<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>یک داستان نویس ازدیارخوانسار زیبا</title>
<link>http://navayejan.blogfa.com/</link>
<description>این وبلاگ به ارائه داستانهای گوناگون می پردازد</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 30 Nov 2009 15:28:04 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>توانایی های من</title>
<link>http://navayejan.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;صبح که ازخواب پاشدم دلم خواست مامان مهربون ترباشه ومنوبغل کنه وببوسه وبگه صبحت بخیرعزیزم.دیگه هیچ فکری نکردم ورفتم پایین تاصبحانه بخورم.متعجبانه همون چیزی رودیدم که توی فکرم بود.باخودم گفتم کاش بعدازصبحانه سرکارکه رفتم خبریه پاداش  خوب روبشنوم.ازصبحانه خوردن تارسیدن به محل کار یک ساعت طول کشید.وقتی رسیدم اداره یک راست رفتم آبدارخونه تاهمه همکارا روباهم ببینم. طبق معمول داشتند بحث اقتصادی می کردند.بعدازحال واحوال  یکیشون گفت یه پاداش ۵۰۰ هزارتومانی ازتهران به حساب همه واریز شده.  برید بگیرید وخوش باشید.بهش گفتم مگه بااین مبلغ میشه تویوتا خرید؟گفت بهرحال برای ماقشرزحمت کش ازهیچ چیز بهتره.بازهم رفتم توی فکر که امروز انگاری هرچی دلم می خواد اتفاق می افته.اون روز تمام توان وذهنم رو روی کارم متمرکزکردم وسعی کردم به رویدادهای خوشایندفکرکنم..............&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اون روز هرچی فکر وآرزو توی ذهنم میومد توی عالم واقعیت به وقوع می پیوست.جالب بود .کم کم ذهنم داشت مشغول یک تئوری جدید می شد واحساس می کردم دارم ازیکنواختی در میام و افق جدیدی توی زندگی شخصیم بازشده.شب حجم کارهای مونده ازاداره روبهونه کردم وبعدازشام رفتم اطاق خودم. اولین ایده ای که اومد توی ذهنم دورکردن فکر واندیشه بدازذهنم بود وتصمیم گرفتم ازهرچی کینه ونیت وفکر بده خودم رودورکنم. بعدازاون ذهنم رومتوجه تله پاتی کردم وتصمیم گرفتم همزمان با دورکردن افکارمنفی روی تله پاتی هم کارکنم.فرداصبح بعدازاینکه رسیدم اداره گفتم امروز فقط کارم این میشه که ارباب رجوع روراضی نگه دارم.خلاصه هرچی نیت می کردم محقق می شد. گفتم کاش یه وام جوربشه تابتونم یه ماشین متوسط بخرم .نیم ساعت بعد ازمرکز زنگ زدند وگفتند شما برنده خوش شانس وام ....ملیونی درسطح استان شدید.ظهر باخودم گفتم کاش ارتقاء درجه پیدا کنم. دقایقی بعد رییس منو خواست وگفت شما ازدهم ماه کارشناس ارشد ومسئول ....قسمت می شید.توراه خونه دلم خواست دختر موردعلاقه من ازخرشیطون بیاد پایین وجواب بله روبده  که تارسیدم خونه مامان گفت برای فرداشب قرار خواستگاری داریم.القصه تاآخرشب من بودم وبرآورده شدن آرزوهام.موقع خواب گفتم این رویه بالاخره  ارزششو  ازدست میده وهمه چی راحت بدست میاد اونوقته که بازهم زندگیم یکنواخت می شه.بهتره دنبال هدفی برم که براش مبارزه هم بکنم. اون شب تا چهارصبح بیدار بودم وبالاخره فهمیدم که بعدازازدواج  بارویا دوست دارم تحصیلات بالایی داشته باشم.پس باید هوش سرشار وپشت کارخوبی هم داشته باشم.صبح که بیدارشدم اولین نیتم این بود که به خودم تلقین کنم من یک نابغه توی درسم.........&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Nov 2009 15:28:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=navayejan&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>navayejan</dc:creator>
<guid>http://navayejan.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دنباله داستان قبلی</title>
<link>http://navayejan.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;اون روز هرچی فکر وآرزو توی ذهنم میومد توی عالم واقعیت به وقوع می پیوست.جالب بود .کم کم ذهنم داشت مشغول یک تئوری جدید می شد واحساس می کردم دارم ازیکنواختی در میام و افق جدیدی توی زندگی شخصیم بازشده.شب حجم کارهای مونده ازاداره روبهونه کردم وبعدازشام رفتم اطاق خودم. اولین ایده ای که اومد توی ذهنم دورکردن فکر واندیشه بدازذهنم بود وتصمیم گرفتم ازهرچی کینه ونیت وفکر بده خودم رودورکنم. بعدازاون ذهنم رومتوجه تله پاتی کردم وتصمیم گرفتم همزمان با دورکردن افکارمنفی روی تله پاتی هم کارکنم.فرداصبح بعدازاینکه رسیدم اداره گفتم امروز فقط کارم این میشه که ارباب رجوع روراضی نگه دارم.خلاصه هرچی نیت می کردم محقق می شد. گفتم کاش یه وام جوربشه تابتونم یه ماشین متوسط بخرم .نیم ساعت بعد ازمرکز زنگ زدند وگفتند شما برنده خوش شانس وام ....ملیونی درسطح استان شدید.ظهر باخودم گفتم کاش ارتقاء درجه پیدا کنم. دقایقی بعد رییس منو خواست وگفت شما ازدهم ماه کارشناس ارشد ومسئول ....قسمت می شید.توراه خونه دلم خواست دختر موردعلاقه من ازخرشیطون بیاد پایین وجواب بله روبده  که تارسیدم خونه مامان گفت برای فرداشب قرار خواستگاری داریم.القصه تاآخرشب من بودم وبرآورده شدن آرزوهام.موقع خواب گفتم این رویه بالاخره  ارزششو  ازدست میده وهمه چی راحت بدست میاد اونوقته که بازهم زندگیم یکنواخت می شه.بهتره دنبال هدفی برم که براش مبارزه هم بکنم. اون شب تا چهارصبح بیدار بودم وبالاخره فهمیدم که بعدازازدواج  بارویا دوست دارم تحصیلات بالایی داشته باشم.پس باید هوش سرشار وپشت کارخوبی هم داشته باشم.صبح که بیدارشدم اولین نیتم این بود که به خودم تلقین کنم من یک نابغه توی درسم.........&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دنباله داستان درقسمت بعدی&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;قسمت اول داستان درپست قبلی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 15:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=navayejan&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>navayejan</dc:creator>
<guid>http://navayejan.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>توانایی های من</title>
<link>http://navayejan.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;صبح که ازخواب پاشدم دلم خواست مامان مهربون ترباشه ومنوبغل کنه وببوسه وبگه صبحت بخیرعزیزم.دیگه هیچ فکری نکردم ورفتم پایین تاصبحانه بخورم.متعجبانه همون چیزی رودیدم که توی فکرم بود.باخودم گفتم کاش بعدازصبحانه سرکارکه رفتم خبریه پاداش  خوب روبشنوم.ازصبحانه خوردن تارسیدن به محل کار یک ساعت طول کشید.وقتی رسیدم اداره یک راست رفتم آبدارخونه تاهمه همکارا روباهم ببینم. طبق معمول داشتند بحث اقتصادی می کردند.بعدازحال واحوال  یکیشون گفت یه پاداش ۵۰۰ هزارتومانی ازتهران به حساب همه واریز شده.  برید بگیرید وخوش باشید.بهش گفتم مگه بااین مبلغ میشه تویوتا خرید؟گفت بهرحال برای ماقشرزحمت کش ازهیچ چیز بهتره.بازهم رفتم توی فکر که امروز انگاری هرچی دلم می خواد اتفاق می افته.اون روز تمام توان وذهنم رو روی کارم متمرکزکردم وسعی کردم به رویدادهای خوشایندفکرکنم..............&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ادامه درقسمت بعدی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 16:15:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=navayejan&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>navayejan</dc:creator>
<guid>http://navayejan.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>میشه عاشق کرد</title>
<link>http://navayejan.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;میشه به طرف نگاهی توام بامهردرونی انداخت تامتوجه بشه که تحسینش کردی.می دونی توی زندگی دلخوریهای زیادی پیش میاد امااگه وجودتو ازکینه خالی کردی ودلتوآسمونی کردی اونوقت می تونی کاری کنی که طرف ازکرده خودش پشیمون بشه وجذبت بشه.می تونی ازش تعریف کنی چون هرکسی عاشق تعریف شدن وتشویقه.تمام اینهابستگی به این داره که دلتوخدایی کنی تادیگه نتونی کینه توزبشی حسودبشی ودارای مهری بی پایان بشی.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;خدایا منودریاب&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 16:47:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=navayejan&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>navayejan</dc:creator>
<guid>http://navayejan.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وصل وعشق</title>
<link>http://navayejan.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;یک روزی در باران در خیالم زیرچترعشق دست دردست یار درخیال وصال درآستانه پیوندی جاودانه قدم برسنگ فرش خاطره می نهادم.بایارویش درباغی به وسعت آرزوهایمان قدم نهادیم پیری نشسته برآستانه کلبه وصل وآرامش سنگان سیاه آتش گون راباعدم آشنامی نمود چون نگهش برسیمای مادوجوان تازه رهروافتاد گفت که هرآنچه که ازکین ونفاق ونفرت بهره داشتم به این ذغالکان نگون بخت دادم تاآنهارادرآتش فنا برای ابدنابودکنند.تاکه آنگه بایارخویش باعشقی باشکوه ودورازکین ونیرنگ قدم درکلبه مهربانی هانهم.آنگه آن پیرفرزانه ماراجامی ازشراب مهروصال داد تاکه تادنیا برنگه خورشید عزم تابیدن داردما درجان خویش عشق ومهرخویش رامرورکنیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;برای همه عاشقان آرزوی وصل ابدی دارم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;امیداست که عشق والا وصل به الله باشد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Sep 2009 20:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=navayejan&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>navayejan</dc:creator>
<guid>http://navayejan.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ناگفته هایی ازافسانه جومونگ</title>
<link>http://navayejan.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;ناگفته هایی ازافسانه جومونگ&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;جومونگ همان تلفظ کره ای جو  منگ یا به عبارت خودمانی جو ی منگ گیج می باشد.جومونگ همان تلفظ کره ای کلمه فارسی وخدمانی جوم  ونگ می باشد جوم یعنی جام آب   ونگ هم می شودونگ ونگ بچه.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;سوسانو همان تلفظ کره ای کلمه فارسی سوزنو )یعنی سوزن و ...می باشد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;گوموآ یاگیوم وا معنای کره ای کلمه گیوه ی ما می باشد&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;منتظر تکمیل پروژه توسط شمانوابغ عزیز هستیم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Sep 2009 21:11:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=navayejan&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>navayejan</dc:creator>
<guid>http://navayejan.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>معروف شدن</title>
<link>http://navayejan.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;آره بالاخره من معروف میشم .چی خیال کردی؟فکرکردی گوشه همین مغازه می مونم ومدتهاشاگردمی شم وآخرشم یه مغازه دار؟من اونقدرمعروف می شم که به پسرت افتخارکنی وهرجامیری بگند یاروپدرفلانیه.من اصلادلم نمی خوادیه آدم معمولی باشم وآخرشم گمنام بمیرم وفوقش چندتایی بچه ازخودم بذارم تابیشتربه خاطرسهم ارثیه شون گریه کنند تاازدست رفتن من.اینهاروخیلی عصبانی به پدرم گفتم وازمغازه اومدم بیرون.آره دلم می خواست مشهوربشم ولی چطوری؟استعداد بازیگری وشانس هم بامن یارنبود.اون روزو توخیابوناچرخیدم بعدشم رضارودیدم وشب رفتیم دربند قلیون وچای وتفریحی کردیم وخلاصه دوی نصفه شب اومدم خونه.خوابم نمی برد رفتم پشت رایانه تاکمی باهاش سرگرم بشم .روی میز چندتابرگه دیدم که آموزش ساخت وبلاگ رویادمی داد.بدم نیومدامتحانش بکنم .خلاصه رفتم ویه وبلاگ باقالب بلاگفا ساختم.وبلاگ روهم اختصاص دادم به حرف دل.گفتم بذارخودموکامل توش معرفی کنم .شاید یه دخترپولدارکم سن تحصیل کرده زیبای همه چی تموم عاشقم بشه.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot;&gt; تصمیم گرفتم فرداصبح برم یه عکس مشتی هم بندازمو بیارم اسکنش بکنم وبدم توی وبلاگ .چندروزی گذشت هرشب هم وبلاگ روآپ می کردم .بعدازچندروز دیدم یه ناشناس برام پیغام می گذاره ودوست داره باهام بیشترآشنابشه.بدم نیومد باهاش آشنابشم .جوابش رودادم وخلاصه هرشب کارم شده بوددیدن پیغام ها وبه خصوص پیغام های اون .مدتی بعدتصمیم گرفتیم تاباپیغام کوتاه باهم رابطه داشته باشیم امابه دلایلی اون حاضرنشد صحبت تلفنی داشته باشه.البته من هم زیاد قضیه روجدی نگرفتم وخیلی اصراری نداشتم.تااینکه یه روز طرف خواست همدیگه روببینیم وباهم ملاقاتی داشته باشیم.منم طبق قرار عمل کردم وهمچین که رسیدم به محل قرار یکهودیدم یه آقایی ازپشت سربهم دستبندزدوبعدبابیسیم پیغام دادگرفتیمش.سرتون رودردنیارم من بیچاره تصادفا هم اسم یکی ازگروههای افراد سیاسی ضدنظام بودم وپلیس هم تصادفا وبلاگ رومی بینه وبه این شکل من رو دستگیرمی کنند.خلاصه من وعکس من خیلی زودچهره شدیم وآروزم اینطوری رنگ واقعیت به خودش گرفت.تازه توی کشورهای آمریکایی واروپایی هم چهره شدم .حالا من بیچاره هرروز بهشون می گفتم بابا اشتباه گرفتید واونها هم باورشون نمی شدتااینکه روز دادگاه فرارسید.خدامی دونه چقدرسوال پیچم کردند که همراهات چه کسانی هستند؟اعضای شبکه تون رومعرفی کن.تجهیزاتت کجاست؟روز دادگاه قاضی می خواست محاکمه روشروع کنه که یه آقایی یه فاکس فوری بهش داد وبلافاصله قاضی اعلام کرد که آقای کوروش ...بی گناهند ومتهم اصلی که هم اسم ایشون هست دستگیرشده.بله بازهم رفتم صدراخباررسانه های ایران وخیلی ازکشورها.امامن بعدازاون شرایط اضطراب آوربه مغازه بابا برگشتم وبه کلمه شهرت حساسیت عجیبی پیداکردم.  &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Sep 2009 13:05:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=navayejan&amp;postid=37</comments>
<dc:creator>navayejan</dc:creator>
<guid>http://navayejan.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>توانایی های من</title>
<link>http://navayejan.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;خسته شدی؟هرچی درس می خونی نتیجه نمی گیری؟می دونی چرا؟چون خودتوباورنداری چون موقع درس خوندنت این فکرتوی ذهنته که آخرش نمره نمیارم.یک کم استراحت کن بعدبه خودت فکرکن خوب فکرکن نگاه وکن وببین توچقدرتوانایی های مختلف داری؟خوب درس خوندن باید کمکی به شکوفاشدن تواناییت بکنه&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;  &lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt; نه اینکه تورواسیرخودش بکنه وفقط واسه خاطرنمره بخونیش .تومی تونی مطمئن باش فقط باید به خودت ایمان بیاری .&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;توهم خسته شدی؟ازچی حتماازنق نق شوهرت ؟یادمه می گفتی مرتب گیرمیده ونق می زنه.خوب یک کم فکرکن حتمابهش گفتی که نق زدنت حرصم میده یاچهره مغمومی به خودت می گیری.ایندفعه یه برنامه بریز .هروقت خواست غربزنه تو واکنش نشون نده ناراحت هم نشو یعنی طوری برخوردکن که نشون ندی ناراحتی. اگه حرف بدی هم زدبهش بخند.تویه روانشناس حرفه ای هستی .تومی دونی روحیاتشو به جهتی هدایت کنی که باعث اذیتت نشه.درضمن هروقت خوش اخلاق بود حسابی بهش محبت کن کارهای موردعلاقه اش روانجام بده وهروقت خواست اذیتت کنه درضمن حفظ لبخند محبتت روکم کن.مطمئن باش نتیجه می گیری.راستی تایادم نرفته بهت بگم نقطه ضعف دستش ندیها&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 17 Aug 2009 18:32:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=navayejan&amp;postid=36</comments>
<dc:creator>navayejan</dc:creator>
<guid>http://navayejan.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حرف یک انسان دلتنگ</title>
<link>http://navayejan.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;گفتنداگه محبت کنی محبت می بینی واسه همین هم تصمیم گرفتم فرداصبح که ازخواب پاشدم روزم رو بامحبت کردن به این واون شروع کنم.صبح زودترازهمه بلندشدم بساط صبحانه روآماده کردم ومنتظرموندم تامامان وبابا پاشند.بابا به محض اینکه چای دست ریز منوخوردگفت اه اینکه دم نکشیده مامان هم تالقمه اولو خورد گفت نمی تونستی پنیرشو یه کم بهتربشوری.توی دلم یه خورده غمزده شدم ولی ناامیدنشدم.ازخونه که زدم بیرون همسایه رودیدم سلطان خانم گفتم ساکشو ازش بگیرم وتاایستگاه واحدببرم تابنده خدااذیت نشه.کلی قیافه مهربون هم براش گرفتم وحسابی باهاش اختلاط کردم.به محض رسیدن به ایستگاه گفت جوون هم جوونای دیروز خودم اومده بودم تندترمی رسیدم بروبه کارت برس هنوزباید خیلی چیزایادبگیری.بعدهم که سواراتوبوس شد زیرلب به تربیت مامان وبابای من بدوبیراه می گفت.رسیدم سرکلاس اونروزنوبت من بودسمیناربدم تصمیم گرفتم بایه چهره ملیح وبیانی دلنشین حرفموبزنم یعنی مطلبمو برای استادودانشجوهاارائه بدم درپایان استادگفت شماخیلی ملایم وباتردید مطالبوبیان کردید لحنتون قاطع نبودواین یعنی کپ زدن مطالب.بازهم جلسه بعد باید مطلب  جدید ارائه بدید.کلاس هم که تموم شد دانشجویان زیر لب می گفتند انگارفریزشده بود اصلابلدنبودحرف بزنه .خلاصه این هم گذشت .توی سلف بالبخندی دلنشین نشسته بودم وتک تک بچه هایی روکه ردمی شدند حسابی تحویل می گرفتم که یکهوگوشم شنید دختره مونگل عوض غذاخوردن ژست گرفته تایکی ازپسرااونو بپسنده. یاروحسابی توکوک پسراست .اینم گذشت سرراه که برمی گشتم خونه بازسلطان خانم رودیدم ترسیدم کشوبگیرم وبه یه حال واحوال بسنده کردم وردشدم که شنیدم پشت سرم بدوبیراه می گه دختره ی بی تربیت نکرد به من پیرزن کمک کنه.خونه که رسیدم برای آخرین بارتصمیم گرفتم مهربون باشم وواسه همین زنگ زدم احوال زن برادرموبپرسم که دیدم ازاونورخط صدای عصبانی برادرم میاد توبلدنیستی به موقع زنگ بزنی هردومونو ازخواب پروندی.غمگین به ساعت دیوارنگاه کردم دیدم ۶عصره .یه خورده تعجب کردم ورفتم توی اطاق وتصمیم گرفتم ازصبح فردا اگه صبحانه آماده نبود غرولندکنم مامان یه فکری به حال من بکنید آخه می خوام برم دانشگاه ضعف می کنما زودباشید بیاید من گشنمه&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 05 Aug 2009 13:00:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=navayejan&amp;postid=35</comments>
<dc:creator>navayejan</dc:creator>
<guid>http://navayejan.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رویای من</title>
<link>http://navayejan.blogfa.com/post-34.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;شبی سربرآستان خیال خویش دل به آرزوهایم داده بودم وخسته ازغوغای مردمان شهر در وادی تمنایم قدم نهادم.به ناگه غوغای کودکانی خردسال راشنیدم فارغ ازدنیای دون وآزارهایش به شادی کودکانه خویش مشغول بودند.درمیان آن چشمهای معصوم وفرشته گون ناگهان سیمای کودکی خودرادیدم .آن زمان که رویایم خوبی وعشقم صداقت بود.بازگشتم خودرادیدم درآینه در تبلورواقعیات در زمان حال .آنگه که سیمای خویش ونگاهم رادرآینه دیدم باورم شد که دوراز دنیای فرشته وارکودکیم قرارگرفته ام ونیل به هدف مرا گاه وبیگاه اسیر اهریمن می نماید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کاش آن پیرمرد ساده دلی بودم که چای ذغال گون رادرکنارآتش برافروخته اش دم کرده وکل هستیش رادرعلفزاری نزدخویش به چرا واداشته.کاش همان کودک گریز پایی بودم که ازنیرنگ جهان هیچ نمی دانستم.کاش دنیا پرازصداقت بود&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 11 Jul 2009 14:03:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=navayejan&amp;postid=34</comments>
<dc:creator>navayejan</dc:creator>
<guid>http://navayejan.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
