یک روز باجمعی ازدانشجویان روانشناسی پیام نوربروجن برای بازدیدی یک روزه به مجتمع توانبخشی فردوسی شهرکردرفتیم.تاقبل ازرسیدنمون هرگزنمی تونستم توی ذهنم تصورکنم که باچه صحنه هایی روبرومی شم.بهرحال درابتدای ورود حکم ماموریتمو به مسئول مرکز دادم وحدودده دقیقه بعدیکی ازمسئولین اومدتاماروبه قسمت های مختلف ببره.یادم رفت بگم که دربدوورود دخترکی رودیدم که روی صندلی چرخدارنشسته بودوپرستارش اونو به این طرف واون طرف می برد.قدوقامت دخترخیلی کوچک بودوفقط می خندید.ازسنش که پرسیدیم گفتند هجده سالشه .باورم نمی شد دختربیچاره هم ازنظرذهنی مشکل داشت هم جسمی.بعدازاون اولین قسمتی که رفتیم گروه تربیت پذیربالا بود.دخترانی که ازسن ۱۱بودندتا ۴۰سال ولی چون باهاشون کارشده بود ودرجه تربیت پذیریشون هم بالا بود خیلی راحت خودشونو معرفی می کردند وازخونواده خودشون هم برامون می گفتنداما رفتارهاشون نشون می داد که ذهنشون درحدکودکی ۸تا۹ساله است.ازاون قسمت رفتیم دیدن گروهی که اونقدرتوانایی داشتندکه کاردستی انجام می دادند حتی قالیبافی بلدبودند ودرمسابقه معلولین هم توی کشورشرکت کرده بودندورتبه هم آورده بودند.قسمت بعدی نگهداری ازکودکانی بودکه سن خیلی کمی داشتند ومعلولیت ذهنی وجسمی بالایی داشتند.وقتی وارداون قسمت شدم شوکه شدم بچه های بیچاره بعضیهاشون عین یه تکه گوشت روی تخت افتاده بودند بعضیهاشون هم نشسته بودند ولی پیدابودکه درجه معلولیتشون بالاست.والدینشون اونهاروبه این محل آوردند وخیلی هم بهشون سرنمی زنند.راستی گناه اون اطفال بدبخت چیه که ناخواسته وارداین دنیاشدندوحالا پدرهاومادرهابهشون سرنمی زنند.یه تیکه ازاین بازدیدمون خیلی دردآوربود.یکی ازبچه هاصدازد مامانمومی خوام.تمام جیگرم آتیش گرفت.قسمت دیگه ای ازسالن سه تابچه چندماهه تادوساله بودند یکی ازاون طفل معصومهابه خاطرمصرف بیش ازحدداروهای گیاهی مادرش توی دوران بارداری اون هم به خاطراین باورغلط که این داروهابچه روپسرمی کنه فاقد چشم بودومغزش هم به مرور بزرگ می شد.خدایا چقدروحشتناک بود.تابه خودم اومدم دیدم همین طوردارم گریه می کنم ودستم توی سریکی ازبچه هاست ودارم نوازشش می کنم.دلم نمی خواست ازاون مرکز بیام بیرون.خودم هم سالها دورازمادرم بودم وهستم وبه نوعی ته دلم درداون طفل معصومهاروحس می کردم.مدت زیادی موندیم وبعدهم به دیدن گروهی رفتیم که معلولیت صددرصدذهنی وعقلی داشتند.بعدازپایان بازدید هرنفری کمکی توی صندوق انداخت و برگشتیم پیام نورشهرکردتادانشجوها ناهارروصرف کنند وبعدهم برگشتیم بروجن.ولی تاچندروز فکرم درگیربود وباخودم عهدکردم که به هرنوعی که می تونم حامی این بچه های بی پناه باشم