه کردم که یک لحظه یه نگاه عاشق رو روبروی خودم ودیدم ودیگه ندیدم.همون لحظه کافی بودتا عشق وامید وآرزو رو نزدیک خودم کشف کنم وازجومونگ غریبه وفکرش خارج بشم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 22:3  توسط زهره شاه حیدری  | 

توی ایوان خانه نشسته بودم داشتم چای می خوردم.نتیجه خوبی توی امتحان نگرفته بودم .راستش خیلی خونده بودم اماخوب انگارمغزم درست کارنمی کرد نمی دونم چرابعضیا اینقدردقت دارندونمره خوبی می گیرندوزیادهم نمی خونند.باافکارم توی خونه تنهابودم که قلم جادوبه سراغم اومدوگفت بیاتاباهم یه دنیای شیرینو مجسم کنیم.حرفشوگوش دادم ودستمو به دستش دادم ویکهوخودموتوی راهروی دانشکده برق صنعتی شریف دیدم.وای باورم نمی شداومدم ثبت نام برای رشته مهندسی برق اونم توی شریف.شگفت انگیزه بالاخره تلاشم جواب داد اماخوب من باید یه نابغه باشم که خیلی چیزهاروطراحی می کنه .کمترازبیست هم نباید بیارم کارسختی نیست.خلاصه ثبت نامم روتکمیل کردم ورفتم خوابگاه تابادوستای جدیدم آشنابشم.بعدازدوسه روزی هم وسایلموجاگیرکردم وهم معارفه دانشگاه روگذروندم ودیگه درس خوندنمو شروع کردم.باورم نمی شدسرهرکلاسی که می نشستم فی الفورمطالب استادویادمی گرفتم وتوی خوابگاه هم سریع مسائلوحل می کردم.دیدم وقت زیادمیارم ودوروزتوی هفته هم بیکارم.رفتم سراغ یکی از آشناهامون که توی تهران زندگی می کرد وباکمک اون توی یکی ازمراکزمجازتعمیر رادیو وتلویزیون مشغول به کارشدم.بعدازمدتی دستگاههای خراب روبه شکل عجیبی تعمیرمی کردم وحتی باسرهم بندی وسایل نیمه خراب می تونستم یک سری امکان جدید برای اون دستگاه تلویزیون بگذارم.تونستم یک روز یکیشونو تبدیل به ماهواره سرخودبکنم که بعداطلاعات اومدسراغم چون تلویزیون مال یک افسرامنیت اطلاعات بود خلاصه ازاون مخمصه خلاص شدم وبه کارم ادامه دادم.توی دانشگاه توی هرامتحانی بیست می آوردم وترم یک رو بامعدل بیست گذروندم ترم بعدبیست وچهارواحدگرفتم وحسابی میون استادامعروف شده بودم.ازاو ن طرف صاحبکارم هم یه حقوق عالی بهم می داد تاتنهاش نگذارم چون مشتریهاش چندبرابر شده بودند واونم حسابی معروف شده بود.من هم دلم نمی خواست کارمورهاکنم درواقع آرزو داشتم یک روزی تکنولوژی ساخت تلویزیون روبدست بیارم.سه ساله لیسانس گرفتم یک سال ونیمه فوق لیسانس گرفتم وروزهای دفاع ازپایان نامه رومی گذروندم که فناوری ساخت یک تلویزیون کوچولوی ماهواره ای روبدست آوردم.همون موقع باصاحب کارم تصمیم گرفتیم حتی باوجودضرروعدم حمایت دولت یه کارخونه کوچولوراه بندازیم.فقط دوتاازقطعه هاش توی کشورتولید نمی شد که مجبورمی شدیم ازچین واردکنیم خوب چاره ای نبود کارخونه که راه افتادمن ترم دوم دکترابودم و۲۳سال بیشترنداشتم .تلویزیونهای ما فناوری خاصی داشت.اولا به اینترنت وصل می شد ثانیا می تونستی به عنوان دوربین مداربسته ازش استفاده کنیوتصاویرمنزلوروی گوشی همراهت ببینی.ثالثا می تونستی تمام وسایل خونه روالکترونیکی کنی وبرنامه کارشوبه تلویزیون بدی وباگوشیت کنترل کنی.قیمتش هم پایین بودخدامی دونه چقدرتوی کارمون اخلال ایجادکردند اونهایی که ازواردات تلویزیون درصدمی گرفتندتمام تلاششونو کردند تاماموفق نشیم.اماما قسمت اعظم تکنولوژیشو به بقیه کارخونه های تلویزیون سازی دادیم تااونهادیگه مونتاژگرنباشند ومابشیم تولیدکننده قطعات اولیه واونهاتکمیل کننده ساخت تلویزیون.بالاخره پیروزشدیم.من هم دکتراوفوق دکتراموگرفتم چندوسیله بعدی روهم اختراع کردم وچندین جوان نخبه روباحقوق عالی استخدام کردم وتمام امکاناتو دراختیارشون گذاشتم.بله افتادم توی پله موفقیت وباورکردم که ایرانی می تواندبهترین باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 19:41  توسط زهره شاه حیدری  | 

تومی توانی دراین دنیای پرفریب چنان گلی خوشبو دلفریب باقی بمانی.تومی توانی ازکوه سخت زلال آبی روان را بردل سنگ یارت جاری کنی.تومی توانی جادوی ازبین برنده بدیهاباشی وازدیوی فرشته ای درست کنی.توباید اول خودت چشمه مهرووفا باشی دورازشرشیاطین ونگاه پلید تومی توانی فرستنده سیگنالهای عشق باشی تومی توانی پرتاب کننده ماهواره امیدزندگی درآسمان غم گرفته یارت باشی.تومی توانی ازگوشه خاک گرفته مغزت مرکزی جهانی ازعلم بسازی.تومی توانی خودت راباورکن

توخوبی تونابغه ای توزرنگی توبهترینی

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 22:47  توسط زهره شاه حیدری  | 

هفته معلم برتمامی دبیران عزیز مبارک باد

روزت مبارک همسرعزیزم حسین

855358yq3zy4xemb.gif

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:30  توسط زهره شاه حیدری  | 

روزمعلم برهمسرگرامیم حسین مبارک باد

سلام

یک روز باجمعی ازدانشجویان روانشناسی پیام نوربروجن برای بازدیدی یک روزه به مجتمع توانبخشی فردوسی شهرکردرفتیم.تاقبل ازرسیدنمون هرگزنمی تونستم توی ذهنم تصورکنم که باچه صحنه هایی روبرومی شم.بهرحال درابتدای ورود حکم ماموریتمو به مسئول مرکز دادم وحدودده دقیقه بعدیکی ازمسئولین اومدتاماروبه قسمت های مختلف ببره.یادم رفت بگم که دربدوورود دخترکی رودیدم که روی صندلی چرخدارنشسته بودوپرستارش اونو به این طرف واون طرف می برد.قدوقامت دخترخیلی کوچک بودوفقط می خندید.ازسنش که پرسیدیم گفتند هجده سالشه .باورم نمی شد دختربیچاره هم ازنظرذهنی مشکل داشت هم جسمی.بعدازاون اولین قسمتی که رفتیم گروه تربیت پذیربالا بود.دخترانی که ازسن ۱۱بودندتا ۴۰سال ولی چون باهاشون کارشده بود ودرجه تربیت پذیریشون هم بالا بود خیلی راحت خودشونو معرفی می کردند وازخونواده خودشون هم برامون می گفتنداما رفتارهاشون نشون می داد که ذهنشون درحدکودکی ۸تا۹ساله است.ازاون قسمت رفتیم دیدن گروهی که اونقدرتوانایی داشتندکه کاردستی انجام می دادند حتی قالیبافی بلدبودند ودرمسابقه معلولین هم توی کشورشرکت کرده بودندورتبه هم آورده بودند.قسمت بعدی نگهداری ازکودکانی بودکه سن خیلی کمی داشتند ومعلولیت ذهنی وجسمی بالایی داشتند.وقتی وارداون قسمت شدم شوکه شدم بچه های بیچاره بعضیهاشون عین یه تکه گوشت روی تخت افتاده بودند بعضیهاشون هم نشسته بودند ولی پیدابودکه درجه معلولیتشون بالاست.والدینشون اونهاروبه این محل آوردند وخیلی هم بهشون سرنمی زنند.راستی گناه اون اطفال بدبخت چیه که ناخواسته وارداین دنیاشدندوحالا پدرهاومادرهابهشون سرنمی زنند.یه تیکه ازاین بازدیدمون خیلی دردآوربود.یکی ازبچه هاصدازد مامانمومی خوام.تمام جیگرم آتیش گرفت.قسمت دیگه ای ازسالن سه تابچه چندماهه تادوساله بودند یکی ازاون طفل معصومهابه خاطرمصرف بیش ازحدداروهای گیاهی مادرش توی دوران بارداری اون هم به خاطراین باورغلط که این داروهابچه روپسرمی کنه  فاقد چشم بودومغزش هم به مرور بزرگ می شد.خدایا چقدروحشتناک بود.تابه خودم اومدم دیدم همین طوردارم گریه می کنم ودستم توی سریکی ازبچه هاست ودارم نوازشش می کنم.دلم نمی خواست ازاون مرکز بیام بیرون.خودم هم سالها دورازمادرم بودم وهستم وبه نوعی ته دلم درداون طفل معصومهاروحس می کردم.مدت زیادی موندیم وبعدهم به دیدن گروهی رفتیم که معلولیت صددرصدذهنی وعقلی داشتند.بعدازپایان بازدید هرنفری کمکی توی صندوق انداخت و برگشتیم پیام نورشهرکردتادانشجوها ناهارروصرف کنند وبعدهم برگشتیم بروجن.ولی تاچندروز فکرم درگیربود وباخودم عهدکردم که به هرنوعی که می تونم حامی این بچه های بی پناه باشم

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 17:6  توسط زهره شاه حیدری  | 

سلام

خسته بودم فکرم به جایی نمی رسید امروز واقعاروز بدشانسی من بود.تصمیم گرفتم بعدازنوش جان کردن چای مامان ریز برم توی اطاقمو روی تخت درازبکشم تابتونم باافکارسردرگم خودم کناربیام.بعضی وقتها واقعاازتنهایی لذت می بردم.توی فکرام غرق بودم که مداد جادوییم اومدسراغمو وگفت دخترجون چرابیکارنشستی پاشو منو بده به اون نیروی درونتو ودنیای دوست داشتنیتو بساز.اولش نازاومدم ولی دیدم پربیراه نمی گه .گرفتمشو وشروع کردم به ساختن همون دنیا .

چشاموکه بازکردم صبح یک روزقشنگ بود که داشتم به سرکارمی رفتم.صبحانه ای لذیذ رودرکنار همسرم خوردم ودوتایی سوارشدیم تااون به دانشگاه بره ومن به شرکت.شوهرم دکترای الکترونیک داشت ومن دکترای معماری.همچین که رسیدم شرکت خانم فتوحی سریع جلوی راهم سبزشد وگفت مژده بده خانم دکتر که ارتقا پست گرفتی شیرینی مافراموش نشه.لحظاتی بعد یابهتربگم ۴۵دقیقه بعدحکم ریاست اون سازمان بزرگ توی دستام بود.تصمیم گرفتم اون روزو مرخصی بگیرم و برم تادیرنشده  تویوتای خوشگلمو تحویل بگیرم.شوهرم امیر یه بنزداشت ومن هم به عشقم تویوتا رسیدم.عصرهمون روز باامیرراهی ویلای شمالمون شدیم تاچندروزی روتوی شمال خوش بگذرونیم.برای اینکه تنهانباشیم بابامامانهامونو برداشتیم وجاتون خالی حسابی خوش گذشت.برگشتنی درست صبح روزی که رفتیم سرکارامیرزنگ زدوگفت کارفرصت مطالعاتیش جورشده وآماده باشیم که ۶ماهی بریم استرالیا.ساعتی بعد فاکسی ازسازمان مرکزی به دستم رسید که برای یک ماموریت مخصوص به استرالیا آماده بشم .دیگه چی ازاین بهتر .روزهابه سرعت برق وبادگذشت ومن وامیر خودمونو توی هواپیمادرحال رفتن به استرالیا دیدیم.درکنارهم داشتیم صحبتهای عاشقانه می کردیم که یکهوچای ازدست امیرریخت روی دست من وسه مترازخواب پریدم بالا وصدای مامانمو شنیدم که پاشو دیگه دخترامشب مهمونامیان.آره وقتی چشامو بازکردم فهمیدم امشب اوس رحیم بقال بااون پسرچاقش قراره بیان خواستگاری.اون هم پسری که توی مغازه باباش کارمی کنه ولطف می کنه بعدازعروسی منو می بره اطاقهای بالای خونه پدری

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 22:50  توسط زهره شاه حیدری  | 

تو می توانی.میدونی چرا؟بگذار خودمونی بگم به دورازالفاظ کاملا فارسی.بگذارعین دوتابچه محل خودمونی خودمونی حرف بزنیم.پریروزبودکه گفتی بریدم دیگه.ازهمه طرف بدشانسی میارم.زندگیم جهنمه .کارم روهواست.بدهی راحتم نمی گذاره.

آره می دونم سخته ولی یه چیزی هست که همه اینهارودرست می کنه.توتوی درونت یه انرژی فوق العاده قوی داری.اونقدرکه می تونی بهش فرمان بدی تا طرفو بدون حرف زدن رامت بکنه.ساکت باشی ولی رییس اداره درست همون کاری روانجام بده که تومی خوای.این انرژی شانسهاروهم میاره طرفت.بدهیات تموم می شن.پولدارمی شی یه ماشین خوب می خری.امانه توآدم قانعی هستی باسخاوتی راستگوهستی نمی خوادزیاد اسیر پول بشی درحدنیازکافیه.راستی این انرژی درونت می تونه مغزتو به مغزیه آدم نابغه تبدیل کنه.می خوای بدستش بیاری؟البته ببخشید منظورم این بودکه فعالش کنی.بیا خونه ماتاتوی اتاقمون بشینیم وچندساعتی خوب فکرکنیم بعدش درمان برای بیرون ریختن افکاربد وهمه چیزهای بدوازوجودمون شروع کنیم.اونوقته که این انرژی فعال میشه .تازه اگه خیلی روش کارکنی شاید یه روزی تونستی بدون هواپیماپروازکنی.باورت نمیشه ؟یه باربیا سراغم تاامتحانش کنیم.

نفس مطمئنه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 23:36  توسط زهره شاه حیدری  | 

Happy new year

I wish best for all of my friends

سال نوبرتمامی دوستان وهمشهریان عزیزم مبارک باد.امیدوارم که همه شمابه آرزوهاورویاهای درانتظارتان برسید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 19:25  توسط زهره شاه حیدری  | 

کجایی مادربزرگ ؟دیگه چجوری بیام توی اون خونه وجای خالیتو ببینم.همیشه وقتی غربت این شهردلم روآزرده می کرد باعشق روونه خونسارمی شدم ومی دونستم که تو بااون سماورکوچولوی قل قل کنانت منتظرمنی.بعد من ودخترم کنارت می نشستیم چای می خوردیم وتوهم عاشقانه نگاهمون می کردی وحرف می زدی.آخ که اونوقتهانمی دونستم چقدربهت وابسته ام وچقدردلتنگیهای منو رفع می کنی.حالا تنهاامیدم ازاون شهراینه که چندوقت یکباربیام سرخاکت

دیگه من تو رونمی بینم ولی فکرمی کنم توتنهام نگذاشتی چون مرتب به خوابم میای .مادربزرگ غم ازدست دادنتو توروهنوز نتونستم باورکنم.هیچ شبی نیست که گریه های منو درخفا به خاطرتو شاهدنباشه .خیلی سخته ازدست دادن مادر.همشهریام می دونندکه تومنو بزرگ کردی ومادرم بودی.

تاابددوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 23:15  توسط زهره شاه حیدری  | 

سلام

همیشه فکرمی کردم زیبایی من دوای هردردیه .شوهرخوبی پیدامی کنم خوشگل وخوشتیپ .تحصیل کرده وبامرام .پولدار وصاحب یه خونه بزرگ و...تصورمی کردم بعدازازدواج شوهرم فقط اومده که نازمنو بکشه وعین یه پرنسس درخدمت بنده باشه.کلی خدمتکاربرام استخدام کنه وهرروز صبح صدام کنه لطفاپاشید بانوی من اگراجازه بدید من به سرکارم برم وبه رتق وفتق اموررعایا برسم.بله من یه دخترفوق العاده زیبا بودم که همه چیز رو درزیبایی خیره کننده خودم قابل حل می دونستم .قسمت اولش درست بود خواستگاران زیاد با شرایط متعدد .بالاخره یکی ازاین جوونهای عاشق توی دل من جاپیداکرد ومن هم توی همون نگاه اول اسیر اون چشمهای زیباش شدم.بقیه کارهم که مشخصه خواستگاری تحقیق نامزدی عقد ویک روز صبح آفتابی چشمهامو توی خونه جدیدم بازکردم .اولین کاری که انجام دادم روبروی آینه ایستادم تازیبایی چندبرابر شده خودم روخوب توی اون ببینم .اولین چیزی که اومدتوی ذهنم این بودکه عصر شوهرم بایه گل زیبا ازدرمیرسه ومیگه محبوب من سلام چقدردلم برات تنگ شده بود.البته همسرم تااون موقع چندبارهم زنگ می زدواحوال منو می پرسید.بله روزهای اول وحتی ماههای اول همین طوری گذشت من هم درروابط دونفرمون به نظراتش اهمیت می دادم به ارتباط بافامیلش اهمیت می دادم به پخت غذااهمیت می دادم وخلاصه همراهیهای زیادی باهاش می کردم اما هیچ وقت احساسموبه زبون نمی آوردم ونمی گفتم که این کارروبه خاطرتوانجام ودادم وخلاصه مطلب اینکه هرچی بود نیتش توی ذهنم بود وعملم وهیچ وقت نوک زبونم نمی اومد.درواقع مطمئن بودم که من چون خیلی زیبا هستم فقط باید اززبون اون احساسشوبشنوم واین مرده که باید طالب زنش باشه .بعدازچندماه همسرم کم کم اخلاقش تغییرکرد ودیگه مثل قبل احساسشوبیان نمی کرد.حتی بیشتروقتها درهم بود وکمترحرف می زد اوایل سعی می کردم توقعمو بیان کنم وازش بخوام حسشو بیان کنه .اون هم می گفت باشه وباز همون آش بود وهمون کاسه.حتی بعضی وقتها اونچنان حرف تلخی اززبونش خارج می شد که احساس می کردم پوچ پوچمو وهیچ جایی توی قلبش ندارم.اینطورمواقع حرفهای گزنده اش جوری منو توی وجودم خوردمی کرد که مطمئن می شدم خوب یابدبودن من براش فرقی نمی کنه .اون حتی منو متهم می کردکه بیخودبهش گیرمیدم ودنبال دعواهستم .روابط ما کم کم روبه سردی گذاشت وشدت دعواهامون هم زیاد.دیگه حرمتها بینمون شکسته شده بود.باهمه این احوال من برای اقوامش احترام زیادی قائل بودم ورفت وآمدم باهاشون زیاد بود امااون هروقت که می خواستیم سمت فامیل من بریم یک جوری بامتلک سعی می کرداعصابمو خراب کنه اوایل دلم میشکست وگریه می کردم واون اصلادلش به حال اشکهای من نمی سوخت یعنی هیچ وقت باگریه دلش کباب نمی شد.بعدازهردعوایی هم چندروزی اعصاب من خراب بودوبازبه سراغش می رفتم تاجوخونه آروم بشه.توی خونه داری وپخت غذاهم خیلی تلاش می کردم اماهربارکه به مهمونی می رفتیم چنان ازدستپخت میزبان تعریف می کردو باولع می خورد که هرکی نمی دونست فکرمی کرداین بیچاره فقط گرسنگی می کشه.مدتها این رویه ادامه پیداکردحتی چندبارهم برخوردفیزیکی پیداکردیم .دیدم این روند زندگی ممکنه بحرانی درست کنه که دیگه نشه درستش بکنی ازاین روتصمیم گرفتم یه راه اساسی پیداکنم .اولش باید خودمونجات می دادم حالا چطور بهتون میگم .توی اولین قدم رفتم دکتروپنهان ازاون شروع به مصرف قرصهای آرامبخش کردم بعدشم اساسی تصمیم گرفتم هربار که اختلافی پیش اومد اصلا نقطه ضعف نشون ندم وگریه نکنم دوم باخودم عهدبستم که مطلقا کاری نداشته باشم که اون اعتنایی می کنه یانه .سوم هروقت که آگاهانه حرف یامتلکی نیشداربهم می اندازه خودمو بزنم به کوچه علی چپ به خصوص وقتی که راهی خونه اقوام من می شدیم.مصرف داروهای آرامبخش این توانو بهم داد که افکارخودمو جامه عمل بپوشونم .البته اوایلش خیلی سخت بود وحتی چندبارهم نتونستم به عهدی که باخودم بسته بودم عمل کنم اما بالاخره شد واون ازاینکه می دید من دیگه درمقابلش ضعیف نیستم دردرون خودش دچاربهم ریختگی زیادی می شد وچندروزی اعصابش خراب می شد اونم به اینصورت که می رفت توی خودشو وحوصله هیچ چیزونداشت.وقتی که باهم راه می افتادیم تابریم خونه پدرومادرم وسایر اقوامم اگه شروع می کرد به حرفهای تلخ زدن  من درعوضش باخنده بحثو عوض می کردم وخیلی معمولی جوابشو منطقی می دادم یاخودمو می زدم به اون راه.بعدازمدتها دیگه دردرونم باخلق وخوی اون مشکلی نداشتم واون هم می دید که باکم محلی نمی تونه منو حرص بده.آرامش نسبی که بین من واون حاکم شد سعی کردم راه حل جدیدیو برای بهترشدن زندگی پیداکنم چون ما دوتابچه دوقلو هم داشتیم که وجودشون خیلی مهمتراز خودخواهیهای مابود

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 20:9  توسط زهره شاه حیدری  |