تبليغاتX
یک داستان نویس ازدیارخوانسار زیبا


یک داستان نویس ازدیارخوانسار زیبا





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


دوستان عاشق


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :

من وقدرت من)خیالی(

سلام

خسته بودم فکرم به جایی نمی رسید امروز واقعاروز بدشانسی من بود.تصمیم گرفتم بعدازنوش جان کردن چای مامان ریز برم توی اطاقمو روی تخت درازبکشم تابتونم باافکارسردرگم خودم کناربیام.بعضی وقتها واقعاازتنهایی لذت می بردم.توی فکرام غرق بودم که مداد جادوییم اومدسراغمو وگفت دخترجون چرابیکارنشستی پاشو منو بده به اون نیروی درونتو ودنیای دوست داشتنیتو بساز.اولش نازاومدم ولی دیدم پربیراه نمی گه .گرفتمشو وشروع کردم به ساختن همون دنیا .

چشاموکه بازکردم صبح یک روزقشنگ بود که داشتم به سرکارمی رفتم.صبحانه ای لذیذ رودرکنار همسرم خوردم ودوتایی سوارشدیم تااون به دانشگاه بره ومن به شرکت.شوهرم دکترای الکترونیک داشت ومن دکترای معماری.همچین که رسیدم شرکت خانم فتوحی سریع جلوی راهم سبزشد وگفت مژده بده خانم دکتر که ارتقا پست گرفتی شیرینی مافراموش نشه.لحظاتی بعد یابهتربگم ۴۵دقیقه بعدحکم ریاست اون سازمان بزرگ توی دستام بود.تصمیم گرفتم اون روزو مرخصی بگیرم و برم تادیرنشده  تویوتای خوشگلمو تحویل بگیرم.شوهرم امیر یه بنزداشت ومن هم به عشقم تویوتا رسیدم.عصرهمون روز باامیرراهی ویلای شمالمون شدیم تاچندروزی روتوی شمال خوش بگذرونیم.برای اینکه تنهانباشیم بابامامانهامونو برداشتیم وجاتون خالی حسابی خوش گذشت.برگشتنی درست صبح روزی که رفتیم سرکارامیرزنگ زدوگفت کارفرصت مطالعاتیش جورشده وآماده باشیم که ۶ماهی بریم استرالیا.ساعتی بعد فاکسی ازسازمان مرکزی به دستم رسید که برای یک ماموریت مخصوص به استرالیا آماده بشم .دیگه چی ازاین بهتر .روزهابه سرعت برق وبادگذشت ومن وامیر خودمونو توی هواپیمادرحال رفتن به استرالیا دیدیم.درکنارهم داشتیم صحبتهای عاشقانه می کردیم که یکهوچای ازدست امیرریخت روی دست من وسه مترازخواب پریدم بالا وصدای مامانمو شنیدم که پاشو دیگه دخترامشب مهمونامیان.آره وقتی چشامو بازکردم فهمیدم امشب اوس رحیم بقال بااون پسرچاقش قراره بیان خواستگاری.اون هم پسری که توی مغازه باباش کارمی کنه ولطف می کنه بعدازعروسی منو می بره اطاقهای بالای خونه پدری


نويسنده: زهره شاه حیدری مورخ: یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 در ساعت: 22:50
|+|

تومی توانی

تو می توانی.میدونی چرا؟بگذار خودمونی بگم به دورازالفاظ کاملا فارسی.بگذارعین دوتابچه محل خودمونی خودمونی حرف بزنیم.پریروزبودکه گفتی بریدم دیگه.ازهمه طرف بدشانسی میارم.زندگیم جهنمه .کارم روهواست.بدهی راحتم نمی گذاره.

آره می دونم سخته ولی یه چیزی هست که همه اینهارودرست می کنه.توتوی درونت یه انرژی فوق العاده قوی داری.اونقدرکه می تونی بهش فرمان بدی تا طرفو بدون حرف زدن رامت بکنه.ساکت باشی ولی رییس اداره درست همون کاری روانجام بده که تومی خوای.این انرژی شانسهاروهم میاره طرفت.بدهیات تموم می شن.پولدارمی شی یه ماشین خوب می خری.امانه توآدم قانعی هستی باسخاوتی راستگوهستی نمی خوادزیاد اسیر پول بشی درحدنیازکافیه.راستی این انرژی درونت می تونه مغزتو به مغزیه آدم نابغه تبدیل کنه.می خوای بدستش بیاری؟البته ببخشید منظورم این بودکه فعالش کنی.بیا خونه ماتاتوی اتاقمون بشینیم وچندساعتی خوب فکرکنیم بعدش درمان برای بیرون ریختن افکاربد وهمه چیزهای بدوازوجودمون شروع کنیم.اونوقته که این انرژی فعال میشه .تازه اگه خیلی روش کارکنی شاید یه روزی تونستی بدون هواپیماپروازکنی.باورت نمیشه ؟یه باربیا سراغم تاامتحانش کنیم.

نفس مطمئنه


نويسنده: زهره شاه حیدری مورخ: شنبه بیست و دوم فروردین 1388 در ساعت: 23:36
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir