دختری بودم ساده درسخون که متعلق به یک خونواده نسبتا ثروتمندبودم.کل دلبستگیهام بعدازمادروپدرودوبرادرم اطاق قشنگم بود که پنجره ای نسبتابزرگ روبه باغ زیبای خونه مون داشت وتوی این اطاق کارم شده بوددرس خوندن وهرازگاهی خوندن قصه های کنت وپرنس وعشق وعاشقی اونها.توی دبیرستان ازممتازین بودم ومعدلم همیشه 19/90به بالابود دیگه همه دبیرام یقین داشتند که من یکی ازدانشجویان پزشکی دانشگاه تهرانم.اوج آرزوهای خودم هم همین بود .هرروزصبح ساعت پنج پامی شدم نمازی می خوندم ذکری می گفتم وتاساعت هفت درس می خوندم بعدازاونم باصدای مامانم سریع می رفتم سمت صبحانه وآماده می شدم که برم مدرسه.دبیرستان محل تحصیلم کوچه اونوری بود ودودقیقه زمان می بردتا برم مدرسه.ساعت یک ونیم هم خونه بودم .طبق برنامه همیشگی نماز ناهار نیم ساعت استراحت پیش مامان جون وعین نوارضبط براش حرف زدن.بعدم بدون اینکه فکرخواب باشم تاموعدشام درس می خوندم.دوتابرادرهام هردو فارغ التحصیل مهندسی برق بودند وسرکارمی رفتند .اولی که خیلی زودعاشق همکلاسیش شدوباحمایت بابا زود عروسی کرد وچون کف پاش صاف بودازسربازی معاف شد.بابا براش خونه وماشین خرید اما داداشم(سعید)ترجیح دادیه جای دیگه غیراز کارخونه بابا سرکاربره وروپای خودش وایسه .زندگی خیلی خوبی هم باهمسرش مبینا داره ویه پسرکوچولوی نازهم زندگی اونهاروشیرین ترکرده .مبینا ترجیح داد سرکارنره وفعلا به بچه برسه.داداش دومیم حمیدهم باکمک بابا خونه وماشین خرید اون هم تازگیهاعقدکرده وترجیح داده همراه بابا توی کارخونه ش کارکنه چندوقت دیگه هم عروسی می کنه .همسرش سعیده دختریکی ازاقوامه که مامان معرفی کرد وحمیدهم پسندید.بین این سه تا من شده بودم خوره ی درس .مامان بیچاره هم واقعاحوصله ش سرمی رفت واسه همین عصرا می رفت باشگاه وبعدهم که برمی گشت شاموآماده می کردتابابا وحمیدبیان ومن هم ازاطاق دربیام ویک ساعتی دورهم باشیم.بابا همیشه منوتشویق می کرد هروقت میومدخونه کلی بوسم می کردوقربون صدقه ام می رفت .حمید وسعیدهم می گفتندکاشکی ماهم دختربودیم والله بقیه پسردوستندبابای مابرعکسه هیچ وقتم که دست خالی نمیادخونه همیشه واسه ی ترانه خانم یه چیزی داره.بابا خوش به حالت .خلاصه بعدازشا م ودورهم بودن می پریدم توی اطاقو ویه قصه پرنس عاشق وکنتس معشوق می خوندم و تادوازده شب توی کتابام بودم .باورتون نمیشه اگه بگم چندصدتاکتاب خونده بودم وازسطح خودم کلی بالاتربودم .باباحقم بودهمون موقع لیسانس هم می گرفتم.زندگی همین طورمی گذشت ومن رسیدم به پیش دانشگاهیو وکنکورودادم وبابا تصمیم گرفت دوهفته ای ماروبرای تفریح به انگلستان ببره.دوهفته ای که ازنظرمن یک مسافرت تفریحی بود وسرنوشت چیزدیگه ای رومقرکرده بود .ماتصمیم گرفتیم به یکی ازمناطق ویلایی نزدیک لندن بریم یه هتل شیک وکوچولوروهم رزروکردیم نزدیک هتل ی خونه ویلایی یابهتربگم قصرنسبتابزرگ خیلی شیکی بودبامعماری قرن نوزدهم .تایه فاصله ای مردم می تونستندبه قصرنزدیک بشند امابیشترنه چون نگهبان داشت وظاهراقصرمتعلق به یکی ازپرنس های انگلیسی بود که نوه پسری ملکه انگلستان بود.ظاهراون کاخ خیلی زیبا بود چندباری برای دیدنش رفتم بارآخرمحوتماشای ابهت اون کاخ بودم که صدای بوق ماشینی منوبه خودش آورد.برگشتم عقب دیدم یک جوون موطلایی وچشم آبی باقدی بلند ولباسی خیلی اشرافی ازماشین پیاده شد به سمت من اومد وبعدازاحوال پرسی سوال کرد دیدم حسابی محوقصرمن شده بودید چه چیزی باعث شده توجه شمابه اون جلب بشه .من هم که انگلیسی خیلی خوبی داشتم امااون لحظه مخم تعطیل بودبا استرس خاصی گفتم ازمعماری های قدیمی اروپاخوشم میادوداستانهای زیادی راجع به اون خوندم به خاطرهمین محوتماشای این قصرزیبا بودم .پسرجوون که پرنس جان نام داشت گفت اگه مایل باشی بیاداخل قصرتاهمه ی اونونشونت بدم .من دلم می خوادباشمابیشترآشنابشم آخه چهره شرقی فوق العاده زیبایی دارید.من که دیگه قلبم هم داشت تعطیل می شد گفتم ممنون خونواده منتظرند باشه وقتی دیگه .پرنس جان ظاهراقبول کرد اما خیلی زیرکانه منوتادم هتل تعقیب کرده بودوجای منوفهمید.فردای اون روزاومددم هتل ومنوپیداکرد وگفت missترانه می دونم شماشرقی هاباما فرق دارید اگراجازه بدید باپدرومادرتون آشنابشم .جان اومدسراغ مامان وبابا و بااونهاآشناشد همه مافکرمی کردیم داریم خواب می بینیم آخه ماکجا واشراف زاده ی انگلیسی کجا تازه اون هم نوه ی ملکه ویکتوریا .جان هرکاری کردنتونست ماروراضی کنه که به داخل قصرش بریم اما روز آخراقامتمون اومد دم هتل ورسما اعلام کرد من دلباخته شماشدم ونمی گذارم ازکشورماخارج بشید یک پرنس عادت نداره جواب ردبشنوه اینجامی مونید تا به عشق من جواب مثبت بدید.جان توی تمام ملاقاتهاش ازمن باعنوان بانوی زیبای شرقی من یادمی کرد ولی خوب بااون حرف آخرش داشتم دیوونه می شدم برگشتم توی هتل وهمین طورزارمی زدم .افتادم توی بغل مامان وبابا وگفتم بابا کلی آزودارم تمام عشقم درسمه آخه این دیگه چجورمسافرتی بودتوروخدامنو نجات بدید.ساعتی گریه کردم وبعدازاینکه آروم شدم سریع تصمیم گرفتیم به سفارت ایران بریم وتقاضای کمک کنیم .تااومدیم فرارکنیم وبیایم کشورمون دوهفته طول کشید.پرنس جان قضیه رو به مجلس کشوند وخلاصه کشکی کشکی داشتم سیاسی هم می شدم که خداراشکردادگاه عالی انگلستان رای داد که هیچ کس حتی یک پرنس هم نمی تونه اتباع خارج روبه زورنگه داره اونم تازه اگه ایرانی باشه.ملکه ویکتوریاهم سریعادستورداده بودیک پرنس انگلیسی فقط بایک پرنسس انگلیسی می تونه درارتباط باشه وازدواج کنه.خلاصه برگشتیم ایران ودوهفته افتادم توی خونه قضیه منو خیلی ازروزنامه ها فهمیده بودند تازمان نتایج کنکورفقط کلاس برای این واون گذاشته بودم که توضیح بدم چی شد.نتایج اومد ومن پزشکی دانشگاه تهران بقبول شدم بعدازدوهفته از کلاس که برمی گشتم دم درخروجی دانشگاه صحنه ای رودیدم که باعث شدهمونجاازهوش برم .آره خودش بود جان نمی دونم چطوری اومده بودایران بایه هویت دیگه ویه کم ظاهرشو تغییرداده بود .دیگه موندم چه خاکی توی سرم بریزم اگه تحویل پلیسش می دادم کاربه دعوای دوتادولت می کشید.اگه هم تحویلش می گرفتم اون که نمی دونست اینجاایرانه وماهم معتقدومذهبی ومثل اروپاییها بی بندوبارنیستیم .حالم که جااومد سریع سواریک تاکسی شدم وازش خواستم تامی تونه سریع بره تااون خونه ماروپیدانکنه.جان هرروزدم دردانشگاه می ایستادتااینکه یک روزباقاطعیت گفت شمابانوی قصرمنی واگه قبولم نکنی می دزدمت .آره این شدسرنوشت من بیچاره درسخون که ازکنج خونه شدم معشوق یک پرنس انگلیسی.جان باالتماس خواست که اجازه بدیم بیاد خونه وحرفاشوبزنه .ماهم گذاشتیم اون گفت شماعشق اول وآخرمن میشی ومی تونی توی بهترین دانشگاه انگلستان درس بخونی جان اونقدرگفت وگفت که بابا ومامان هم وسوسه شدند وخوابهای طلایی برای خودشونو وثروتشون دیدند.حمید وسعید م مرتب منو تشویق می کردنداین بزرگترین شانس زندگیته خوشبخت می شی چراقبول نمی کنی.یادم رفت بگم که من خیلی مذهبی بودم امابقیه زیاد مقیدنبودند وهمیشه سراین موضوع باهم اختلاف داشتیم.جان برای اثبات عشقش کارپذیرش منو توی دانشگاه کمبریج درست کرد ویه خونه خیلی شیک وبزرگ م درلندن برای مامان وبابا خرید واسه حمیدوسعید هم توی یه شرکت خیلی معتبرکاردرست کرد همچنین خونه هم خرید .دیگه بدجوری تحت فشاربودم من چطورمی تونستم همسریک اشراف زاده انگلیسی بشم که دنیایی ازتفاوتو باهم داشتیم .قبول نکردم بابا ومامان وحمید وسعید رفتند تااینکه توی یک روز بارونی وقتی داشتم برمی گشتم خونه عمه دوتاناشناس منودزدیدند وباامنیت کامل توی یک هفته رسوندند انگلستان .چشم که بازکردم خودمو توی قصرپرنس جان دیدم .حالم که بهترشد جان منو به یک مهمونی ناهارباخونواده دعوت کرد وگفت بانوی من برای اثبات عشقم شمارومی برم به دانشگاه تا ثبت نام کنید ومشغول درستون بشید.مطمئن باشید هیچ آسیبی ازطرف من به شمانمی رسه فقط اجازه بدید بااخلاق هم بیشترآشنابشیم.درضمن اجازه ملکه ومجلس سناروهم گرفتم .توی اون مدتی که توی قصربودم مجبورشدم خودموباشرایط وفق بدم وازطرفی بودن توی دانشگاه کمبریج هم لذت خاصی داشت .بعدازمدتی اساتید به چشم یک نابغه به من نگاه می کردنو وشدم دانشجوی ممتاز دانشکده .کم کم به جان علاقمندشدم راستش اون برخلاف خانواده اهل بی بندوباری نبودواسه همینم بود که جداتوی یه قصردیگه بود جان شانسی برای پادشاهی نداشت اماخوب خصلت اشرافیش باعث شده بود که منو ازخودش بدونه .توی این مدت خیلی علاقمند به دین ماهم شده بود وبراش شگفتی آوربود که حقیقت مسلمانی خلاف اون تبلیغاتیه که شنیده .مدتی بعد جان کتابهای زیادی ازدین اسلام رومطالعه کرداماجرات نداشت راسمااعلام کنه که ته قلبش اسلاموپذیرفته .ممکن بوداین کاربه قیمت جونش تموم بشه .مجبورشد مخفیانه مطلبوبه من بگه .خلاصه ماباهم ازدواج کردیم وتوی مدتی که من درقصربودم اماهنوزهمسرش نبودم پرنس جان به خاطراحترام به سنت های ماحتی دستش هم به من نخورد .بعدازازدواج که درست مصادف باتعطیلات دوهفته ای دانشگاه بودبرای ماه عسل به استرالیا رفتیم