تبليغاتX
یک داستان نویس ازدیارخوانسار زیبا


یک داستان نویس ازدیارخوانسار زیبا





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


دوستان عاشق


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :

دنباله قصه (رویای برنده شدن صدمیلیون درحساب بانکی)
سلام دوستان
درقسمت های قبل گفتم که شوهرم تصمیم به تغییر رویه گرفت وتامدتهادیگه حرفی نزد.البته من هم دلم نمی خواست ثروت زندگی من وفرزندانم رادچارآسیب جدی تربکنه.بهرحال دریک روز بارانی به همراه همسرم درحالی که اولین روزهای زندگی عاشقانه مون رو تداعی می کردیم به همراه هم کلی پیاده وی کردیم و تصمیمی مشترک برای زندگی واستفاده ازاون ثروت ناگهانی گرفتیم.هردوبه این نتیجه رسیده بودیم که شرایط جدید فاصله زیادی بینمون انداخته ودلمون می خواداون زندگی ساده اماعاشقانه دوباره برگرده.شوهرم گفت دلش می خواد فقیرباشه اماثروت مهر وتوجه همسرش روداشته باشه .اون درادامه  حرفاش گفت هنوزهم مثل روزهای اول منو می پرسته وخودشم نمی دونه که چرابه خاطرثروت دنیوی یکهوتغییر رویه داده بود. من وهمسرم تصمیم گرفتیم نیمی ازثروتمون رابرای کسانی که محتاج هستندهزینه کنیم به خصوص کودکان یتیمی که بی سرپناهند ونیازمند توجه.از فردای همون روز بود که مشتاقانه به جمع آوری ثروت معنوی پرداختیم و کودکان بسیاری روتحت پوشش گرفتیم.مهمترین تفریح ماشده بودسرزدن به افرادنیازمند به خصوص کودکان .اطفال بی گناهی که نیازمند حامیند ومحتاج مهری که روحیه حساس فرشته های معصوم روازآسیب دورنگه داره.
پایان
 

نويسنده: زهره شاه حیدری مورخ: دوشنبه هفدهم تیر 1387 در ساعت: 22:41
|+|

دنباله قصه (رویای برنده شدن صدمیلیون درحساب بانکی)
سلام دوستان
درقسمت قبل گفتم که همسرم خیلی سرد شده بود وروابط مابه سردی گراییده بود...
من حتی باوجودهمه کم محلیهاش صمیمانه بهش محبت می کردم. واکثردرآمد ماصرف زندگیمون می شد.حتی اون به نام خودش چندین تکه زمین خرید تابه آرزوش که کاربسازوبفروش بودبرسه ولی بااین حال بازهم آروم نمی شد.خیلی تحقیق کردم تابفهمم آیا روی ذهنشم کارمی کنند یانه که متاسفانه متوجه شدم مادرشوهرم که همسرم علاقه زیادی بهش داره هرروز توی گوش اون می خونه که زن اگه ازخودش چیزی داشته باشه بهت مسلط میشه ویه روزی هم می ذاره ومیره .بله همون حرف ونقلهای تکراری خونواده های سنتی ما این بارداشت آتیش به جون زندگی من وبچه هام می نداخت.تصمیم گرفتم مدتی سرم به کارخودم باشه وکاری به کارهمسرم نداشته باشم .راستش اونقدراعصابم خورد شده بود که تامدتی نمی تونستم بهش محبتی داشته باشم. عمده کارهای کارخانه با خودم شده بود واون افتاده بودتوکارساخت وساز.قسمتی ازدرآمدم راصرف رسیدگی به نیازمندان می کردم .خونه براشون بخرم و...
بی توجهیهای من به همسرم ادامه داشت تااین که دیدم او به یکباره مغموم غمگین وافسرده شده .گاهی وقتها بی دلیل گریه می کرد امادلخوری ازدست حرفهای تلخ وآزاردهنده اون نگذاشت که برم طرفش وکمکش کنم. دراین شرایط مادرش هم فوت کرد ودیگه اساسی بهم ریخت .ماهها گذشت وانگاردیواری ازسکوت بین من واون کشیده بودند این وضعیت ادامه داشت تا یک روز بامن شروع به صحبت کرد وابراز ندامت ازرفتارهای گذشته .خیلی جدی باهاش صحبت کردم اما هنوزنمی تونستم مثل قبل باشم اعتمادم روهم ازدست داده بودم. اون هم حسابی درتلاش بود تابه من کمک کنه واعتمادم روجلب کنه .اینجابود که متوجه شدم چقدر مادرش ذهن اون روخراب می کرده وحالا تازه منو پیداکرده.همسرم می گفت من بدون تومی میرم هیچ چیز مثل تواهمیت نداره خواهش می کنم مثل قبلت باش.تصمیم گرفتم فکرکنم دیدم باوجودهمه دلخوریها اگه بازم سردباهاش برخورد کنم ممکنه زندگیمون متلاشی بشه وبچه ها صدمه ببینند. یه روز باهاش صحبت کردم وگفتم ببین اگه می تونی تحمل کنی که اموال من به همین شکل باشه ودوباره یه روز شروع نکنی به بهانه گیری من قول میدم مثل قبل همسر همراهت باشم وتومردتصمیم گیرنده زندگی من .حالاهم فکرکن تو اگه واقعا منو دوست داشته باشی باید عشقتو ثابت کنی .همسرم گفت توکه سردشدی فهمیدم هیچ چیزی به اندازه تومهم نیست فقط اجازه بده من مدیرعامل کارخانه توباشم درظاهر من تصمیم بگیرم ودربین خودمون تو.گفتم ه غرور مردونه خودت فکرکن .فکروکن وببین احساس نمی کنی زیردست زنتی ببین این شرایط برات راحته؟گفت من وتو باهم تصمیم می گیریم اما خوب دوستا ی من روکه می شناسی بافت اینجاهم سنتیه بگذار جلوی چشم اونا من تصمیم گیرنده باشم.گفتم باشه من اموالم رو به نام توصلح می کنم بدین معنا که تازنده هستم همه چیز دراختیارمنه حتی وکالت نامه ای که به تومیدم فقط برای مدیریت کارخانه است وهرگونه خرید وفروش و..بامنه.اما من خودم همه حسابهارو کنترل می کنم اون هم به این دلیل که نمی خوام حسابداراستخدام کنم خلاصه بگم مدیراصلی خودم هستم .صلح نامه هم برای اینه که اگه من مردم همه چیز مال توباشه وزیردست اولادنیفتی.
اون روزهمسرم همه چیزروقبول کرد اماته دل من منتظر آینده بود
 

نويسنده: زهره شاه حیدری مورخ: چهارشنبه پنجم تیر 1387 در ساعت: 12:17
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir