باسلام

این روزها تاساعت ۴بعدازظهر سرکارهستم.تازه اون هم باتخفیف وگرنه به خاطراینکه توی قرنطینه پاسخنامه های تشریحی ام می بایست تا۶یا۷عصر یابهتربگیم شب سرکارمی بودم.دیگه گفتند بچه کوچولوداری غریبی  زودتربرو

به مدت ۵روز ایلیا سخت مریض شد.هم تب شدید وهم بی قراری زیاد ی داشت.ازخودم خجالت می کشیدم که چراتوی این روزها تمام وقت پیشش نیستم.بهرحال بچه بهترشد اما فشارزیادی هم ازنظرکاری روی من اومد وهمچنان هست .توی خونه هم که میرم بچه ها به جبران ساعات غیبتم حسابی آویزون من هستند.یاداون روزهای بی مسئولیتی به خیر

خلاصه ساعت یازده می خوابم یابهتره بگم می رم توی کما تا۶ صبح که ایلیاخان بالای سرمن کشیک می ده ولطف می کنه چنگ زدنش وموکشیدنش روبه حرمت خستگیم به آرومی انجام میده.نیم ساعت بعد غزل روبروم کشیک میده  که زودباش مامان لباسامو آماده کن تغذیه برام بگذارو..

توی دلم می گم توی تمام موارد کاری اول مامان میاد توی ذهن بچه وبعدزبونش اما موقع زبون بازکردم اول میگه بابا  خوب بچه درک کن یه کم برو بابا روازخواب بپرون.

خوب دیگه بعضی وقتها آدم ازته دل دلش برای اون روزها که یکراست می رفت سرصبحونه حسابی تنگ میشه.

می بینمتون