تبليغاتX
یک داستان نویس ازدیارخوانسار زیبا


یک داستان نویس ازدیارخوانسار زیبا





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


دوستان عاشق


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :

دنباله قصه (رویای برنده شدن صدمیلیون درحساب بانکی)
سلام دوستان
درقسمت قبل گفتم که شوهرقصه ما آرزو کرد کاش به جای صاحبان آن زمینهای گرانقیمت بود وزن قصه هم خوشحال ازاینکه اوضاع داردبروفق مراد می شود.
اینک قصه رااززبان زن بشنوید:
بععدازاینکه همسرم اون حرفو زد خوشحال شدم که حالادیگه براحتی میشه ماجراروبراش تعریف کنم و بریم دنبال ادامه ماجرا . روزاول باشوخی بهش گفتم اگه من صاحب یکی ازاونها بودم چی می شد؟قیافه ای درهم کشیدوگفت آرزوی محال نکن.خلاصه کلی اصرارکردم وگفتم حالا فرض کن من برنده شدم وشانسی صاحب یکی یابیشترازاون زمینهاشدم توجوابمو بده.کلی حرصم دادتاراضی شدجواب بده.همسرم گفت:خوب معلومه توکارساخت وساز می ریم تاسرمایه مون میلیاردی بشه بعدم یه کارخونه می زنیم وتاآخرعمرراحت زندگیمونو می کنیم.
باخودم گفتم ازاین بهترنمیشه باید کم کم بهش بگم .بعدشم وقتی فهمید دیگه به این فکرنمی کنه که من قبلا اونهاروخریدم وحالا بهش می گم.چون ارزش زمینها اونقدربالاست که دیگه به اینش فکرنمی کنه.سرتونو دردنیارم تااومدم کل ماجراروبه شوهرم بگم دوباراورزانسی شد چندبارضعف کرد تا حقیقت روباورکرد.فکرکنم اگه خبرموت منم می شنید اینقدرشوکه نمی شد. من فکرمی کردم حالادیگه شروع شادیهاست امازمونه بازی دیگه ای داشت طوری که بارهاآرزو کردم کاش صاحب این همه ثروت نمی شدم.ماجراازاون جاشروع شد که من بازبون خنده ومهربونی به شوهرم فهموندم که می خوام همه چی به نام من باشه واون مثل یه وکیل باحفظ مزایا کارهای منو انجام بده.اونوقت بود که منی که تاحالا فرشته عشق اون بودم بارهاطوری تحقیرمی شدم که دردرونم نابود می شدم.باورم نمی شد که اون ازته قلبش دلش نخواد که چیزی به نام من باشه.حتی راضی نشد که صلح نامه ای بهش بدم که بعدازمرگم اون صاحب همه چیز بشه.حتی فکراینکه ثروت ازعشق مهمترباشه ویران کننده بود ولی خوب باید باورمی کردم. همسرم دیگه مهربون نبود باحرفهای تلخ آزارم می داد وجالب اینکه دردرونم حسی باعث شد که مقاومت کنم ودرعین حفظ حرمتها راضی نشم که اموالم روبه اون بدم.ازشماچه پنهون ازطرفی می ترسیدم ثروت اونو از من بگیره.من باوجودهمه تلخیهاش هنوز دوستش داشتم وامیدداشتم که اون روزی همون همسرمهربون سابقم بشه.بالاخره من تونستم درعین اینکه چندقطعه اززمینها روحفظ کنم یک کارخانه کوچیک موادغذایی هم بزنم که به مرور توسعه اش بدم. همسرم راضی شده بود که به عنوان مدیر عامل باحفظ اختیارات من به کارمشغول بشه ولی هنوز مثل سابق درفتاربود.هروقت بهش می گفتم دلمو شکستی می گفت مهم نیست .مهم اینه که من یه مرد بی اراده هستم.
منتظرادامه ماجراباشید
 

نويسنده: زهره شاه حیدری مورخ: جمعه سی و یکم خرداد 1387 در ساعت: 23:15
|+|

دنباله قصه (رویای برنده شدن صدمیلیون درحساب بانکی)
در پست قبلی نوشتم که صدمیلیون بادآورده بدجوری فکروذکرم رو به هم ریخته بود .ازیک طرف رویای پولدارشدن یک شبه من به حقیقت پیوسته بود وازطرفی دیگه حالا صدمیلیون قانعم نمی کرد وبه دنبال بیشترین هابودم.بهترین گزینه ممکن خریدزمین وفروش اون بود .خوب وقتی سندزمینهارو به نام خودم می زدم شوهرم هم توی عمل انجام شده قرارمی گرفت.بهرحال دلوزدم به دریا و بامشورت یکی ازهمکارانم اقدام به خرید چندقطعه زمین کردم .واقعا کارسختی بود قایمکی کارکردن و رفتن توی حساب وکتاب اون هم بدون اطلاع شوهر.هنوزهم نمی تونستم بدرستی واکنش اونو بعدازشنیدن عملکردم پیش بینی کنم.بعضی وقتهاهم باخودم می گفتم اگه قرارباشه به خاطرزمینی که به نام توئه ارتباطش باهات قطع بشه پس معلومه که دوستی وعشق شما به خاطراینه که همه چی به نفع اونه .اصلا بهتره ارتباط کامل به هم بریزه چون وقتی نیت واقعی اونو بدونی خودت هم دیگه نمی تونی مثل سابق دوستش بداری.تصمیم گرفتم موضوعو مخفی کنم چون اصلا ظرفیت واکنش های بعدی رونداشتم.اسمش روبگذاریم اقبال یاشانس یاهرچیزدیگه درنزدیکی زمینهای من طرح یک پتروشیمی هم تصویب وشد وخلاصه سرمایه من سرازچندمیلیارد درآورد.دیگه نمی خوام سرتونو باشوکهای بعدی که بهم واردشد دردبیارم ولی اون موقع مطمئن شدم که یک زن میلیاردر هیچ وقت ازچشم شوهرش نمیفته وتازه کلی هم نازداره.یادمه یک شب داشتیم درایوان خونه باهم چای می خوردیم وصحبت می کردیم که اون هم تصادفا به پتروشیمی اشاره کردو گفت صاحبان زمینهای اطراف اون حالادیگه ازمابهترونند وکاشکی ماهم ازاین شانسهاداشتیم و.....دیگه توی ذهن من پرنده سعادت داشت ازخوشحالی سکته قلبی می کرد.همون موقع بود که تصمیم گرفتم با حفظ آرام ش شوهرم رادرجریان بگذارم
 

نويسنده: زهره شاه حیدری مورخ: چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 در ساعت: 22:13
|+|

دنباله قصه (رویای برنده شدن صدمیلیون درحساب بانکی)
سلام
درقسمت قبل گفتم که برحسب اشتباهی که درتقدیر من صورت گرفته بود صدمیلیون به حسابم واریز شده بود ومن هم بعدازکلی غش وضعف باورم شد که درقرعه کشی بانک صدمیلیون برنده شدم.
اونروز هیچ تصمیمی نگرفتم وبه سرکارم رفتم اما ولع این مبلغ لحظه ای راحتم نمی گذاشت ومنی که تاآنروز صمیمانه همسرم رادرجریان جزئی ترین حسابهام می گذاشتم وهمه اونهارو بامشورت هم هزینه می کردیم.به یکباره نمی دونم چرا تصمیم گرفتم این موضوع رو مخفی کنم.همه اش وسوسه می شدم که این پول مال منه برای چی اونو سهیم کنم  اون هم که هرچی که سندداشته باشه برمی داره به نام خودش می زنه ودست آخرهم زوری لبخندی تحویلت می ده .ای بابا اگه خدای نکرده بی شوهربشی وارثت یکی دیگه می شه و............باورم نمی شد .منی که تادیروز ذوقم این بود که همه اش درکنارهمسرم باشم وهرکاری رو برای شادی اون انجام بدم به یکباره اینطوری تغییر کرده باشم.بهرحال پایان آن روز کاری تصمیم گرفتم مخفیانه پول رو صرف خرید خونه یازمین بکنم واگه اضافه آورم یه ماشین هم برای خودم بخرم.ولی نه نمیشه شیطونه میگه سرمایه روزیاد کن بابا این یه فرصتیه تاتوحسابی پولداربشی بعد هم که وضعت تپل شد اونوقت به بقیه هم کمک کن.حالا اگه بخوای بذل وبخشش کنی به هیچ جانمی رسی.ای شیطون همچین بدم نمی گه ها.حالا اومدیو کمک کردیم آخرش چی؟ما که به هردلیلی می ریم جهنم ودینداری اونقدرسخته که هرچی هم ثواب کنی آخرش فرشته ها یه جابهت گیرمیدن ودست وپاتو می گیرن وتالاپی می اندازنت جهنم.اصلا کی ازاون دنیا اومده ببینه چه خبره؟تازه اونیم که فقیره خوب بره کارکنه دیگه دست وپاشوکه نبستند.حتماخودش دلش می خواد فقیرباشه.
منتظر پست بعدی باشید
 

نويسنده: زهره شاه حیدری مورخ: جمعه هفدهم خرداد 1387 در ساعت: 22:17
|+|

قصه های ذهن من
سلام
توی کلبه خیالم داشتم ازپنجره آرزوهام به باغ پرازصفای ذهنم نگاه می کردم.دردرون باغ همیشه برای حل هرمشکلی راهی وجودداشت ووقتی چاره کاردردنیای فریبنده بیرون رنگ واقعیت به خودش نمی گرفت قلم جادویی ام مرابه اندرون آن باغ می برد ومهمان شادیهایش ووصف بی مثالش می کرد.
امروز بعدازگشتی که درداخل شهرزدم بادقت که نگاه کردم هم کلی خانه مدرن ونوسازدیم وهم کلی خانه قدیمی.تعداد زیادی هم خانه های نیمه مخروبه موجودبود.خوب من هم یک کارمندساده ام باحقوق سیصد واندی که باحقوق شوهرم جمع کنی ازپس اداره یک زندگی معمولی بر می آیی .تازه باکلی وام تونستیم یک ماشین هم که نسبتا مدلش بالاست زیر پامون بندازیم .اونم به خاطراینکه مادوتا اگه دوروز توی خونه بمونیم مبتلا به افسردگی میشیم. بادرمان طولانی.دخترمون هم عین خودمونه بی تفاوت. یعنی ماشین ازنون شب هم واجبتره .البته برای ماوسایرخوشگذرون ها.این وقتها که میبینی جیبت خالیه ومیلیاردرهم نیستی که بتونی سرمایه کلانتو صرف ساخت وسازبکنی تا قدمی برای نوسازی شهرت برداری .قلمتو به دست می گیری و شروع به نوشتن رویاپردازیهات می کنی.ازقدیم گفتند وصف العیش نصف العیش.
آخرشب بود همسروفرزندم درخواب بودند ومن هم بی خوابی آزارم می داد.ازطرفی عاشق سکوت شبم انگاری باهات کلی حرف می زنه.خلاصه قلم به دست گرفتم وشروع کردم به قصه نویسی..............................

شروع قصه:
صبح بود
دیگه باید پامی شدم ومی رفتم سرکار.مدتهابود که دلم می خواست تغییری دروضعیت مالی خودم بدهم .البته می خواستم پول جمع کنم تا هم وضعم خوب بشه هم به دیگران کمک کنم.قبل ازاینکه برم سرکارتصمیم گرفتم برم بانک واندک موجودی قرض الحسنه خودم رو که همینطوری مدتهابی نصیب ازجوایز مونده بودم بگیرم وخیال خودم روراحت کنم که بابا ماازاین شانسهانداریم.اصلاشیاد اونهایی که جایزه کلان می برنددستشون بابانکیهاتوی یک کاسه است یاشماره حساب مخصوص دارند وخیلی افکاردیگه.به بانک که رسیدم دفترچه رودادم به متصدی وخواستم بهش بگم تسویه اش کن وپولشو بده که یک هو مثل برق گرفته هاازجاپرید وبااحترامی توام باهیجان گفت:مبارک باشه شمابرنده خوش شانسین کاشکی ماهم مثل شماشانس داشتیم و....خلاصه بعدازاین همه حرف رقم روکه به من گفت دیگه هیچ چیز نفهمیدم تا وقتی چشمهامو بازکردم دیدم روی صندلی ولوشدم و خانمی با آب قند کنارمه.بگذریم اون روز تقدیر منوازقلم انداخته بود وصدمیلیون رفته بود به حساب بنده.
منتظرم باشید تادرپست بعدی بیام خدمتتون
 

نويسنده: زهره شاه حیدری مورخ: یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 در ساعت: 20:10
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir