بله دوستان گفتم که مامان مارویه شب دورهم جمع کرد تابرامون حرفهایی روبزنه که توی این سالها فقط توی دلش گذاشته بودولبخندوشادی مابهونه ای برای زندگی کردن اون باپدرمون بود.د.بابا هم اومده بود من وترانه وپویاوپوریای شیطون هم اومده بودیم. من که حال درست حسابی نداشتم.اصلاهم دلم نمی خواست باپدرروبروشم.قبل ازاومدنمون ترانه بالباس بسیارزیبا وچهره ای که باکمی دستکاری اونو مثل فرشته هاکرده بود توی تراس کلی باهام حرف زده بودوقربون صدقه من رفته بود.حالاکه فکرمی کنم می بینم ترانه منو خیلی لوس کرده بود.روزی نبودکه منونوازش نکنه سرشو روی شونه هام نذاره ونگه عشقم تکیه گاهم زیبای من گل من چقدرکنارتوبودن شیرینه.می دونم امیرم نمی خوام هیچ وقت بمیرم وبرای ثانیه ای هم ازتودورشم.وقتی می بینم می خندی قلبم یه باردیگه زندگیشو ازسرمی گیره.اون شب هم شامو روی میز که خیلی شاعرانه چیده بود خوردیم وبعدترانه یه بوس ازپیشونی من برداشت وگفت امیرجونم .می دونم امشب همه چی درست میشه وغصه های تومهربونم تموم میشه.من فدای اون چشای عسلیت بشم دیگه غم ازوجودت دورمیشه مطمئن باش.خلاصه همه طبق پایین منزل مامان جمع شدیم پدرهمبود وترجیح می داد خیلی بامن روبرونشه. اماهرازگاهی نگاهی پرازنفرت به ترانه می انداخت. ترانه هم بااون نجابت خاصش یه گوشه نشسته بودوحرفی نمی زد.مطمئن بودم بابا نمی دونه مامان چی می خوادبگه ومثل همیشه مغروره که مامان توی هرشرایطی اونورهانمی کنه. چیزی نگذشت که مامان شروع به حرف زدن کرد وگفت بچه هامدتیه که یک فکرمسموم تصمیم گرفته آشیانه تنهاپسرم امیروعروس گلم روازهم بپاشونه اما به لطف خدا همه چیز روشن شد وحالا وقتشه که شماهم بدونید.یه لحظه پدرونگاه کردم دیدم حسابی سرخ شده وداره عرق می کنه. تمام وجودموگوش کردم وسپردمش به حرفای مامان تاحتی یه کلمه هم ازدستم نره.مامان ادامه داد امشب آخرین شب زندگی منو پدرتونه چون توتموم این سالها همه رفتارا وخوشگذرونیهاشو تحمل کردم الااین یکی که بخواد به زندگی پسرم لطمه بزنه. بابا خواست بپره وسط حرف مامان که مامان نگذاشت وگفت توتموم این سالهاتوهرچی خواستی کردی ومن حرفی نزدم حالا ساکت بشین تامن بگم چون دیگه هیچ وقت کنارت نمی مونم.خواهرام نفیسه وسپیده خشکشون زده بود .مامان همین طورادامه میداد ومی گفت بله پدرتون باهوسبازیهاش خیلی هارو بدبخت هم کرد امایه فرشته ازدستش رهاشد.اونم کسی نبودجزترانه .من وسپیده ونفیسه دیگه خون توی رگامون منجمد شده بود ومامان ادامه می داد.بله پدرترانه یه بدهی نسبتاسنگینی به پدرتون داشته که توی یه شرایطی قادربه پرداختش نبوده وباباجونتون هم ترانه روطلب می کنه ازیه طرف محوزیبایی ترانه هم شده بود وبرای چندصباحی می خواست اونو هم فدای خوشگذرونیهاش بکنه .اگه مامان اشاره نکرده بود بی اختیار رفته بودم طرف بابا تایقه شوبگیرم وفقط هواربزنم دیگه دین وایمون هم توی اون شرایط یادم رفته بود.ترانه هم اصلاسرشو بالانمی کرد. خلاصه مادربازهم ادامه داد وگفت قبل ازآشنایی بچه ها مسعودبه خواستگاری ترانه می ره اما ترانه ظاهراباهاش به توافق نمی رسه ومیگه مانمی تونیم صددرصد باهم تفاهم داشته باشیم.ازیه طرف اون بیچاره که پدرشمارونمی شناخته ودلش هم نمی خواسته که توی شروع کارش باامیر ازاون پولی قرض بگیره .بنابراین مخفیانه به سراغ پدرتون میاد ومبلغی روبرای خرید خونه قرض می گیره تاخودش ومادربیمارش توی اون ساکن بشند.بله ماجراها همین طوری پیچیده می شه .مسعودبیچاره برا ی این که ماجرالونره وکوچکترین ناراحتی توی دل دوستش امیرپیش نیاد ازاون شرکت میره تاپدرتون پیداش نکنه اماپدرشمازرنگ ترازاین حرفهابود هم پدرمی دونست که مسعودخواستگارترانه بوده هم مسعودفهمیده بود که بابا تون چشماش سخت دنبال ترانه است وحتی آقای مجدو تادم زندان هم برد. وقتی امیروترانه دل به هم می بندند آقای مجدبه خیال اینکه حداقل بااین وصلت پدرتون دست برداربشه باازدواج اونها موافقت می کنه اما پدر کینه بدل می گیره وروز عقد ترانه روتنهاگیرمیاره ومیگه نمی ذارم زندگیت به آخربرسه .ترانه هم برای این که ارتباط پدروپسرخراب نشه هیچ وقت هیچ چیز به امیرنمی گه وفقط سعی می کنه تامی تونه ازدسترس پدردورباشه اما طوری هم برخوردمی کنه که برای کسی سوال برانگیزنشه. پدرتون دست ازسرمسعودهم برنمی داره وچون می دونه که تعریفهای مسعودازامیر توی انتخاب شدنش توسط ترانه خیلی نقش داشته سعی می کنه ازاون هم انتقام بگیره ومرتب به سراغش میره و میگه یا کل بدهیتو یک جامیدی یا میگم که توهم خواستگارترانه بودی تامیونه ات باامیربه هم بخوره. حالا چرااینقدرارتباط مسعودوامیر برای مسعودمهم بوده اون هم رازیه که شماباید بدونید.مدتی بعدازازدواج بامن پدرتون زن جوونی رو که بیوه بوده وتنها به عقدموقت خودش درمیاره وصاحب فرزندی هم میشه که اون مسعوده.بله مسعودتوتموم این سالها عاشقانه هوای برادرشو داشت وبه خاطرعلاقه اش به اون ازخواستگاریش هم صرفنظرکرد..مامان داشت می گفت وهمه داشتیم گریه می کردیم.دیگه حالمون دست خودمون نبود بلندشدم که برم سراغ مسعود تاپیداش کنم.هنوزازدرنرفته بودم که مامان آخرین حرفشم زد وگفت خوشبختانه پدرشما توی اون روزهای اول زندگیش که هنوز دنبال کسی نیفتاده بود وعاشق من بود توی عقدنامه اختیارجدایی روبه من هم داده بود ومن هم امروز بعدازمدتها پیگیری ازش جداشدم ودیگه تاآخرعمرم هم نمی خوام ببینمش .حالا ثروتی که ازپدرم گرفته وصاحب همه چیزشده روبخشیدم نیازی بهش ندارم شماهاهم خودتون می دونید اون پدرتونه. باتموم شدن حرفهای مامان پدرهم بدون هیچ حرفی بلندشد ودنبال من اومد هرچی صدام زد جوابشو ندادم .ازطریق محمودآدرس مسعودعزیزم روگرفتم وهمون شب رفتم دنبالش تاصبح کنارهم بودیم وتموم حرفهای دلمونو به هم زدیم.بعدازاون برگشتم خونه ترانه آراسته وبسیارزیبا منتظرم بود .خیلی خسته بودم بچه ها هم پایین پیش مامان بودند انگاری مامان اونهاروتعمدا نگه داشته بود تامن وترانه خستگی این روزها روازتن هم بدرکنیم .ترانه رو بوسیدم وگفتم زندگیتو بهشت می کنم فرشته نازنینم منو ببخش اذیتت کردم آخه دوستت دارم نمی خوام هیچ کس توروازمن بگیره .همین طورگریه می کردم وسرم روی شونه هاش بود اون هم منو نوازش می کرد ومی گفت عزیزم ناراحتی تو اشکهات برام غصه تلخیه توروبه خدادست بردار مثل همیشه دوستت دارم. بعد هم خسته به اطاق رفتم ولحظاتی بعدهم ترانه اومد. بعدازاون روز مامان مارودعوت کردپایین وگفت بچه ها تموم این اطلاعاتو باید مدیون اون منشیی باشی که کنارامیراستخدام کردم .منم پیشونی مامانو بوسیدم وگفتم مامان جون شمامارونجات دادید مثل همیشه باحوصله وعاقلانه رفتارکردید.مامان حرفمو قطع کرد وگفت براتون دوتابلیط مشهدوگرفتم پویاوپوریاهم که به من وعمه هاشون عادت دارند برید وچندروزی کنارهم عشقتون یه جلای تازه بدید. ومن وترانه هم دست دردست هم به وادی عشق بی زوال حرکت کردیم پایان کل داستان درپست بعدی یک جاخواهد آمد
سلام دوستان . درپست قبلی کل داستان راازابتدا تا تیره شدن رابطه امیر باترانه یکجابرایتان آورده ام واینک دنباله داستان... بله گفتم که ترانه روموردبی مهریهای زیادی قراردادم و حتی کاربه اونجارسید که بعضی وقتهاحرفهای تلخی بهش می زدم وتازه طلبکارشم lمی شدم که تومقصری ومنو ناراحت کردی.بیچاره ترانه ازیک طرف مشغول درسش بودوازطرفی دیگه هم پویا وپوریا دوقلوهامون حسابی گرفتارش کرده بودند .بدقلقی های من هم حسابی زجرش می داد.امااون فرشته نازنین هیچ وقت منو آزارنداد.من هم دیوانه وار به رفتارهای خودم ادامه می دادم بدون اینکه دنبال علت شرایط بوجودآمده باشم.توی همین جریانات بودکه مادرم پسریکی ازدوستانشو پیشم فرستاد تااستخدامش کنم.مامان تاکید کرده بودکه اون باید منشی ومسئول دفترت بشه وبه قولی دست راستت .جزاینم ازت راضی نمیشم.خوب مامانم بوددیگه .منم چشمی گفتم ومحمود صبح یک روز بارونی اومدومشغول به کارشد.مدتی ازاین جریانات گذشت ومن هم حسابی بهم ریخته بودم.ازیه طرف حساسیت شدیدی روی ترانه گرفته بودم وبه هیچ عنوان نمی ذاشتم بدون من جایی بره حتی خونه مامان وباباش. بالاخره من عاشق ترانه بودم وحتی یک لحظه هم بدون اون توی خونه بندنمی شدم.وقتی هم که برای ساعتی می رفت پایین پیش مامان دل توی دلم نبود.حتی اگه کلی کارداشتم دنبالش می رفتم..باوجودهمه تلخی های من هرروز صبح که ازخواب پامی شدم. ترانه اونقدربهم عشق ورزی می کردوکلماتی زیبا نثارقلبم می کرد که عقل وهوش ازسرم می رفت.صبح به صبح صدای زیباش می گفت عشقم امیدم هستی من تکیه گاهم پاشو.قربون اون چشمهای عسلیت برم پاشوعزیزم.بعدهم یه میزخوشگل بادسته گلی زیبا برام می چید.پویاوپوریاروهم عادت داده بوداون موقع بخوابند.هرروزصبح ترانه زیبا وآراسته بایه لباس خوشگل منو بدرقه می کرد تابه سرکارم برم. داشتم می گفتم یک روزکه خیلی فکرم مشغول بودناخودآگاه یادمسعودافتادم رفتنش برخورداون روز عقدورفتارهای بعدازاون.یکهوفکری به ذهنم رسید تصمیم گرفتم مجددا برم سراغش .قبلشم یه جورایی تحت نظرش بگیرم. واسه همین بایکی ازدوستان صمیمی ام بنام سعید که ازبچگی عاشق کارآگاه بازی بود هماهنگ کردم تااونو زیر نظربگیره.بعدازمدتی سعید برام خبرآورد که پدرم مرتب با مسعوددیدارداره حتی انگاری اکثروقتها ازمسعودچیزی می خواد واون هم زیربارنمی ره واخرسرهم دعواشون میشه .چندبارهم صدای تهدید کردن پدرت به گوش می رسه.واسه همین مصمم شدم پدرتو هم تعقیب کنم.بلابه دوراون بابای سنگینی که ازش حرف می زدی ماشاالله چندتاجازیرسرشو بلندکرده.سعید داشت باآب وتاب برام تعریف می کرد که یکهویادش اومد یه چیزی رونگفته .بعدبایه قیافه متعجبی گفت آره امیرجون بابات بعدازهرباردیدار بامسعوددم یه کیوسک تلفن وایمیسه و یه چیزی دم دهنش می گیره ویه جایی زنگ می زنه.تاریخ وساعت چندتاازاون تلفنا روهم برات یادداشت کردم. واقعااین سعید یه کارآگاه بود خوب هوسبازیهای بابا روکه کمابیش درجریان بودیم .حتی می دونستیم خیلی وقتها سفرخارج نمی ره ویه جای دیگه خوش می گذرونه .بیچاره مامان به خاطرما این همه سال حتی یه توهم به بابا نگفت.واسه همین بودکه ماسه تامامانو روی سرمون م یذاشتیم.اماخوب بابا توی این اتفاقات چه نقشی داشت.بامسعودچیکارداشت .اوضاع داشت واقعا پیچیده می شد.باید یه جوری سردرمی آوردم.ترانه هم همیشه هروقت بابارومی دید بایه احترام توام بایه سربه زیری خاصی برخوردمی کرد وبه مختصرصحبت کوتاهی بسنده می کرد. یه روز تصمیم گرفتم تاریخ تلفنایی روکه سعید داده باشماره های روی گوشیم چک کنم.وای خدای من یکی بود بابا یعنی بابا نه امکان نداره آخه اون بامن چیکارداره .اونقدربهم ریختم که دیدم نمی تونم اینطوری دووم بیارم واسه همینم یه روزافتادم دنبال بابا .اون رفت سراغ مسعود وبعد هم طبق معمول یه کیوسک تلفن وهمون موقع تلفن من زنگ زد.اون که شروع به صحبت کردآروم آروم رفتم نزدیکش و گوشی روازگوشم دورکردم وهمین طوری بلندجوابشو دادم.بابا یکهوسه متر ازجاپرید وفکرکنم تادم سکته رفتم .هیچ چیزنگفتم جزاین که بابا این کارایعنی چی آخه زندگی من... بابا هیچ چیزنگفت و فقط این جمله رو به زبون آوردوگفت من خیرتو می خوام بچه تو توی دام افتادی.مطمئن بودم بابا این حرفوبرای توجیه خودش می زنه وگرنه زیباترین فرشته توی زندگی من اومده بود.اونقدراین اتفاق بهم ضربه زد که یک ماه توی خونه بستری شدم ونتونستم روپاشم .بیچاره ترانه.روز به روز آب می شد ودیگه داشت می برید .ازیه طرف به محبتاش شک می کردم وبعضی وقتها داد می زدم تودروغ می گی تومی خوای منو گول بزنی.اون هم این وقتهاگریه می کردومی گفت امیرم عزیزم به خدادوستت دارم عاشقتم بعدشم پیشانی منو می بوسیدومی گفت می دونم همه چی درست میشه چون توعشق منی قلب منی عمرمنی. بعدازاینکه حالم بهترشد مادر یک شب منو ترانه ودوتاخواهراموجمع کردوگفت بچه هاامشب باهمتون کارمهمی دارم همه خونه من جمع شید. دنباله وآخرداستان درقسمت بعد شادمان باشید
هیچ وقت فکرنمی کردم دردل سنگ من احساسی نسبت به کسی شکل بگیره وخودم
روقهرمان حفظ دنیای مجردی می دونستم.ازیک طرف ازدواج رودرقیدوبنددونستن می
دونستم وازطرف دیگه تمامی این عشق وعلاقه هاروپوچ وبی معنی.بهرحال دردنیای
مجردی خودم ودوستانم خوش بودم.شرکتی تاسیس کرده بودم که توی کارصادرات
وواردات بود وخلاصه درسال چندین بار به خارج ازکشورمی رفتم.آخرهفته هاهم
بادوستان شمال بودیم.حالا واقعامی شداین آزادی رو بادرقیدوبندبودن برای
ازدواج عوض کرد؟خوب نه دیگه.پدرومادرهم دیگه بی خیال شده بودند .گاهی
دختری روپیدامی کردندولی قضیه زیاد جدی نبود.البته اینوبگم دنیای من فقط
پیشرفت کاریم بودوهیچ دختری به هیچ عنوان توی زندگی من راهی نداشت واضح
تربگم اهل هیچ گونه خلافی هم نبودم .فقط حوصله ازدواج وسوال وجواب پس
دادنونداشتم درواقع دلم نمی خواست آزادی خودم روباهیچ چیز عوض کنم.اینوبگم
یکی ازلذتهای زندگی من رسیدگی به پدرومادر وکمک به نیازمندان بود.هرکی
محتاج بود به نحوی کمکش می کردم وهمین باعث شده بودبرکت زیادی توی کارم
بیاد. من همیشه خودم رویک مردقوی وبااراده می دونستم که هیچ دختری نمی
تونه توی قلبش راه پیداکنه .البته ازدخترای امروزی هم دل خوشی نداشتم چون
دخترنجیب سالم رودراین شهر خیلی سخت می شدپیداکرد.خلاصه محکم به زندگی
خودم ادامه می دادم تااون روز که قبل ازظهر برای بردن مادرم به دکتر به
خانه برگشتم وبرگشتن من همان ودیدن یک فرشته آسمونی باچشمهای آبی در پوشش
زیبای حجاب همان.آره چشمهای آبی بااون نجابت وحجب وحیا دل منو
لرزوند.............. درقسمت قبل گفتم که بانگاهی به اون فرشته زمینی دلم لرزید
ونتونستم خودم روقانع کنم که بابا اون هم یکی ازصدها دختری هست که برای من
عین دیوارند.وای که چقدرزیبا کنارمادرم نشسته بود وداشت براش حرف می زد تا
اومدم باصدای مادرم به خودم بیام که امیرجان ترانه خانم دختریکی ازدوستان
قدیمی منه و... دیدم که نیم ساعته بهت زده وایسادم وسرانجام مادرم
باصدای بلند گفت اتفاقی افتاده امیر؟پس چرانمیشینی پسرم ؟این دیگه چه
مدلشه چراحال واحوال نمی کنی؟خلاصه به خودم اومدم وبعدازحال واحوال سریع
رفتم اتاق خودم .آخه باید چندتا مقاله جدیدوازاینترنت می گرفتم ومی دادم
به یکی ازدوستام که خواهش کرده بود براش این کاروانجام بدم .خلاصه اینکه
اون یه مقاله دیگه می خواست وفرداش من چه چیزی تحویلش دادم بماند . تصوی
ر این ترانه خانم شده بوددوتاچشم من وازتوی ذهنم قصد خروج نداشت.توی رویای
خودم دراتاقم گشت وگذارمی کردم که صدای مادرم منوبه خودش آورد که امیر
پسرم ترانه خانم قصد رفتن دارند بیاپایین برای خداحافظی. وقتی ترانه لب
بازکرد ومشغول خداحافظی شد انگاری اون لبهای غنچه ای وزیباش برای من
سرودآرامش رو می خوندند.آره من همون پسر به قول دوستاش ضددختر توی یه لحظه
قافیه روباختم ونمی دونم چطورشد که خودم وترانه رو سوارماشین دیدم که
داشتم می رسوندمش.درتمام لحظاتی که بااون بودم احساس می کردم باهاش یکی
هستم وصدای روحنوازش ترانه عشق توی قلب من شده بود .ترانه یک فرشته
مهربونی بود واینو بعدها باتمام وجود قلبم ونگاه ورفتار مهربونش ثابت می
کرد.اندک مدتی بعدازاولین دیدار هردو دریک علاقه مشترک شریک بودیم ومن هم
عاشق .مدتها طول کشید تااون هم شیدای من بشه .ترانه همون ترانه زیبای
زندگی من دختریکی ازهمکلاسیهای دوران دانشگاهی من بود که بعدازسالها
همدیگررو برحسب تصادف توی آرایشگاه زینت خانم که پاتوق مادرم بود می بینند
و مادرم که قصه بیماریشو برای اون تعریف می کنه اون هم که مریم خانم نام
داشت بلافاصله میگه دخترم دانشجوی ممتازپزشکیه ومیگم که بیاد هم دارهاتو
ببینه هم وضعیت جسمانیتو چک کنه.این شد که ترانه من به خونه مامیاد وقلب
مهندس ارشد امیر رحمانی روباخودش می بره درقسمت های قبل که شرح مفصل آن درادامه مطلب آمده است گفتم
که بادیدن ترانه دلم لرزید وبدون آنکه متوجه گذرزمان وکنترل اعمال خودم
شوم مدتی ازآشنایی من وترانه می گذشت .درابتدامن عاشق اوبودم امابعدازمدتی
اونیز شیدای من شدوهردو دررویای عشقی پاک روزها را با تنفس نسیم عشق به
همدیگر می گذراندیم. ترانه هرروز به مادرم سرمی زدوباعشق خاصی وضعیت
سلامتی مادرروپیگیری می کرد حتی اونقدردردل اون جابازکرده بود وباهاش
صمیمی شده بود که هرازگاهی باهمدیگه خرید می رفتند پارک می رفتند یا
ساعتها مشغول صحبت باهم بودند.همین مهرومحبت خالص ترانه به مادرم منو
هرروز بیش ازپیش شیفته این فرشته زیبا می کرد. دیگه زمانی شده بودکه احساس
می کردم یک لحظه هم نمی تونم دورازترانه ام زندگی کنم وباید هرچه
زودترزندگیمونو زیریک سقف شروع می کردیم.راستش ترانه به خاطروقارونجابت
آسمونیش مرتب خواستگارانی داشت ومن که دیگه اونو مال خودم می دونستم نگران
بودم مبادا این دسته گل بی نظیرازدستم بره.البته ترانه هم یک دل نه صددل
عاشق من شده بود وچون دختری منطقی بود می دونستم عشق اون ازروی احساسی
زودگذرنیست و قلبا وبا درایت به این باوررسیده. ازیک طرف مادرم هم
دلبستگی خاصی به اون پیداکرده بود و مرتب بحث خواستگاری روپیش می کشید
تااینکه باهماهنگی باترانه تصمیم گرفتیم زندگی مشترک خودمون روشروع کنیم. دریک
شب زیبا وپرازستاره بامادرم و دوخواهرم سپیده و نفیسه به همراهی پدرم که
تازه ازسفر خارج برگشته بود به خونه آقای مجد (پدرترانه)رفتیم و صحبت های
لازم روکردیم وقرار عقد و....روگذاشتیم. دراولین قدم تصمیم گرفتیم درباغ
زیبای آقای مجد مراسم عقدروانجام بدیم ومن هم برای اینکه خیال آقای
مجدروازبابت داماد آینده اش راحت کنم وازطرفی عشقم به ترانه امید
وشورزندگیم روثابت کنم تاقبل ازمراسم عقد شش دانگ خانه خودم رابه نام
ترانه زدم تاسندشو موقع مراسم به ترانه ام هدیه کنم. روزهای قبل ازعقد
با عشق وانتظاردل انگیزی می گذشت ومن برای آن روز ثانیه شماری می
کردم.هرروز به اصرارمن برای خرید باترانه وهمراهی مادرم (به اصرارترانه)به
بازارهای مختلف سرکشی می کردیم ودرآخرهم به رستوران زیبای قلهک می رفتیم
وشامی رویایی روباهم تناول می کردیم. شب هاهم هریک به خونه خودمون می رفتیم ومن درانتظارفردا ودیدن مجدد ترانه تاپای مرگ هم می رفتم .اگه
همراهی ومدیریت دوست باوفاوصدیقم مسعودنبود شرکت توی روزهای عاشقی من
ورشکست می شد. بیچاره اون یک تنه تمام مسئولیت هارو به دوش می کشید
تاامیرخان تازه ازبندرهیده به زندگیشون برسند.بالاخره
روزعقد فرارسید و طبق برنامه ریزی قبلی مهمانها همه درباغی زیبا دورهم جمع
شدند تامن ترانه روازآرایشگاه تحویل بگیرم وباهم به باغ بریم. انتظاری که
توی اون لحظه هاداشتم واقعاطولانی ترازیک زندگی بود و کشنده ترازده تاسکته
قلبی.بالاخره ترانه روکه حالادیگه فرشته ای واقعی
بود تحویل گرفتم وباآخرین سرعت به باغ رفتیم ودراتاق به انتظارآقای عاقد
موندیم .درتمام این لحظات فرشته زیبای من بااون لبخند زندگی بخشش کنارم
نشسته بودواون چشمهای سحرآمیزش بهم شور زندگی وزنده بودن به معنای واقعی
رومیداد بالاخره آقای عاقد اومد ودرست کنارآقای مجدوپدرم نشست وبعدازمقدمه
پینی شروع کرد به خوندن خطبه عقد وتاترانه بله راگفت امیررحمانی
صدبارمردوزنده شد تامطمئن شدترانه مال اونه.بعد از
خوندن خطبه عقد دیگه ترانه مال من شده بود ودستهای زیبا وسفید مثل برفش
توی دستهای من بود وباهم توی باغ می گشتیم تا به مهمانها خوش آمدبگیم
.دراین بین بود که من تازه متوجه شدم مسعودهنوزنیامده .متعجب ازنیومدنش
بهش زنگ زدم و بعد ازشنیدن دلایل تاخیرش منتظراومدنش شدم.نیم ساعت بعد
مسعودبادسته گلی زیبا رسید ومسعودخندان وقتی که نزدیک ماشد تا تبریک بگه
یکهورنگش مثل گچ سفیدشد ودقایقی بهت زده ایستاد وبعد باصدایی لرزان بهمون
تبریک گفت و دقایقی بعدبااین بهونه که حالش خوب نیست رفت وقاطی مهمانها
خودشوگم وگورکرد. همون موقع متوجه شدم ترانه هم درسکوت فرورفته وچیزی
فکرشومشغول کرده.زیاد به این مساله اهمیت ندادم.درواقع دلم نمی خواست
شیرینی اون لحظات ازبین بره .باخودم فکرکردم وتصمیم گرفتم که بعد
ازمسعودسوال کنم چی شد؟ مراسم که تمام شد
ازترانه خواستم که ساعاتی روباهم توی شهربچرخیم وبعداگه شد بیاد خونه
ما.ترانه هم ازم خواست که پدرومادرم روهمراه باخودمون ببریم .راستش دلم می
خواست باترانه تنهاباشم ولی وقتی دیدم تصمیم عاقلانه ای گرفته خواسته اش
روقبول کردم ومن هم به احترام ترانه عزیزم پدرومادراون رو هم باخودمون
همراه کردم تاسواربر پرادوی سفید رنگم کمی درشهربچرخیم و بعد هم تصمیم
خونواده هابراین شد که من همراه باترانه وخونواده اون به باغ زیباشون
برگردیم وشب رومهمان اونهاباشم.به محض برگشتن به باغ من وترانه باکسب
اجازه ازبابا ومامانش به اطاق ترانه رفتیم تا قصه عشقمون رومعنایی دیگه
ببخشیم.اون شب تاصبح نخوابیدم وبرای هم ازرویاهامون وخاطراتمون حرف زدیم درقسمت های قبل خوندید که من وترانه بالاخره به هم رسیدیم
وهیچ چیز آزاردهنده ای توی عشق من وترانه عزیزم نبود .تنهایه موردفکرمنو
مشغول کرده بود واون هم برخورد جالب ومبهم مسعودبود.تصمیم گرفتم به وقت
ازمسعودسوال کنم که چه اتفاقی افتاد واونواین همه متحیرکرد. بعدازاینکه
شب رودرباغ زیبای آقای مجدبه صبح رسوندم به سرکارم رفتم و درقدم اول
بامادروپدرم تماس گرفتم تاجویای احوالشون بشم.البته پدرکه اکثروقتها خونه
نبودودرگیر کار شرکت بزرگش وسفرهای خارجی بود.مادرهم به خاطرآرامش من
ودوخواهرم سالهابود که هیچ کاری باکارهای پدرم نداشت حتی هیچ وقت روی اون
صدایی هم بلندنکرده بودوهرزمان که پدرتوی خونه بودباهاش بااحترام برخوردمی
کرد.ولی درخفا بارهاشاهداشک ریختن هاش بودم ومی فهمیدم که چقدرعذاب
میکشه.شایدم به خاطرهمین بودکه من تصمیم گرفته بودم هیچ دختری روتوی قلبم
راه ندم ودلتنگیهای مامانو برطرف کنم.اون روزی هم که ترانه رودیدم ومحبتش
به مادرم رو یه لحظه باخودم گفتم این همون فرشته ایه که منو درمحبت به
مادرم همراهی می کنه وگذشت زمان نشون داد که اشتباه نکردم .ترانه
اونقدرعاقل وفهمیده بود که بارفتارمهربانانه خودش نگذاشت مادرم حتی ثانیه
ای احساس کنه که منوازدست داده.ترانه کاملادرک کرده بودکه مادرچقدربه من
وابسته است ومن هم تمام تلاشم رومی کردم که هیچ کدوم رنجیده نشند. یادم
رفت بگم مدتی بعدمسعود تقاضا کردکه شراکتش بامنو به هم بزنه وبره دنبال
کارخودش.البته ادامه تحصیل درخارجوبهونه کرده بود وهرروز به من پیله می
کردکه دیگه نمی تونم باهات کارکنم.اون حتی حاضرنشد یکبارهم درمیهمانی های
دسته جمعی من ودوستانم شرکت کنه.نمی دونم چرافرصت نمی شدکه علت رفتاراون
روزشو بپرسم وهمچنین علت رفتارهای عجیب وغریبشو.بالاخره هم موفق شدکه
ازپیش من بره وهرروز هم ارتباطشو بامن کم وکمترمی کرد.تااینکه دیگه
ارتباطم باهاش قطع شد ومن هم اونقدردرگیر لذت عشق حاصل ازپیوندخودم وترانه
عزیزم بودم که خیلی کم بهش فکرمی کردم. ترانه زیبای من هرروز درقلبم
درخشانتراز قبل می شد ودیگه لحظه ای بدون اون نمی تونستم نفس بکشم
.چندماهی بعدازعقد تصمیم گرفتیم زندگی مشترک خودمونوزیر یک سقف شروع کنیم.
هرروز باترانه برنامه پیاده روی داشتیم باهم ازخاطراتمون می گفتیم.وهرروز
وصلمونو محکمترازقبل می کردیم.ترانه همیشه می گفت امیرجان نمی دونی
چقدردرکنارت احساس آرامش می کنم. تو واقعا به آدم حس زنده بودن می دی
.لحظه ای بدون تونمی تونم زنده باشم ومن هم جواب می دادم ترانه من عشق من
زیبای وجودم من هم بدون توزنده نیستم هیچ کسی بهترازتوتوی این
دنیاوجودنداره. ترانه دررابطه بامادرم هم می گفت امیرعزیزم یک لحظه
هم نباید رفتاری ازخودمون نشون بدیم که مامان احساس دلتنگی بکنه تازه باید
حس کنه که ازقبل بیشتر دوستش داری ومن هم مکمل ارتباط توواونم. ازیه طرف مامان هم که رفتارترانه رومی دید هرروز بهم اصرارمی کردمبادا ترانه روناراحت کنم وتامی تونم بهش محبت کنم. خلاصه
بعدازچندماه من وترانه توی یه مراسم ساده اما رویایی توی باغ پدری همسرم
عروسی کردیم وخونه خودمون روهم طبقه بالای خونه پدرم انتخاب کردیم تامامان
تنهانباشه.خواهرها هم ازاین بابت خیلی احساس شادمانی می کردند وواقعا
ترانه توی قلب اونهاهم جای ویژه ای بازکرده بود. درشب عروسی هم
اصلااحساس نمی کردم که روی زمینم بلکه خودمو توی عرش وهمراه بایه فرشته می
دیدم که داریم به سمت کلبه مشترکمون می ریم. برای اون شب بدون اینکه به
ترانه بگم برنامه یه سفرشمالوگذاشتم وآخرشب باهم به سمت ویلای یکی
ازدوستانم حرکت کردیم.حدود چهارصبح بودکه به ویلا رسیدیم وترانه بعداز
بازکردن اسباب واثاثیه سجاده خودشو توی اطاق کناری پهن کرد تاطبق معمول
نمازشب وبعدازاون صبحشو بخونه.اون شب باتمام زیباییهاش گذشت وصبح
روزبعدیابهتربگم ظهرروز بعدتصمیم گرفتیم ناهارمون روبه کناردریا ببریم
تااولین روززندگی مشترکمون رو درکناردریا شروع کنیم.دریا واقعا زیباست اما
وسعتش درمقابل عشق ناچیزه .جمله ای که اول ترانه می گفت وبعدهم من به
اون................. درقسمت های قبلی گفتم که من وترانه
برای ماه عسل به شمال وویلای یکی ازدوستانم رفتیم تاشروع زندگیمون رو
خاطره انگیز ورویایی کنیم.بعدازسفر به منزل خودمون برگشتیم .طبق معمول
هرروزه من به شرکت می رفتم وترانه هم مشغول تحصیل درمقطع تخصص .مدتی گذشت
زندگی ما سراسر عشق وشادی بود.احترام به والدینمون هم جای خاصی توی زندگی
ماداشت.بویژه اونکه ترانه ارتباط خاصی هم باخواهرهای من پیداکرده بود.توی
همین گیروداربودکه ترانه ناخواسته باردارشد وبیچاره نگران که حالا بااین
وضعیت درسش پیکارکنه که بعدازمدتی هم یه اتفاق دیگه نگرانیشو
دوبرابرکرد.بله عصرروزی که به مطب پزشک رفته بودودکترسونوگرافی تجویز کرده
بود متوجه شدیم که یک جفت دوقلو به زودی به جمع مااضافه می شند.بیچاره
ترانه هرروزکارش شده بودگریه.راستش من هم یه جورایی دلم نمی خواست بچه
بیاد وسط وبین من وعشقم فاصله بندازه .چون احساس می کردم توجه ترانه به
اونها جلب میشه ودیگه وقتی ازسرکاربرمی گردم ترانه یا به این یکی غذامیده
یانازاونو می کشه ودیگه وقتی نداره که به استقبال من بیاد ومنو مهمون یه
شربت خوشمزه ویه چای قندپهلو درتراس خونه مون بکنه وبعد هم یک سری به
مادربزنیم وخلاصه بچه باعث می شد نتونه بهم توجه کنه واینطوری شد که عوض
دلداری دادن به همسرم من هم مدتی کسل بشم.وفکرترانه روازاین طرف بهم
بریزم.ترانه اون مدت بامهربونی خاصی می گفت آخه امیرجان چی شده کسل بودنت
دنیا روبرام تیره وتارمی کنه.تورابه خدابگوبرات چیکارکنم.بعضی وقتهافکرمی
کردتوجه مابه مادرم کم شده وسعی می کرد بیشتربه مامان سربزنیم ولی هیچکدوم
آرومم نمی کرد. تصمیم گرفتم به ترانه بگم ولی خوب اینطوری غرورم هم
زیرپاگذاشته می شد.بالاخره مردی گفتند ابهتی گفتند.توی همین گیروداربود که
بعضی وقتها یک ناشناس بهم زنگ می زد ومی گفت نمی ذارم ترانه روصاحب بشی
اون عشق من بوده وهست وبالاخره یک روزازت می گیرمش.دیگه حسابی بهم ریخته
بودم .بعضی وقتها به ترانه می گفتم بیا بهم قول بدیم هیچ وقت
هموتنهانذاریم وترانه هم هاج وواج نگام می کرد ومی گفت امیرم عزیزم توعشق
اول وآخرمنی این حرفهاچیه که می زنی من تورو باهیچ چیزعوض نمی کنم توقلب
منی توعشق من تو تکیه گاه منی من الان هم بیشترازقبل بهت احتیاج
دارم.ترانه زیبای من منو آروم می کرد ولی اون لعنتی چندروز یک بارزنگ می
زد ومنو می ریخت بهم .یک بارپشت تلفن شروع کردم به دادزدن ووقتی تلفنم قطع
شد دیدم تمام کارمندام مثل برق گرفته هاتوی اطاق منند. اعصاب بهم ریخته
من ازیک طرف وسوظنی که توی ذهنم پیش اومده بود ازیه طرف دیگه .رفتارسردمن
باعث شد که ترانه مادرمو به کمک بگیره.البته اینهاروبعدفهمیدم. مادرم هم
بامدیریت بالای خودش زندگی نوپای من وترانه رو ازبحران نجات داد داشتم
می گفتم شب ها خواب میدیدم که ترانه منو رهاکرده ورفته همسریکی دیگه شده
بعدهم باگریه ازخواب می پریدم.یک بارهم اومدم توی خواب اون مزاحموبزنم که
محکم زدم پای چشم ترانه .بیچاره تاچندروز گونه ش سیاه شده بود وبرای این
که والدینش نفهمند بهونه می آورد تانبیندشون.خلاصه حسابی قاطی بودم وترانه
امیدم هم بادرایت خودش توجه خودشو به من چندبرابرکرده بود.بالاخره تصمیم
گرفتم فکری بکنم بارها تلفنمو دادم کنترل کنند ولی مثل اینکه اون حریف
ترازاینها بودوهربار ازیه جازنگ می زد.توی این شرایط بودکه بچه هابه دنیا
اومدند و برای مدتی شادی تولداونها فکرمنو آروم کرد.مادرم هم مهربانانه به
ترانه کمک می کرد یه پرستارهم گرفتیم تاکمک ترانه باشه که اون راحت به
درساش هم برسه .بیچاره ترانه برای اینکه من احساس تنهایی نکنم همه ش برام
نازمی کرد امیرجان بیا ببین چقدربچه ها خوشگلند نگاه کن انگاری عین یه
سیبی که نصف کرده باشندعین تواند .امیرم دیگه چهره توهمه ش جلوی چشممه آخه
بچه ها عین تواند می بینی ایناروکه میبینم بیشتردلم برات تنگ میشه. حالاکه فکرمی کنم م ی بینم مدتی زیادی ترانه روناجوانمردانه موردبی مهری قراردادم منتظر ادامه داستان باشید
سلام درقسمت های قبلی گفتم که من وترانه برای ماه عسل به شمال وویلای یکی ازدوستانم رفتیم تاشروع زندگیمون رو خاطره انگیز ورویایی کنیم.بعدازسفر به منزل خودمون برگشتیم .طبق معمول هرروزه من به شرکت می رفتم وترانه هم مشغول تحصیل درمقطع تخصص .مدتی گذشت زندگی ما سراسر عشق وشادی بود.احترام به والدینمون هم جای خاصی توی زندگی ماداشت.بویژه اونکه ترانه ارتباط خاصی هم باخواهرهای من پیداکرده بود.توی همین گیروداربودکه ترانه ناخواسته باردارشد وبیچاره نگران که حالا بااین وضعیت درسش پیکارکنه که بعدازمدتی هم یه اتفاق دیگه نگرانیشو دوبرابرکرد.بله عصرروزی که به مطب پزشک رفته بودودکترسونوگرافی تجویز کرده بود متوجه شدیم که یک جفت دوقلو به زودی به جمع مااضافه می شند.بیچاره ترانه هرروزکارش شده بودگریه.راستش من هم یه جورایی دلم نمی خواست بچه بیاد وسط وبین من وعشقم فاصله بندازه .چون احساس می کردم توجه ترانه به اونها جلب میشه ودیگه وقتی ازسرکاربرمی گردم ترانه یا به این یکی غذامیده یانازاونو می کشه ودیگه وقتی نداره که به استقبال من بیاد ومنو مهمون یه شربت خوشمزه ویه چای قندپهلو درتراس خونه مون بکنه وبعد هم یک سری به مادربزنیم وخلاصه بچه باعث می شد نتونه بهم توجه کنه واینطوری شد که عوض دلداری دادن به همسرم من هم مدتی کسل بشم.وفکرترانه روازاین طرف بهم بریزم.ترانه اون مدت بامهربونی خاصی می گفت آخه امیرجان چی شده کسل بودنت دنیا روبرام تیره وتارمی کنه.تورابه خدابگوبرات چیکارکنم.بعضی وقتهافکرمی کردتوجه مابه مادرم کم شده وسعی می کرد بیشتربه مامان سربزنیم ولی هیچکدوم آرومم نمی کرد. تصمیم گرفتم به ترانه بگم ولی خوب اینطوری غرورم هم زیرپاگذاشته می شد.بالاخره مردی گفتند ابهتی گفتند.توی همین گیروداربود که بعضی وقتها یک ناشناس بهم زنگ می زد ومی گفت نمی ذارم ترانه روصاحب بشی اون عشق من بوده وهست وبالاخره یک روزازت می گیرمش.دیگه حسابی بهم ریخته بودم .بعضی وقتها به ترانه می گفتم بیا بهم قول بدیم هیچ وقت هموتنهانذاریم وترانه هم هاج وواج نگام می کرد ومی گفت امیرم عزیزم توعشق اول وآخرمنی این حرفهاچیه که می زنی من تورو باهیچ چیزعوض نمی کنم توقلب منی توعشق من تو تکیه گاه منی من الان هم بیشترازقبل بهت احتیاج دارم.ترانه زیبای من منو آروم می کرد ولی اون لعنتی چندروز یک بارزنگ می زد ومنو می ریخت بهم .یک بارپشت تلفن شروع کردم به دادزدن ووقتی تلفنم قطع شد دیدم تمام کارمندام مثل برق گرفته هاتوی اطاق منند. اعصاب بهم ریخته من ازیک طرف وسوظنی که توی ذهنم پیش اومده بود ازیه طرف دیگه .رفتارسردمن باعث شد که ترانه مادرمو به کمک بگیره.البته اینهاروبعدفهمیدم. مادرم هم بامدیریت بالای خودش زندگی نوپای من وترانه رو ازبحران نجات داد داشتم می گفتم شب ها خواب میدیدم که ترانه منو رهاکرده ورفته همسریکی دیگه شده بعدهم باگریه ازخواب می پریدم.یک بارهم اومدم توی خواب اون مزاحموبزنم که محکم زدم پای چشم ترانه .بیچاره تاچندروز گونه ش سیاه شده بود وبرای این که والدینش نفهمند بهونه می آورد تانبیندشون.خلاصه حسابی قاطی بودم وترانه امیدم هم بادرایت خودش توجه خودشو به من چندبرابرکرده بود.بالاخره تصمیم گرفتم فکری بکنم بارها تلفنمو دادم کنترل کنند ولی مثل اینکه اون حریف ترازاینها بودوهربار ازیه جازنگ می زد.توی این شرایط بودکه بچه هابه دنیا اومدند و برای مدتی شادی تولداونها فکرمنو آروم کرد.مادرم هم مهربانانه به ترانه کمک می کرد یه پرستارهم گرفتیم تاکمک ترانه باشه که اون راحت به درساش هم برسه .بیچاره ترانه برای اینکه من احساس تنهایی نکنم همه ش برام نازمی کرد امیرجان بیا ببین چقدربچه ها خوشگلند نگاه کن انگاری عین یه سیبی که نصف کرده باشندعین تواند .امیرم دیگه چهره توهمه ش جلوی چشممه آخه بچه ها عین تواند می بینی ایناروکه میبینم بیشتردلم برات تنگ میشه. حالاکه فکرمی کنم م ی بینم مدتی زیادی ترانه روناجوانمردانه موردبی مهری قراردادم منتظر ادامه داستان باشید