تبليغاتX
یک داستان نویس ازدیارخوانسار زیبا


یک داستان نویس ازدیارخوانسار زیبا





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


دوستان عاشق


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :

دنباله قصه عشق
سلام
درقسمت های قبل خوندید که من وترانه بالاخره به هم رسیدیم وهیچ چیز آزاردهنده ای توی عشق من وترانه عزیزم نبود .تنهایه موردفکرمنو مشغول کرده بود واون هم برخورد جالب ومبهم مسعودبود.تصمیم گرفتم به وقت ازمسعودسوال کنم که چه اتفاقی افتاد واونواین همه متحیرکرد.
بعدازاینکه شب رودرباغ زیبای آقای مجدبه صبح رسوندم به سرکارم رفتم و درقدم اول بامادروپدرم تماس گرفتم تاجویای احوالشون بشم.البته پدرکه اکثروقتها خونه نبودودرگیر کار شرکت بزرگش وسفرهای خارجی بود.مادرهم به خاطرآرامش من ودوخواهرم سالهابود که هیچ کاری باکارهای پدرم نداشت حتی هیچ وقت روی اون صدایی هم بلندنکرده بودوهرزمان که پدرتوی خونه بودباهاش بااحترام برخوردمی کرد.ولی درخفا بارهاشاهداشک ریختن هاش بودم ومی فهمیدم که چقدرعذاب میکشه.شایدم به خاطرهمین بودکه من تصمیم گرفته بودم هیچ دختری روتوی قلبم راه ندم ودلتنگیهای مامانو برطرف کنم.اون روزی هم که ترانه رودیدم ومحبتش به مادرم رو یه لحظه باخودم گفتم این همون فرشته ایه که منو درمحبت به مادرم همراهی می کنه وگذشت زمان نشون داد که اشتباه نکردم .ترانه اونقدرعاقل وفهمیده بود که بارفتارمهربانانه خودش نگذاشت مادرم حتی ثانیه ای احساس کنه که منوازدست داده.ترانه کاملادرک کرده بودکه مادرچقدربه من وابسته است ومن هم تمام تلاشم رومی کردم که هیچ کدوم رنجیده نشند.
یادم رفت بگم مدتی بعدمسعود تقاضا کردکه شراکتش بامنو به هم بزنه وبره دنبال کارخودش.البته ادامه تحصیل درخارجوبهونه کرده بود وهرروز به من پیله می کردکه دیگه نمی تونم باهات کارکنم.اون حتی حاضرنشد یکبارهم درمیهمانی های دسته جمعی من ودوستانم شرکت کنه.نمی دونم چرافرصت نمی شدکه علت رفتاراون روزشو بپرسم وهمچنین علت رفتارهای عجیب وغریبشو.بالاخره هم موفق شدکه ازپیش من بره وهرروز هم ارتباطشو بامن کم وکمترمی کرد.تااینکه دیگه ارتباطم باهاش قطع شد ومن هم اونقدردرگیر لذت عشق حاصل ازپیوندخودم وترانه عزیزم بودم که خیلی کم بهش فکرمی کردم.
ترانه زیبای من هرروز درقلبم درخشانتراز قبل می شد ودیگه لحظه ای بدون اون نمی تونستم نفس بکشم .چندماهی بعدازعقد تصمیم گرفتیم زندگی مشترک خودمونوزیر یک سقف شروع کنیم. هرروز باترانه برنامه پیاده روی داشتیم باهم ازخاطراتمون می گفتیم.وهرروز وصلمونو محکمترازقبل می کردیم.ترانه همیشه می گفت امیرجان نمی دونی چقدردرکنارت احساس آرامش می کنم. تو واقعا به آدم حس زنده بودن می دی .لحظه ای بدون تونمی تونم زنده باشم ومن هم جواب می دادم ترانه من عشق من زیبای وجودم من هم بدون توزنده نیستم هیچ کسی بهترازتوتوی این دنیاوجودنداره.
ترانه دررابطه بامادرم هم می گفت امیرعزیزم یک لحظه هم نباید رفتاری ازخودمون نشون بدیم که مامان احساس دلتنگی بکنه تازه باید حس کنه که ازقبل بیشتر دوستش داری ومن هم مکمل ارتباط توواونم.
ازیه طرف مامان هم که رفتارترانه رومی دید هرروز بهم اصرارمی کردمبادا ترانه روناراحت کنم وتامی تونم بهش محبت کنم.
خلاصه بعدازچندماه من وترانه توی یه مراسم ساده اما رویایی توی باغ پدری همسرم عروسی کردیم وخونه خودمون روهم طبقه بالای خونه پدرم انتخاب کردیم تامامان تنهانباشه.خواهرها هم ازاین بابت خیلی احساس شادمانی می کردند وواقعا ترانه توی قلب اونهاهم جای ویژه ای بازکرده بود.
درشب عروسی هم اصلااحساس نمی کردم که روی زمینم بلکه خودمو توی عرش وهمراه بایه فرشته می دیدم که داریم به سمت کلبه مشترکمون می ریم. برای اون شب بدون اینکه به ترانه بگم برنامه یه سفرشمالوگذاشتم وآخرشب باهم به سمت ویلای یکی ازدوستانم حرکت کردیم.حدود چهارصبح بودکه به ویلا رسیدیم وترانه بعداز بازکردن اسباب واثاثیه سجاده خودشو توی اطاق کناری پهن کرد تاطبق معمول نمازشب وبعدازاون صبحشو بخونه.اون شب باتمام زیباییهاش گذشت وصبح روزبعدیابهتربگم ظهرروز بعدتصمیم گرفتیم ناهارمون روبه کناردریا ببریم تااولین روززندگی مشترکمون رو درکناردریا شروع کنیم.دریا واقعا زیباست اما وسعتش درمقابل عشق ناچیزه .جمله ای که اول ترانه می گفت وبعدهم من به اون.................
منتظر ادامه داستان درپست بعدی باشید
 

نويسنده: زهره شاه حیدری مورخ: سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 در ساعت: 23:43
|+|

دنباله قصه عشق
 
سلام دوستان
درقسمت های قبل که شرح مفصل آن درادامه مطلب آمده است گفتم که بادیدن ترانه دلم لرزید وبدون آنکه متوجه گذرزمان وکنترل اعمال خودم شوم مدتی ازآشنایی من وترانه می گذشت .درابتدامن عاشق اوبودم امابعدازمدتی اونیز شیدای من شدوهردو دررویای عشقی پاک روزها را با تنفس نسیم عشق به همدیگر می گذراندیم.
ترانه هرروز به مادرم سرمی زدوباعشق خاصی وضعیت سلامتی مادرروپیگیری می کرد حتی اونقدردردل اون جابازکرده بود وباهاش صمیمی شده بود که هرازگاهی باهمدیگه خرید می رفتند پارک می رفتند یا ساعتها مشغول صحبت باهم بودند.همین مهرومحبت خالص ترانه به مادرم منو هرروز بیش ازپیش شیفته این فرشته زیبا می کرد. دیگه زمانی شده بودکه احساس می کردم یک لحظه هم نمی تونم دورازترانه ام زندگی کنم وباید هرچه زودترزندگیمونو زیریک سقف شروع می کردیم.راستش ترانه به خاطروقارونجابت آسمونیش مرتب خواستگارانی داشت ومن که دیگه اونو مال خودم می دونستم نگران بودم مبادا این دسته گل بی نظیرازدستم بره.البته ترانه هم یک دل نه صددل عاشق من شده بود وچون دختری منطقی بود می دونستم عشق اون ازروی احساسی زودگذرنیست و قلبا وبا درایت به این باوررسیده.
ازیک طرف مادرم هم دلبستگی خاصی به اون پیداکرده بود و مرتب بحث خواستگاری روپیش می کشید تااینکه باهماهنگی باترانه تصمیم گرفتیم زندگی مشترک خودمون روشروع کنیم.
دریک شب زیبا وپرازستاره بامادرم و دوخواهرم سپیده و نفیسه به همراهی پدرم که تازه ازسفر خارج برگشته بود به خونه آقای مجد (پدرترانه)رفتیم و صحبت های لازم روکردیم وقرار عقد و....روگذاشتیم. دراولین قدم تصمیم گرفتیم درباغ زیبای آقای مجد مراسم عقدروانجام بدیم ومن هم برای اینکه خیال آقای مجدروازبابت داماد آینده اش راحت کنم وازطرفی عشقم به ترانه امید وشورزندگیم روثابت کنم تاقبل ازمراسم عقد شش دانگ خانه خودم رابه نام ترانه زدم تاسندشو موقع مراسم به ترانه ام هدیه کنم.
روزهای قبل ازعقد با عشق وانتظاردل انگیزی می گذشت ومن برای آن روز ثانیه شماری می کردم.هرروز به اصرارمن برای خرید باترانه وهمراهی مادرم (به اصرارترانه)به بازارهای مختلف سرکشی می کردیم ودرآخرهم به رستوران زیبای قلهک می رفتیم وشامی رویایی روباهم تناول می کردیم.
شب هاهم هریک به خونه خودمون می رفتیم ومن درانتظارفردا ودیدن مجدد ترانه تاپای مرگ هم می رفتمگه همراهی ومدیریت دوست باوفاوصدیقم مسعودنبود شرکت توی روزهای عاشقی من ورشکست می شد. بیچاره اون یک تنه تمام مسئولیت هارو به دوش می کشید تاامیرخان تازه ازبندرهیده به زندگیشون برسندالاخره روزعقد فرارسید و طبق برنامه ریزی قبلی مهمانها همه درباغی زیبا دورهم جمع شدند تامن ترانه روازآرایشگاه تحویل بگیرم وباهم به باغ بریم. انتظاری که توی اون لحظه هاداشتم واقعاطولانی ترازیک زندگی بود و کشنده ترازده تاسکته قلبی.بالاخره ترانه روکه حالادیگه فرشته ای واقعی بود تحویل گرفتم وباآخرین سرعت به باغ رفتیم ودراتاق به انتظارآقای عاقد موندیم .درتمام این لحظات فرشته زیبای من بااون لبخند زندگی بخشش کنارم نشسته بودواون چشمهای سحرآمیزش بهم شور زندگی وزنده بودن به معنای واقعی رومیداد بالاخره آقای عاقد اومد ودرست کنارآقای مجدوپدرم نشست وبعدازمقدمه پینی شروع کرد به خوندن خطبه عقد وتاترانه بله راگفت امیررحمانی صدبارمردوزنده شد تامطمئن شدترانه مال اونه.بعد از خوندن خطبه عقد دیگه ترانه مال من شده بود ودستهای زیبا وسفید مثل برفش توی دستهای من بود وباهم توی باغ می گشتیم تا به مهمانها خوش آمدبگیم  .دراین بین بود که من تازه متوجه شدم مسعودهنوزنیامده .متعجب ازنیومدنش بهش زنگ زدم و بعد ازشنیدن دلایل تاخیرش منتظراومدنش شدم.نیم ساعت بعد مسعودبادسته گلی زیبا رسید ومسعودخندان وقتی که نزدیک ماشد تا تبریک بگه یکهورنگش مثل گچ سفیدشد ودقایقی بهت زده ایستاد وبعد باصدایی لرزان بهمون تبریک گفت و دقایقی بعدبااین بهونه که حالش خوب نیست رفت وقاطی مهمانها خودشوگم وگورکرد. همون موقع متوجه شدم ترانه هم درسکوت فرورفته وچیزی فکرشومشغول کرده.زیاد به این مساله اهمیت ندادم.درواقع دلم نمی خواست شیرینی اون لحظات ازبین بره .باخودم فکرکردم وتصمیم گرفتم که بعد ازمسعودسوال کنم چی شد؟
مراسم که تمام شد ازترانه خواستم که ساعاتی روباهم توی شهربچرخیم وبعداگه شد بیاد خونه ما.ترانه هم ازم خواست که پدرومادرم روهمراه باخودمون ببریم .راستش دلم می خواست باترانه تنهاباشم ولی وقتی دیدم تصمیم عاقلانه ای گرفته خواسته اش روقبول کردم ومن هم به احترام ترانه عزیزم پدرومادراون رو هم باخودمون همراه کردم تاسواربر پرادوی سفید رنگم کمی درشهربچرخیم و بعد هم تصمیم خونواده هابراین شد که من همراه باترانه وخونواده اون به باغ زیباشون برگردیم وشب رومهمان اونهاباشم.به محض برگشتن به باغ من وترانه باکسب اجازه ازبابا ومامانش به اطاق ترانه رفتیم تا قصه عشقمون رومعنایی دیگه ببخشیم.اون شب تاصبح نخوابیدم وبرای هم ازرویاهامون وخاطراتمون حرف زدیم....(ادامه قصه درپست بعدی)
داستان راازابتدا می توانید درادامه مطلب بخوانید


نويسنده: زهره شاه حیدری مورخ: سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 در ساعت: 1:27
|+|

دنباله قصه عشق
بله دوستان
درقسمت قبل گفتم که بانگاهی به اون فرشته زمینی دلم لرزید ونتونستم خودم روقانع کنم که بابا اون هم یکی ازصدها دختری هست که برای من عین دیوارند.وای که چقدرزیبا کنارمادرم نشسته بود وداشت براش حرف می زد تا اومدم باصدای مادرم به خودم بیام که امیرجان ترانه خانم دختریکی ازدوستان قدیمی منه و...
دیدم که نیم ساعته بهت زده وایسادم وسرانجام مادرم باصدای بلند گفت اتفاقی افتاده امیر؟پس چرانمیشینی پسرم ؟این دیگه چه مدلشه چراحال واحوال نمی کنی؟خلاصه به خودم اومدم وبعدازحال واحوال سریع رفتم اتاق خودم .آخه باید چندتا مقاله جدیدوازاینترنت می گرفتم ومی دادم به یکی ازدوستام که خواهش کرده بود براش این کاروانجام بدم .خلاصه اینکه اون یه مقاله دیگه می خواست وفرداش من چه چیزی تحویلش دادم بماند .
تصوی ر این ترانه خانم شده بوددوتاچشم من وازتوی ذهنم قصد خروج نداشت.توی رویای خودم دراتاقم گشت وگذارمی کردم که صدای مادرم منوبه خودش آورد که امیر پسرم ترانه خانم قصد رفتن دارند بیاپایین برای خداحافظی.
وقتی ترانه لب بازکرد ومشغول خداحافظی شد انگاری اون لبهای غنچه ای وزیباش برای من سرودآرامش رو می خوندند.آره من همون پسر به قول دوستاش ضددختر توی یه لحظه قافیه روباختم ونمی دونم چطورشد که خودم وترانه رو سوارماشین دیدم که داشتم می رسوندمش.درتمام لحظاتی که بااون بودم احساس می کردم باهاش یکی هستم وصدای روحنوازش ترانه عشق توی قلب من شده بود .ترانه یک فرشته مهربونی بود واینو بعدها باتمام وجود قلبم ونگاه ورفتار مهربونش ثابت می کرد.اندک مدتی بعدازاولین دیدار هردو دریک علاقه مشترک شریک بودیم ومن هم عاشق .مدتها طول کشید تااون هم شیدای من بشه .ترانه همون ترانه زیبای زندگی من دختریکی ازهمکلاسیهای دوران دانشگاهی من بود که بعدازسالها همدیگررو برحسب تصادف توی آرایشگاه زینت خانم که پاتوق مادرم بود می بینند و مادرم که قصه بیماریشو برای اون تعریف می کنه اون هم که مریم خانم نام داشت بلافاصله میگه دخترم دانشجوی ممتازپزشکیه ومیگم که بیاد هم دارهاتو ببینه هم وضعیت جسمانیتو چک کنه.این شد که ترانه من به خونه مامیاد وقلب مهندس ارشد امیر رحمانی روباخودش می بره
 

نويسنده: زهره شاه حیدری مورخ: یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 در ساعت: 23:46
|+|

عشق زندگی من
هیچ وقت فکرنمی کردم دردل سنگ من احساسی نسبت به کسی شکل بگیره وخودم روقهرمان حفظ دنیای مجردی می دونستم.ازیک طرف ازدواج رودرقیدوبنددونستن می دونستم وازطرف دیگه تمامی این عشق وعلاقه هاروپوچ وبی معنی.بهرحال دردنیای مجردی خودم ودوستانم خوش بودم.شرکتی تاسیس کرده بودم که توی کارصادرات وواردات بود وخلاصه درسال چندین بار به خارج ازکشورمی رفتم.آخرهفته هاهم بادوستان شمال بودیم.حالا واقعامی شداین آزادی رو بادرقیدوبندبودن برای ازدواج عوض کرد؟خوب نه دیگه.پدرومادرهم دیگه بی خیال شده بودند .گاهی دختری روپیدامی کردندولی قضیه زیاد جدی نبود.البته اینوبگم دنیای من فقط پیشرفت کاریم بودوهیچ دختری به هیچ عنوان توی زندگی من راهی نداشت واضح تربگم اهل هیچ گونه خلافی هم نبودم .فقط حوصله ازدواج وسوال وجواب پس دادنونداشتم درواقع دلم نمی خواست آزادی خودم روباهیچ چیز عوض کنم.اینوبگم یکی ازلذتهای زندگی من رسیدگی به پدرومادر وکمک به نیازمندان بود.هرکی محتاج بود به نحوی کمکش می کردم وهمین باعث شده بودبرکت زیادی توی کارم بیاد. من همیشه خودم رویک مردقوی وبااراده می دونستم که هیچ دختری نمی تونه توی قلبش راه پیداکنه .البته ازدخترای امروزی هم دل خوشی نداشتم چون دخترنجیب سالم رودراین شهر خیلی سخت می شدپیداکرد.خلاصه محکم به زندگی خودم ادامه می دادم تااون روز که قبل ازظهر برای بردن مادرم به دکتر به خانه برگشتم وبرگشتن من همان ودیدن یک فرشته آسمونی باچشمهای آبی در پوشش زیبای حجاب همان.آره چشمهای آبی بااون نجابت وحجب وحیا دل منو لرزوند..............
منتظرقسمت بعدباشید
 

نويسنده: زهره شاه حیدری مورخ: سه شنبه هشتم مرداد 1387 در ساعت: 9:40
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir