حضوردرخوانسار
امسال به اتفاق خانواده وعموهایم درمنزل مادربزرگ حضورپیداکردیم.خوانسارکه حسابی شلوغ شده بود.چون چندروز تعطیلی پشت سرهم بود اکثرخوانساریها آمده بودند.واردشهرکه شدیم دیدن آسمان فوق العاده صاف وهوای تمیز شهرمان دلم را به وجدآورد.هربارکه میام خوانسارمی بینم درگوشه گوشه شهرمشغول آپارتمان سازی هستند واین هم خودش نویدبخش یه پیشرفته.بهرحال علاوه برمنتقدبودن بایدجنبه های مثبت روهم دید.دوسه روزی که درخانه مادربزرگ بودیم بعضی وقتها که نشسته بودم وشاهدبازی غزل وایلیا بودم یکدفعه گذشته ها پیش چشمم مجسم می شد .مادربزرگم که نشسته بودچای می ریخت َعمو محمدرضا که درروبازمی کردومیومد وصدای هلهله بچه هایی که این چندروز دیدمشون وهرکدوم برای خودشون آقا یاخانمی شده بودند.توی گذشته می رفتم وبازبرمی گشتم به زمان حال وچهره عموها رومی دیدم که زمانه گردپیری به موهاشون نشونده.انگاری همین طورکه نشستی وداری اطراف رونگاه می کنی یکدفعه چندین سال می ره روی سنت ومی ری به زمان آینده.دیرنیست اون زمانی که من هم پیربشم وغزل وایلیا برای خودشون حسابی بزرگ بشند