باپخش شدن سریال جومونگ گوشه اطاقم نشسته بودم وفکرمی کردم خواستگارم توی هوا چرخ ومی زنه وباشمشیرش بقیه روازسر راه برمیداره ویک راست میاد ومنو سواراسبش می کنه ومی بره کاخ آرزوهام.این روزا ظاهرامشکل ازدواج منو ومملکتو سیاستواقتصاد همه باید به دست جومونگ حل بشه اونیم که این وسط دروغ میگه یک روش مثل امپراطوررنگی میشه.خوب حالا باید یه جوری جومونگ روپیداکنیم . اون که خبرنداره عشق زندگیش کجاست.واسه همین چادرمو سرکردمو رفتم به بهونه میوه خریدن که واسه دختراتوی محله مایک کم همچینی زشته وپیرزنهای بزرگواربهشون برمی خوره رفتم بقالی مش کریم تابلکه جومونگ بهش بربخوره وبیاد میوه هاروازمن بگیره واول نگام کنه وبعد دلش هری بریزه وبعد...
خلاصه میوه هاروخریدم کلی تابلوبازی دراوردم یک کم راهو اومدم که جومونگ پیداش شد و بعداز لحظاتی گفت پروین خانم شما بزرگوارید شما متینید شما بی نظیرید(منم داشتم روی آسمون خوشبختی پروازمی کردم) که یکهوازاون بالامنو انداخت پایین وگفت من عجله دارم بی زحمت این دوتا کیسه روهم ببریددم خونه ماکه مامانم عجله داره وبرای مهموناش می خواد.گفتم مهمون؟ من ومن کنان گفت :آره دیگه خونواده نامزدم اینا اومدن ومن ................
خوب اون روزهم جومونگمونو پیدانکردیم .هرراهیوبگیدامتحان کردم اعم ازجزوه دادن به همکلاسی وخسته کنار ایستگاه اتوبوس وایستادن ویواش یواش راه رفتن کنارماشینهای خوشگل بچه پولدارا ونشستن توی سلف بایه حالت رمانتیکو وپشت سرهم سمیناردادن و..
امافایده ای نکردکه نکرد.توی یکی ازهمین روزهاخسته ازدانشگاه برمی گشتم خونه.هواگرم وآفتابی بود توی ذهنم داشتم به جومونگ وپروژه استادفکرمی کردم .پروژه راجع به افسانه های کهن ادبیات فارسی بود.وقتی رسیدم خونه زنگ دروکه زدم یک لحظه نگاهم به پنجره اطاق همسایه که درست مشرف وروبروبه پنجره اطاق من بود خورد.دیدم یه آقاپسردرسخون یک لحظه سرشوکردبیرون وهمچین که نگاش به من افتاد عین جن غیب شد.زیاد صحنه روجدی نگرفتم.توی خونه باشربت خنک مامان پز خستگیمو درکردم.کمی باهم حرف زدیم ومن اومدم توی اطاق تااون هم ملحق بشه به بقیه خواب آلو های خونمون.کمی روی تختم درازکشیدم وبه پروژه فکرمی کردم که صدای زمزمه شعری من روبه خودش آورد.
که عشق آسان نموداول ولی افتاده مشکلها
بعدهم این شعر:یارب نگاهی بردل خسته ماکن .
یک دفعه توی ذهنم اول تحقیق جرقه زد ورفتم سراغ کتاب وشروع کردم به خوندن داستان لیلی ومجنون.توی عمق داستان که رفتم دیدم چه عظمتی داره فرهنگ ما .هزاران جلوه عشق مثل خورشید توی ادبیات ماداره می درخشه وما دلبسته یه نگاه نیمه مهربون جومونگ شدیم.توی کتاب غرق بودم که بازهمون زمزمه آشنا تکرارکرد که مجنون آن لیلی بی توجه خموش خفته دررویای خویشم .بلافاصله پریدم وازپنجره بیرون رونگاه کردم که یک لحظه یه نگاه عاشق رو روبروی خودم ودیدم ودیگه ندیدم.همون لحظه کافی بودتا عشق وامید وآرزو رو نزدیک خودم کشف کنم وازجومونگ غریبه وفکرش خارج بشم.