تبليغاتX
یک داستان نویس ازدیارخوانسار زیبا


یک داستان نویس ازدیارخوانسار زیبا





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


دوستان عاشق


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :

Happy new year

I wish best for all of my friends

سال نوبرتمامی دوستان وهمشهریان عزیزم مبارک باد.امیدوارم که همه شمابه آرزوهاورویاهای درانتظارتان برسید


نويسنده: زهره شاه حیدری مورخ: پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 در ساعت: 19:25
|+|

یاد عزیزان ازدست رفته

کجایی مادربزرگ ؟دیگه چجوری بیام توی اون خونه وجای خالیتو ببینم.همیشه وقتی غربت این شهردلم روآزرده می کرد باعشق روونه خونسارمی شدم ومی دونستم که تو بااون سماورکوچولوی قل قل کنانت منتظرمنی.بعد من ودخترم کنارت می نشستیم چای می خوردیم وتوهم عاشقانه نگاهمون می کردی وحرف می زدی.آخ که اونوقتهانمی دونستم چقدربهت وابسته ام وچقدردلتنگیهای منو رفع می کنی.حالا تنهاامیدم ازاون شهراینه که چندوقت یکباربیام سرخاکت

دیگه من تو رونمی بینم ولی فکرمی کنم توتنهام نگذاشتی چون مرتب به خوابم میای .مادربزرگ غم ازدست دادنتو توروهنوز نتونستم باورکنم.هیچ شبی نیست که گریه های منو درخفا به خاطرتو شاهدنباشه .خیلی سخته ازدست دادن مادر.همشهریام می دونندکه تومنو بزرگ کردی ومادرم بودی.

تاابددوستت دارم


نويسنده: زهره شاه حیدری مورخ: چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 در ساعت: 23:15
|+|

من وفکرمن(این داستان ساختگی است)

سلام

همیشه فکرمی کردم زیبایی من دوای هردردیه .شوهرخوبی پیدامی کنم خوشگل وخوشتیپ .تحصیل کرده وبامرام .پولدار وصاحب یه خونه بزرگ و...تصورمی کردم بعدازازدواج شوهرم فقط اومده که نازمنو بکشه وعین یه پرنسس درخدمت بنده باشه.کلی خدمتکاربرام استخدام کنه وهرروز صبح صدام کنه لطفاپاشید بانوی من اگراجازه بدید من به سرکارم برم وبه رتق وفتق اموررعایا برسم.بله من یه دخترفوق العاده زیبا بودم که همه چیز رو درزیبایی خیره کننده خودم قابل حل می دونستم .قسمت اولش درست بود خواستگاران زیاد با شرایط متعدد .بالاخره یکی ازاین جوونهای عاشق توی دل من جاپیداکرد ومن هم توی همون نگاه اول اسیر اون چشمهای زیباش شدم.بقیه کارهم که مشخصه خواستگاری تحقیق نامزدی عقد ویک روز صبح آفتابی چشمهامو توی خونه جدیدم بازکردم .اولین کاری که انجام دادم روبروی آینه ایستادم تازیبایی چندبرابر شده خودم روخوب توی اون ببینم .اولین چیزی که اومدتوی ذهنم این بودکه عصر شوهرم بایه گل زیبا ازدرمیرسه ومیگه محبوب من سلام چقدردلم برات تنگ شده بود.البته همسرم تااون موقع چندبارهم زنگ می زدواحوال منو می پرسید.بله روزهای اول وحتی ماههای اول همین طوری گذشت من هم درروابط دونفرمون به نظراتش اهمیت می دادم به ارتباط بافامیلش اهمیت می دادم به پخت غذااهمیت می دادم وخلاصه همراهیهای زیادی باهاش می کردم اما هیچ وقت احساسموبه زبون نمی آوردم ونمی گفتم که این کارروبه خاطرتوانجام ودادم وخلاصه مطلب اینکه هرچی بود نیتش توی ذهنم بود وعملم وهیچ وقت نوک زبونم نمی اومد.درواقع مطمئن بودم که من چون خیلی زیبا هستم فقط باید اززبون اون احساسشوبشنوم واین مرده که باید طالب زنش باشه .بعدازچندماه همسرم کم کم اخلاقش تغییرکرد ودیگه مثل قبل احساسشوبیان نمی کرد.حتی بیشتروقتها درهم بود وکمترحرف می زد اوایل سعی می کردم توقعمو بیان کنم وازش بخوام حسشو بیان کنه .اون هم می گفت باشه وباز همون آش بود وهمون کاسه.حتی بعضی وقتها اونچنان حرف تلخی اززبونش خارج می شد که احساس می کردم پوچ پوچمو وهیچ جایی توی قلبش ندارم.اینطورمواقع حرفهای گزنده اش جوری منو توی وجودم خوردمی کرد که مطمئن می شدم خوب یابدبودن من براش فرقی نمی کنه .اون حتی منو متهم می کردکه بیخودبهش گیرمیدم ودنبال دعواهستم .روابط ما کم کم روبه سردی گذاشت وشدت دعواهامون هم زیاد.دیگه حرمتها بینمون شکسته شده بود.باهمه این احوال من برای اقوامش احترام زیادی قائل بودم ورفت وآمدم باهاشون زیاد بود امااون هروقت که می خواستیم سمت فامیل من بریم یک جوری بامتلک سعی می کرداعصابمو خراب کنه اوایل دلم میشکست وگریه می کردم واون اصلادلش به حال اشکهای من نمی سوخت یعنی هیچ وقت باگریه دلش کباب نمی شد.بعدازهردعوایی هم چندروزی اعصاب من خراب بودوبازبه سراغش می رفتم تاجوخونه آروم بشه.توی خونه داری وپخت غذاهم خیلی تلاش می کردم اماهربارکه به مهمونی می رفتیم چنان ازدستپخت میزبان تعریف می کردو باولع می خورد که هرکی نمی دونست فکرمی کرداین بیچاره فقط گرسنگی می کشه.مدتها این رویه ادامه پیداکردحتی چندبارهم برخوردفیزیکی پیداکردیم .دیدم این روند زندگی ممکنه بحرانی درست کنه که دیگه نشه درستش بکنی ازاین روتصمیم گرفتم یه راه اساسی پیداکنم .اولش باید خودمونجات می دادم حالا چطور بهتون میگم .توی اولین قدم رفتم دکتروپنهان ازاون شروع به مصرف قرصهای آرامبخش کردم بعدشم اساسی تصمیم گرفتم هربار که اختلافی پیش اومد اصلا نقطه ضعف نشون ندم وگریه نکنم دوم باخودم عهدبستم که مطلقا کاری نداشته باشم که اون اعتنایی می کنه یانه .سوم هروقت که آگاهانه حرف یامتلکی نیشداربهم می اندازه خودمو بزنم به کوچه علی چپ به خصوص وقتی که راهی خونه اقوام من می شدیم.مصرف داروهای آرامبخش این توانو بهم داد که افکارخودمو جامه عمل بپوشونم .البته اوایلش خیلی سخت بود وحتی چندبارهم نتونستم به عهدی که باخودم بسته بودم عمل کنم اما بالاخره شد واون ازاینکه می دید من دیگه درمقابلش ضعیف نیستم دردرون خودش دچاربهم ریختگی زیادی می شد وچندروزی اعصابش خراب می شد اونم به اینصورت که می رفت توی خودشو وحوصله هیچ چیزونداشت.وقتی که باهم راه می افتادیم تابریم خونه پدرومادرم وسایر اقوامم اگه شروع می کرد به حرفهای تلخ زدن  من درعوضش باخنده بحثو عوض می کردم وخیلی معمولی جوابشو منطقی می دادم یاخودمو می زدم به اون راه.بعدازمدتها دیگه دردرونم باخلق وخوی اون مشکلی نداشتم واون هم می دید که باکم محلی نمی تونه منو حرص بده.آرامش نسبی که بین من واون حاکم شد سعی کردم راه حل جدیدیو برای بهترشدن زندگی پیداکنم چون ما دوتابچه دوقلو هم داشتیم که وجودشون خیلی مهمتراز خودخواهیهای مابود


نويسنده: زهره شاه حیدری مورخ: جمعه دوم اسفند 1387 در ساعت: 20:9
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir