دنباله قصه عشق
سلام
درقسمت های قبل خوندید که من وترانه بالاخره به هم رسیدیم وهیچ چیز آزاردهنده ای توی عشق من وترانه عزیزم نبود .تنهایه موردفکرمنو مشغول کرده بود واون هم برخورد جالب ومبهم مسعودبود.تصمیم گرفتم به وقت ازمسعودسوال کنم که چه اتفاقی افتاد واونواین همه متحیرکرد.
بعدازاینکه شب رودرباغ زیبای آقای مجدبه صبح رسوندم به سرکارم رفتم و درقدم اول بامادروپدرم تماس گرفتم تاجویای احوالشون بشم.البته پدرکه اکثروقتها خونه نبودودرگیر کار شرکت بزرگش وسفرهای خارجی بود.مادرهم به خاطرآرامش من ودوخواهرم سالهابود که هیچ کاری باکارهای پدرم نداشت حتی هیچ وقت روی اون صدایی هم بلندنکرده بودوهرزمان که پدرتوی خونه بودباهاش بااحترام برخوردمی کرد.ولی درخفا بارهاشاهداشک ریختن هاش بودم ومی فهمیدم که چقدرعذاب میکشه.شایدم به خاطرهمین بودکه من تصمیم گرفته بودم هیچ دختری روتوی قلبم راه ندم ودلتنگیهای مامانو برطرف کنم.اون روزی هم که ترانه رودیدم ومحبتش به مادرم رو یه لحظه باخودم گفتم این همون فرشته ایه که منو درمحبت به مادرم همراهی می کنه وگذشت زمان نشون داد که اشتباه نکردم .ترانه اونقدرعاقل وفهمیده بود که بارفتارمهربانانه خودش نگذاشت مادرم حتی ثانیه ای احساس کنه که منوازدست داده.ترانه کاملادرک کرده بودکه مادرچقدربه من وابسته است ومن هم تمام تلاشم رومی کردم که هیچ کدوم رنجیده نشند.
یادم رفت بگم مدتی بعدمسعود تقاضا کردکه شراکتش بامنو به هم بزنه وبره دنبال کارخودش.البته ادامه تحصیل درخارجوبهونه کرده بود وهرروز به من پیله می کردکه دیگه نمی تونم باهات کارکنم.اون حتی حاضرنشد یکبارهم درمیهمانی های دسته جمعی من ودوستانم شرکت کنه.نمی دونم چرافرصت نمی شدکه علت رفتاراون روزشو بپرسم وهمچنین علت رفتارهای عجیب وغریبشو.بالاخره هم موفق شدکه ازپیش من بره وهرروز هم ارتباطشو بامن کم وکمترمی کرد.تااینکه دیگه ارتباطم باهاش قطع شد ومن هم اونقدردرگیر لذت عشق حاصل ازپیوندخودم وترانه عزیزم بودم که خیلی کم بهش فکرمی کردم.
ترانه زیبای من هرروز درقلبم درخشانتراز قبل می شد ودیگه لحظه ای بدون اون نمی تونستم نفس بکشم .چندماهی بعدازعقد تصمیم گرفتیم زندگی مشترک خودمونوزیر یک سقف شروع کنیم. هرروز باترانه برنامه پیاده روی داشتیم باهم ازخاطراتمون می گفتیم.وهرروز وصلمونو محکمترازقبل می کردیم.ترانه همیشه می گفت امیرجان نمی دونی چقدردرکنارت احساس آرامش می کنم. تو واقعا به آدم حس زنده بودن می دی .لحظه ای بدون تونمی تونم زنده باشم ومن هم جواب می دادم ترانه من عشق من زیبای وجودم من هم بدون توزنده نیستم هیچ کسی بهترازتوتوی این دنیاوجودنداره.
ترانه دررابطه بامادرم هم می گفت امیرعزیزم یک لحظه هم نباید رفتاری ازخودمون نشون بدیم که مامان احساس دلتنگی بکنه تازه باید حس کنه که ازقبل بیشتر دوستش داری ومن هم مکمل ارتباط توواونم.
ازیه طرف مامان هم که رفتارترانه رومی دید هرروز بهم اصرارمی کردمبادا ترانه روناراحت کنم وتامی تونم بهش محبت کنم.
خلاصه بعدازچندماه من وترانه توی یه مراسم ساده اما رویایی توی باغ پدری همسرم عروسی کردیم وخونه خودمون روهم طبقه بالای خونه پدرم انتخاب کردیم تامامان تنهانباشه.خواهرها هم ازاین بابت خیلی احساس شادمانی می کردند وواقعا ترانه توی قلب اونهاهم جای ویژه ای بازکرده بود.
درشب عروسی هم اصلااحساس نمی کردم که روی زمینم بلکه خودمو توی عرش وهمراه بایه فرشته می دیدم که داریم به سمت کلبه مشترکمون می ریم. برای اون شب بدون اینکه به ترانه بگم برنامه یه سفرشمالوگذاشتم وآخرشب باهم به سمت ویلای یکی ازدوستانم حرکت کردیم.حدود چهارصبح بودکه به ویلا رسیدیم وترانه بعداز بازکردن اسباب واثاثیه سجاده خودشو توی اطاق کناری پهن کرد تاطبق معمول نمازشب وبعدازاون صبحشو بخونه.اون شب باتمام زیباییهاش گذشت وصبح روزبعدیابهتربگم ظهرروز بعدتصمیم گرفتیم ناهارمون روبه کناردریا ببریم تااولین روززندگی مشترکمون رو درکناردریا شروع کنیم.دریا واقعا زیباست اما وسعتش درمقابل عشق ناچیزه .جمله ای که اول ترانه می گفت وبعدهم من به اون.................
منتظر ادامه داستان درپست بعدی باشید
درقسمت های قبل خوندید که من وترانه بالاخره به هم رسیدیم وهیچ چیز آزاردهنده ای توی عشق من وترانه عزیزم نبود .تنهایه موردفکرمنو مشغول کرده بود واون هم برخورد جالب ومبهم مسعودبود.تصمیم گرفتم به وقت ازمسعودسوال کنم که چه اتفاقی افتاد واونواین همه متحیرکرد.
بعدازاینکه شب رودرباغ زیبای آقای مجدبه صبح رسوندم به سرکارم رفتم و درقدم اول بامادروپدرم تماس گرفتم تاجویای احوالشون بشم.البته پدرکه اکثروقتها خونه نبودودرگیر کار شرکت بزرگش وسفرهای خارجی بود.مادرهم به خاطرآرامش من ودوخواهرم سالهابود که هیچ کاری باکارهای پدرم نداشت حتی هیچ وقت روی اون صدایی هم بلندنکرده بودوهرزمان که پدرتوی خونه بودباهاش بااحترام برخوردمی کرد.ولی درخفا بارهاشاهداشک ریختن هاش بودم ومی فهمیدم که چقدرعذاب میکشه.شایدم به خاطرهمین بودکه من تصمیم گرفته بودم هیچ دختری روتوی قلبم راه ندم ودلتنگیهای مامانو برطرف کنم.اون روزی هم که ترانه رودیدم ومحبتش به مادرم رو یه لحظه باخودم گفتم این همون فرشته ایه که منو درمحبت به مادرم همراهی می کنه وگذشت زمان نشون داد که اشتباه نکردم .ترانه اونقدرعاقل وفهمیده بود که بارفتارمهربانانه خودش نگذاشت مادرم حتی ثانیه ای احساس کنه که منوازدست داده.ترانه کاملادرک کرده بودکه مادرچقدربه من وابسته است ومن هم تمام تلاشم رومی کردم که هیچ کدوم رنجیده نشند.
یادم رفت بگم مدتی بعدمسعود تقاضا کردکه شراکتش بامنو به هم بزنه وبره دنبال کارخودش.البته ادامه تحصیل درخارجوبهونه کرده بود وهرروز به من پیله می کردکه دیگه نمی تونم باهات کارکنم.اون حتی حاضرنشد یکبارهم درمیهمانی های دسته جمعی من ودوستانم شرکت کنه.نمی دونم چرافرصت نمی شدکه علت رفتاراون روزشو بپرسم وهمچنین علت رفتارهای عجیب وغریبشو.بالاخره هم موفق شدکه ازپیش من بره وهرروز هم ارتباطشو بامن کم وکمترمی کرد.تااینکه دیگه ارتباطم باهاش قطع شد ومن هم اونقدردرگیر لذت عشق حاصل ازپیوندخودم وترانه عزیزم بودم که خیلی کم بهش فکرمی کردم.
ترانه زیبای من هرروز درقلبم درخشانتراز قبل می شد ودیگه لحظه ای بدون اون نمی تونستم نفس بکشم .چندماهی بعدازعقد تصمیم گرفتیم زندگی مشترک خودمونوزیر یک سقف شروع کنیم. هرروز باترانه برنامه پیاده روی داشتیم باهم ازخاطراتمون می گفتیم.وهرروز وصلمونو محکمترازقبل می کردیم.ترانه همیشه می گفت امیرجان نمی دونی چقدردرکنارت احساس آرامش می کنم. تو واقعا به آدم حس زنده بودن می دی .لحظه ای بدون تونمی تونم زنده باشم ومن هم جواب می دادم ترانه من عشق من زیبای وجودم من هم بدون توزنده نیستم هیچ کسی بهترازتوتوی این دنیاوجودنداره.
ترانه دررابطه بامادرم هم می گفت امیرعزیزم یک لحظه هم نباید رفتاری ازخودمون نشون بدیم که مامان احساس دلتنگی بکنه تازه باید حس کنه که ازقبل بیشتر دوستش داری ومن هم مکمل ارتباط توواونم.
ازیه طرف مامان هم که رفتارترانه رومی دید هرروز بهم اصرارمی کردمبادا ترانه روناراحت کنم وتامی تونم بهش محبت کنم.
خلاصه بعدازچندماه من وترانه توی یه مراسم ساده اما رویایی توی باغ پدری همسرم عروسی کردیم وخونه خودمون روهم طبقه بالای خونه پدرم انتخاب کردیم تامامان تنهانباشه.خواهرها هم ازاین بابت خیلی احساس شادمانی می کردند وواقعا ترانه توی قلب اونهاهم جای ویژه ای بازکرده بود.
درشب عروسی هم اصلااحساس نمی کردم که روی زمینم بلکه خودمو توی عرش وهمراه بایه فرشته می دیدم که داریم به سمت کلبه مشترکمون می ریم. برای اون شب بدون اینکه به ترانه بگم برنامه یه سفرشمالوگذاشتم وآخرشب باهم به سمت ویلای یکی ازدوستانم حرکت کردیم.حدود چهارصبح بودکه به ویلا رسیدیم وترانه بعداز بازکردن اسباب واثاثیه سجاده خودشو توی اطاق کناری پهن کرد تاطبق معمول نمازشب وبعدازاون صبحشو بخونه.اون شب باتمام زیباییهاش گذشت وصبح روزبعدیابهتربگم ظهرروز بعدتصمیم گرفتیم ناهارمون روبه کناردریا ببریم تااولین روززندگی مشترکمون رو درکناردریا شروع کنیم.دریا واقعا زیباست اما وسعتش درمقابل عشق ناچیزه .جمله ای که اول ترانه می گفت وبعدهم من به اون.................
منتظر ادامه داستان درپست بعدی باشید
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۸۷ ساعت 23:43 توسط زهره شاه حیدری
|