خسته بودم فکرم به جایی نمی رسید امروز واقعاروز بدشانسی من بود.تصمیم گرفتم بعدازنوش جان کردن چای مامان ریز برم توی اطاقمو روی تخت درازبکشم تابتونم باافکارسردرگم خودم کناربیام.بعضی وقتها واقعاازتنهایی لذت می بردم.توی فکرام غرق بودم که مداد جادوییم اومدسراغمو وگفت دخترجون چرابیکارنشستی پاشو منو بده به اون نیروی درونتو ودنیای دوست داشتنیتو بساز.اولش نازاومدم ولی دیدم پربیراه نمی گه .گرفتمشو وشروع کردم به ساختن همون دنیا .
چشاموکه بازکردم صبح یک روزقشنگ بود که داشتم به سرکارمی رفتم.صبحانه ای لذیذ رودرکنار همسرم خوردم ودوتایی سوارشدیم تااون به دانشگاه بره ومن به شرکت.شوهرم دکترای الکترونیک داشت ومن دکترای معماری.همچین که رسیدم شرکت خانم فتوحی سریع جلوی راهم سبزشد وگفت مژده بده خانم دکتر که ارتقا پست گرفتی شیرینی مافراموش نشه.لحظاتی بعد یابهتربگم ۴۵دقیقه بعدحکم ریاست اون سازمان بزرگ توی دستام بود.تصمیم گرفتم اون روزو مرخصی بگیرم و برم تادیرنشده تویوتای خوشگلمو تحویل بگیرم.شوهرم امیر یه بنزداشت ومن هم به عشقم تویوتا رسیدم.عصرهمون روز باامیرراهی ویلای شمالمون شدیم تاچندروزی روتوی شمال خوش بگذرونیم.برای اینکه تنهانباشیم بابامامانهامونو برداشتیم وجاتون خالی حسابی خوش گذشت.برگشتنی درست صبح روزی که رفتیم سرکارامیرزنگ زدوگفت کارفرصت مطالعاتیش جورشده وآماده باشیم که ۶ماهی بریم استرالیا.ساعتی بعد فاکسی ازسازمان مرکزی به دستم رسید که برای یک ماموریت مخصوص به استرالیا آماده بشم .دیگه چی ازاین بهتر .روزهابه سرعت برق وبادگذشت ومن وامیر خودمونو توی هواپیمادرحال رفتن به استرالیا دیدیم.درکنارهم داشتیم صحبتهای عاشقانه می کردیم که یکهوچای ازدست امیرریخت روی دست من وسه مترازخواب پریدم بالا وصدای مامانمو شنیدم که پاشو دیگه دخترامشب مهمونامیان.آره وقتی چشامو بازکردم فهمیدم امشب اوس رحیم بقال بااون پسرچاقش قراره بیان خواستگاری.اون هم پسری که توی مغازه باباش کارمی کنه ولطف می کنه بعدازعروسی منو می بره اطاقهای بالای خونه پدری