روزپیری
سلام دوستان
یک روزکاری پشت میزم مشغول استفاده بهینه
ازاینترنت بودم که یکی ازدانشجوهای ارشد اومد وگفت ببخشید به این پسرتون بگید یه خورده بیشتربادانشجوها کناربیاد. جاخوردم وگفتم بله؟
پسرم؟ گفت همین استاد شاه حیدری رومیگم پسرتون دیگه.هم تعجب کردم هم توی دلم عصبانی شده بودم
ونزدیک بود همه چی روشوت کنم طرفش.بالحنی جدی گفتم ایشون برادرم هستند.خلاصه صحبتم تموم شد وبعدازاون ده دقیقه ای باخودم فکرمی کردم ومی گفتم همه خلق ا...می گندخوب موندی این یکی یه چیزدیگه میگه.باید برای کنکورارشد یه تست بینایی بگذارند دیگه.ساعتی گذشت ویکی ازاعضای هیات علمی اومد وسرصحبت روبازکرد.سوال کردچندسال سابقه کاری داری؟گفتم ۱۱سال .گفت آره فکرم ی کردم نزدیک یه ۴۰سالی داشته باشی
.تودلم گفتم احمق من بلافاصله بعدازاخذمدرک کارشناسیم اومدم سرکارواون موقع۲۳سالم بود.
دیگه یه خورده عصبانی بودم وباخودم گفتم یارو۲۰ساله توی آموزش وپرورش چشماشو مستهلک کرده وچون پارتی داشته ومدرک ُاومده اینجاهیات علمی شده.
اون موردهم گذشت وموقع رفتن به خونه رفتم یه سی دی بخرم.رفتم شهرنرم افزار.فروشنده این بار موقعی که خواستم پول سی دی روحساب کنم گفت قابل نداره حاج خانم.دیگه واقعا ریختم بهم وگفتم همین عصرمیرم بایه دکترپوست صحبت می کنم.وقتی داشتم به طرف خونه میومدم یکهو یه پرایدباسرعت ازکنارم ردشد وگفت مادرجون درست رانندگی کن.اینبارعصبانیتم مثل آتشفشان فوران کرد![]()
همون موقع کنترل فرمون روازدست دادم و............................یک هو ازخواب پریدم .شوهرم ازآشپزخونه صدام کرد وگفت پاشودیرشد دیگه .رفتم آشپزخونه تایه چای خوش طعم شوهرپز صبحگاهی بخورم که گفت انگاری هرروز که میگذره جوونترمیشی.ببینم این مربوط به توئه یا خصوصیت همه خوانساریهاست.من هم خوشحال ازاینکه اتفاقات یه کابوس بودند گفتم متعلق به همه خانمهای شهرزیبای خوانساره.اون روزباشادمانی خاصی روزکاریم روشروع کردم![]()