تبليغاتX
یک داستان نویس ازدیارخوانسار زیبا


یک داستان نویس ازدیارخوانسار زیبا





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


دوستان عاشق


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :

داستانهای محله ما
یه روز عصمت خانم دوست مامانم ازدست شوهرش حسابی عاصی شده بود بنابراین چادرشو سرکرده بود وراه محله مارودرپیش گرفته بود تاتوی کنفرانس های عصرانه زنان محله شرکت کنه.همچین که اومد روی سکو ولو شد وگفت دیگه ازدست این شوهرخل وچلم عاصی شدم نمی دونم به خداچیکارکنم.توی محله ما هم که یک دونه آدم عاقل پیدانمیشه تابرم وباهاش دردودل کنم.اومدم اینجا که چهارتا آدم درست حسابی ببینم بلکه دلم بازبشه .به خدا مردم دیگه یا اصغرترقه بازنش دعوامی کنند ومحله روتوی سرشون می ذارند یا احمدشمره سرظهر یادش میفته کاسبی کنه واون چرخشو توی محل برونه وهی هواربزنه.
عصمت خانم همین طورداشت می گفت وخانمهای محله ما ومامانم پوزخند می زدند. همچین که همه حرفاش تموم شد مریم خانم همسایه بغلیمون ازخونه اومد بیرون وتاجمع زنها رودید اومد که حال واحوالی بکنه.مامانم اینها هم ازشدت خنده ای که بزورنگه داشته بودندسرخ سرخ شده بودند. مریم خانم خیلی مودبانه شروع به حال واحوال کرد واززمونه وگرونی وبی وفایی بچه ها نالید وعصمت خانم هم باچهره دلسوزانه ای محوحرفاش شده بود.عصمت خانم حسابی توی حس بود که مریم خانم یکهوشروع کرد به بشکن زدن وآوازسرداد بیچاره عصمت خانم مونده بود وقادربه تکلم نبود وهمین طورهاج وواج نگاه می کرد که مامانم نجاتش داد وگفت چیزی نیست یه خورده کم داره شمانگران نشین.مریم خانم بعدازپایان سرودش رفت وعصمت بیچاره رو توی دنیایی ازابهام گذاشت.زنها داشتند تعریف خودشونو می کردند که یکهوازخونه بغلی صدای اذان اومد.اونم باچه شدتی .عصمت خانم یک خورده حالت نیمچه سکته به خودش گرفته بود که بازمامانم نجاتش داد و گفت شوهرپروین خانمه ازوقتی تصادف کرده بنده خدامشاعرشو ازدست داده ووقت وبی وقت اذون میگه وبدوبدو میره مسجد.توی حرفهای مامانم بود که احمدآقا اومدبیرون وپشت سرش زنش نفرینش می کرد ومی گفت الهی بری وبرنگردی که دیوونه ام کردی هیچ کی ازدستت آرامش نداره.بعدشم ازخونه اومدبیرون وتوی جمع زنها وشروع کرد به پرسیدن ازمدل وجنس ومحل خرید لباسهای تک تک زنهای محله. حالا پروین خانم 87 سال داشت ولی ازمامان 52 ساله من کلی سرحال تربود نه پادردداشت نه فشارخون خلاصه من که مطمئن بودم تاصدوپنجاه سالومیره. حرفهای پروین خانم که تموم شد زنها سرگرم گفت وگو شدند که یکهو صغری خانم ازسرکوچه پیداش شد .همین طورمیومد وناسزامی گفت.عصمت خانم یک خورده ترسید وخودشو جمع کرد.صغری خانم همین طوربه همه چیز فحش می داد تارسید به جمع خانمها ویکهولبخندزد وگفت سلام حالتون چطوره ؟آشموبارگذاشتم وگفتم بیام یه هوایی بخورم .کلی دلم گرفته بود.صغری خانم داشت حرف می زد که مامانم دید عصمت جون درحال زدن سکته اوله .یواشکی درگوشش گفت نگران نباش کم داره خطری نیست. صغری خانم نیم ساعتی نشسته بود وبعدپاشد که بره .درحین رفتن هم یکهوموتورش روشن شد وعین نوارضبط شروع کرد به فحش دادن .دقیقا مثل یک راننده ای که باحرکت ضبط ماشینشو روشن می کنه.اون رفت ومامانم سرع رفت خونه ویک آب قندبرای عصمت خانم آورد .بیچاره عصمت خانم داشت حالش جا می اومد که یکهوصدای بدوبیراه گفتن دونفر ازخونه بالایی اومد .اون دونفر همین طوری داشت صداشون می رفت بالا وبعدصدای پرتاب وشکستن وسیله اومد وهمگی مافهمیدیم که کدوم بشقاب ولیوان مال کیه وکی خریداری شده و....مامانم تااومد عصمت خانمو ازشوک دربیاره اون چادرشو محکم کرد وگفت صدرحمت به محله خودمون وفراروبرقرارترجیح داد
 

نويسنده: زهره شاه حیدری مورخ: شنبه بیست و هفتم مهر 1387 در ساعت: 22:32
|+|

تصاحب عشق
سلام مامان
این جمله ای بودکه بعدازبرگشتم ازمدرسه تحویل مامانم می دادم ومانتو وروسری روتوی چندثانیه تحویل چوب لباسی می دادم وبعدش می پریدم بغل مامان وخودمو براش لوس می کردم ومی گفتم مامانی شب چی داریم ؟الان به به خوشمزه چی داریم ؟آخی مامان چقدردلم تنگت شده بود واونوقت بود که مامان می گفت شکمو دلت تنگ من شده بود یا ساندویچ های موردعلاقه ات که هرروز برات آماده می کنم.تا میومدم جواب بدم بهرام داداشم ازتوی سالن هوارمی زد آره دیگه ماکه آدم نیستیم اصلااسممون اشتباهی اومده توی شناسنامه مامان بابا .اونهافقط یه بچه دارند اونم فریده جون.بهرام این فریده جونو بایه حرص خاصی می گفت وطوری چهره اش روتوهم می پیچید که انگاری داره ازمنفورترین آدم دنیا توی قلبش حرف می زنه.خلاصه مامان همیشه به دعواخاتمه می داد وهمگی جمع می شدیم توی آشپزخونه تاازدستپخت خوشمزه ی اون بخوریمو بعد منم می رفتم توی اطاق تاشروع کنم به درس خوندن.به طرزوحشتناکی عاشق مطالعه بودم ومعدل دبیرستانم تاحالا که دوره پیش دانشگاهیو می گذروندم از19/90پایین ترنیومده بود.دبیرا همه منو شانس اول بهترین رشته دانشگاه صنعتی شریف می دونستند ودرعوض بهرام بعدازدیپلم واردبازارکارشده بود وبرای خودش یه تعمیرکاررادیو وتلویزیون حرفه ای شده بود.چندوقتی هم بود که قلبش رفته بودطرف نسیم دخترهمسایه وظاهرا خونواده ها هم بی میل نبودند اما زمان مطرح کردن موضوعو زود می دونستند.پدرام برادرکوچکترم هم دنیایی ازسکوت وتسلیم بود درسش خوب بود اما همیشه عین یه دیوارتوی خونه ما ساکت بود.پدرهم همیشه بعدازیه روز کاری توی مغازه آجیل فروشیش ساعت 9 به خونه میومد ومنتظر یه سفره گرم ویه شام خوشمزه بود .البته پدر خیلی به ماها می رسید وتوی همون ساعتهایی که خونه بود لبش پراز خنده همراه مهربونی توی قلبش بود.دست بخشنده ای هم داشت اصلاخسیس نبود فقط یه مردسنتی بود که باید بهش می گفتی چشم.مامان اماحسابی اهل مطالعه بود وواقعا ذهنش پراز مطالب گوناگون بود ولی وقتی که بابا خونه بوددیگه تمام توجهش به اون بود وسعی می کرد رضایت خاطرشو جلب کنه.من برای خودم یه اطاق کوچیک ونقلی داشتم بایه پنجره روبه کوچه که اغلب وقتهاپرده اون کشیده بود فقط بعضی وقتها پنجره بازمی شد ونگاهی به پارک بیرون خونه می نداختم تانفسی تازه کنم ودوباره شروع به مطالعه کنم.با16سال سن تقریبا به زبان انگلیسی مسلط بودم وخیلی ازمطالبو ازاینترنت استخراج می کردم وکلی چیزتازه یادمی گرفتم.بهرام همیشه می گفت تویه دختریخی هستی وهیچ وقت نباید شوهرکنی چون جزکتاب هیچ چی رودوست نداری.اصلابابا توچه می دونی احساس چیه. همیشه هم صدام می کردفریده یخی.بعضی وقتها چنان به هم می پریدیم که مامان مجبورمی شد یه داد گنده سرهردومون بزنه تاساکت شیم.بهرام پدرام روهم بی نصیب نمی ذاشت به اون هم می گفت پدرام پخی .چدا بعضی وقتها کارامون می شدشبیه فیلمهای کمدی..................
 

نويسنده: زهره شاه حیدری مورخ: شنبه سیزدهم مهر 1387 در ساعت: 23:50
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir