سلام
درقسمت های قبلی گفتم که من وترانه برای ماه عسل به شمال وویلای یکی ازدوستانم رفتیم تاشروع زندگیمون رو خاطره انگیز ورویایی کنیم.بعدازسفر به منزل خودمون برگشتیم .طبق معمول هرروزه من به شرکت می رفتم وترانه هم مشغول تحصیل درمقطع تخصص .مدتی گذشت زندگی ما سراسر عشق وشادی بود.احترام به والدینمون هم جای خاصی توی زندگی ماداشت.بویژه اونکه ترانه ارتباط خاصی هم باخواهرهای من پیداکرده بود.توی همین گیروداربودکه ترانه ناخواسته باردارشد وبیچاره نگران که حالا بااین وضعیت درسش پیکارکنه که بعدازمدتی هم یه اتفاق دیگه نگرانیشو دوبرابرکرد.بله عصرروزی که به مطب پزشک رفته بودودکترسونوگرافی تجویز کرده بود متوجه شدیم که یک جفت دوقلو به زودی به جمع مااضافه می شند.بیچاره ترانه هرروزکارش شده بودگریه.راستش من هم یه جورایی دلم نمی خواست بچه بیاد وسط وبین من وعشقم فاصله بندازه .چون احساس می کردم توجه ترانه به اونها جلب میشه ودیگه وقتی ازسرکاربرمی گردم ترانه یا به این یکی غذامیده یانازاونو می کشه ودیگه وقتی نداره که به استقبال من بیاد ومنو مهمون یه شربت خوشمزه ویه چای قندپهلو درتراس خونه مون بکنه وبعد هم یک سری به مادربزنیم وخلاصه بچه باعث می شد نتونه بهم توجه کنه واینطوری شد که عوض دلداری دادن به همسرم من هم مدتی کسل بشم.وفکرترانه روازاین طرف بهم بریزم.ترانه اون مدت بامهربونی خاصی می گفت آخه امیرجان چی شده کسل بودنت دنیا روبرام تیره وتارمی کنه.تورابه خدابگوبرات چیکارکنم.بعضی وقتهافکرمی کردتوجه مابه مادرم کم شده وسعی می کرد بیشتربه مامان سربزنیم ولی هیچکدوم آرومم نمی کرد. تصمیم گرفتم به ترانه بگم ولی خوب اینطوری غرورم هم زیرپاگذاشته می شد.بالاخره مردی گفتند ابهتی گفتند.توی همین گیروداربود که بعضی وقتها یک ناشناس بهم زنگ می زد ومی گفت نمی ذارم ترانه روصاحب بشی اون عشق من بوده وهست وبالاخره یک روزازت می گیرمش.دیگه حسابی بهم ریخته بودم .بعضی وقتها به ترانه می گفتم بیا بهم قول بدیم هیچ وقت هموتنهانذاریم وترانه هم هاج وواج نگام می کرد ومی گفت امیرم عزیزم توعشق اول وآخرمنی این حرفهاچیه که می زنی  من تورو باهیچ چیزعوض نمی کنم توقلب منی توعشق من تو تکیه گاه منی من الان هم بیشترازقبل بهت احتیاج دارم.ترانه زیبای من منو آروم می کرد ولی اون لعنتی چندروز یک بارزنگ می زد ومنو می ریخت بهم .یک بارپشت تلفن شروع کردم به دادزدن ووقتی تلفنم قطع شد دیدم تمام کارمندام مثل برق گرفته هاتوی اطاق منند.
اعصاب بهم ریخته من ازیک طرف وسوظنی که توی ذهنم پیش اومده بود ازیه طرف دیگه .رفتارسردمن باعث شد که ترانه مادرمو به کمک بگیره.البته اینهاروبعدفهمیدم. مادرم هم بامدیریت بالای خودش زندگی نوپای من وترانه رو ازبحران نجات داد
داشتم می گفتم شب ها خواب میدیدم که ترانه منو رهاکرده ورفته همسریکی دیگه شده بعدهم باگریه ازخواب می پریدم.یک بارهم اومدم توی خواب اون مزاحموبزنم که محکم زدم پای چشم ترانه .بیچاره تاچندروز گونه ش سیاه شده بود وبرای این که والدینش نفهمند بهونه می آورد تانبیندشون.خلاصه حسابی قاطی بودم وترانه امیدم هم بادرایت خودش توجه خودشو به من چندبرابرکرده بود.بالاخره تصمیم گرفتم فکری بکنم بارها تلفنمو دادم کنترل کنند ولی مثل اینکه اون حریف ترازاینها بودوهربار ازیه جازنگ می زد.توی این شرایط بودکه بچه هابه دنیا اومدند و برای مدتی شادی تولداونها فکرمنو آروم کرد.مادرم هم مهربانانه به ترانه کمک می کرد یه پرستارهم گرفتیم تاکمک ترانه باشه که اون راحت به درساش هم برسه .بیچاره ترانه برای اینکه من احساس تنهایی نکنم همه ش برام نازمی کرد امیرجان بیا ببین چقدربچه ها خوشگلند نگاه کن انگاری عین یه سیبی که نصف کرده باشندعین تواند .امیرم دیگه چهره توهمه ش جلوی چشممه آخه بچه ها عین تواند می بینی ایناروکه میبینم بیشتردلم برات تنگ میشه.
حالاکه فکرمی کنم م ی بینم مدتی زیادی ترانه روناجوانمردانه موردبی مهری قراردادم
منتظر ادامه داستان باشید