دنباله قصه (رویای برنده شدن صدمیلیون درحساب بانکی)
سلام دوستان
درقسمت قبل گفتم که شوهرقصه ما آرزو کرد کاش به جای صاحبان آن زمینهای گرانقیمت بود وزن قصه هم خوشحال ازاینکه اوضاع داردبروفق مراد می شود.
اینک قصه رااززبان زن بشنوید:
بععدازاینکه همسرم اون حرفو زد خوشحال شدم که حالادیگه براحتی میشه ماجراروبراش تعریف کنم و بریم دنبال ادامه ماجرا . روزاول باشوخی بهش گفتم اگه من صاحب یکی ازاونها بودم چی می شد؟قیافه ای درهم کشیدوگفت آرزوی محال نکن.خلاصه کلی اصرارکردم وگفتم حالا فرض کن من برنده شدم وشانسی صاحب یکی یابیشترازاون زمینهاشدم توجوابمو بده.کلی حرصم دادتاراضی شدجواب بده.همسرم گفت:خوب معلومه توکارساخت وساز می ریم تاسرمایه مون میلیاردی بشه بعدم یه کارخونه می زنیم وتاآخرعمرراحت زندگیمونو می کنیم.
باخودم گفتم ازاین بهترنمیشه باید کم کم بهش بگم .بعدشم وقتی فهمید دیگه به این فکرنمی کنه که من قبلا اونهاروخریدم وحالا بهش می گم.چون ارزش زمینها اونقدربالاست که دیگه به اینش فکرنمی کنه.سرتونو دردنیارم تااومدم کل ماجراروبه شوهرم بگم دوباراورزانسی شد چندبارضعف کرد تا حقیقت روباورکرد.فکرکنم اگه خبرموت منم می شنید اینقدرشوکه نمی شد. من فکرمی کردم حالادیگه شروع شادیهاست امازمونه بازی دیگه ای داشت طوری که بارهاآرزو کردم کاش صاحب این همه ثروت نمی شدم.ماجراازاون جاشروع شد که من بازبون خنده ومهربونی به شوهرم فهموندم که می خوام همه چی به نام من باشه واون مثل یه وکیل باحفظ مزایا کارهای منو انجام بده.اونوقت بود که منی که تاحالا فرشته عشق اون بودم بارهاطوری تحقیرمی شدم که دردرونم نابود می شدم.باورم نمی شد که اون ازته قلبش دلش نخواد که چیزی به نام من باشه.حتی راضی نشد که صلح نامه ای بهش بدم که بعدازمرگم اون صاحب همه چیز بشه.حتی فکراینکه ثروت ازعشق مهمترباشه ویران کننده بود ولی خوب باید باورمی کردم. همسرم دیگه مهربون نبود باحرفهای تلخ آزارم می داد وجالب اینکه دردرونم حسی باعث شد که مقاومت کنم ودرعین حفظ حرمتها راضی نشم که اموالم روبه اون بدم.ازشماچه پنهون ازطرفی می ترسیدم ثروت اونو از من بگیره.من باوجودهمه تلخیهاش هنوز دوستش داشتم وامیدداشتم که اون روزی همون همسرمهربون سابقم بشه.بالاخره من تونستم درعین اینکه چندقطعه اززمینها روحفظ کنم یک کارخانه کوچیک موادغذایی هم بزنم که به مرور توسعه اش بدم. همسرم راضی شده بود که به عنوان مدیر عامل باحفظ اختیارات من به کارمشغول بشه ولی هنوز مثل سابق درفتاربود.هروقت بهش می گفتم دلمو شکستی می گفت مهم نیست .مهم اینه که من یه مرد بی اراده هستم.
منتظرادامه ماجراباشید
درقسمت قبل گفتم که شوهرقصه ما آرزو کرد کاش به جای صاحبان آن زمینهای گرانقیمت بود وزن قصه هم خوشحال ازاینکه اوضاع داردبروفق مراد می شود.
اینک قصه رااززبان زن بشنوید:
بععدازاینکه همسرم اون حرفو زد خوشحال شدم که حالادیگه براحتی میشه ماجراروبراش تعریف کنم و بریم دنبال ادامه ماجرا . روزاول باشوخی بهش گفتم اگه من صاحب یکی ازاونها بودم چی می شد؟قیافه ای درهم کشیدوگفت آرزوی محال نکن.خلاصه کلی اصرارکردم وگفتم حالا فرض کن من برنده شدم وشانسی صاحب یکی یابیشترازاون زمینهاشدم توجوابمو بده.کلی حرصم دادتاراضی شدجواب بده.همسرم گفت:خوب معلومه توکارساخت وساز می ریم تاسرمایه مون میلیاردی بشه بعدم یه کارخونه می زنیم وتاآخرعمرراحت زندگیمونو می کنیم.
باخودم گفتم ازاین بهترنمیشه باید کم کم بهش بگم .بعدشم وقتی فهمید دیگه به این فکرنمی کنه که من قبلا اونهاروخریدم وحالا بهش می گم.چون ارزش زمینها اونقدربالاست که دیگه به اینش فکرنمی کنه.سرتونو دردنیارم تااومدم کل ماجراروبه شوهرم بگم دوباراورزانسی شد چندبارضعف کرد تا حقیقت روباورکرد.فکرکنم اگه خبرموت منم می شنید اینقدرشوکه نمی شد. من فکرمی کردم حالادیگه شروع شادیهاست امازمونه بازی دیگه ای داشت طوری که بارهاآرزو کردم کاش صاحب این همه ثروت نمی شدم.ماجراازاون جاشروع شد که من بازبون خنده ومهربونی به شوهرم فهموندم که می خوام همه چی به نام من باشه واون مثل یه وکیل باحفظ مزایا کارهای منو انجام بده.اونوقت بود که منی که تاحالا فرشته عشق اون بودم بارهاطوری تحقیرمی شدم که دردرونم نابود می شدم.باورم نمی شد که اون ازته قلبش دلش نخواد که چیزی به نام من باشه.حتی راضی نشد که صلح نامه ای بهش بدم که بعدازمرگم اون صاحب همه چیز بشه.حتی فکراینکه ثروت ازعشق مهمترباشه ویران کننده بود ولی خوب باید باورمی کردم. همسرم دیگه مهربون نبود باحرفهای تلخ آزارم می داد وجالب اینکه دردرونم حسی باعث شد که مقاومت کنم ودرعین حفظ حرمتها راضی نشم که اموالم روبه اون بدم.ازشماچه پنهون ازطرفی می ترسیدم ثروت اونو از من بگیره.من باوجودهمه تلخیهاش هنوز دوستش داشتم وامیدداشتم که اون روزی همون همسرمهربون سابقم بشه.بالاخره من تونستم درعین اینکه چندقطعه اززمینها روحفظ کنم یک کارخانه کوچیک موادغذایی هم بزنم که به مرور توسعه اش بدم. همسرم راضی شده بود که به عنوان مدیر عامل باحفظ اختیارات من به کارمشغول بشه ولی هنوز مثل سابق درفتاربود.هروقت بهش می گفتم دلمو شکستی می گفت مهم نیست .مهم اینه که من یه مرد بی اراده هستم.
منتظرادامه ماجراباشید
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 23:15  توسط زهره شاه حیدری
|