سلام دوستان .
درپست قبلی کل داستان راازابتدا تا تیره شدن رابطه امیر باترانه یکجابرایتان آورده ام واینک دنباله داستان...
بله گفتم که ترانه روموردبی مهریهای زیادی قراردادم و حتی کاربه اونجارسید که بعضی وقتهاحرفهای تلخی بهش می زدم وتازه طلبکارشم  lمی شدم که تومقصری ومنو ناراحت کردی.بیچاره ترانه ازیک طرف مشغول درسش بودوازطرفی دیگه هم پویا وپوریا دوقلوهامون حسابی گرفتارش کرده بودند .بدقلقی های من هم حسابی زجرش می داد.امااون فرشته نازنین هیچ وقت منو آزارنداد.من هم دیوانه وار به رفتارهای خودم ادامه می دادم بدون اینکه دنبال علت شرایط بوجودآمده باشم.توی همین جریانات بودکه مادرم پسریکی ازدوستانشو پیشم فرستاد تااستخدامش کنم.مامان تاکید کرده بودکه اون باید منشی ومسئول دفترت بشه وبه قولی دست راستت .جزاینم ازت راضی نمیشم.خوب مامانم بوددیگه .منم چشمی گفتم ومحمود صبح یک روز بارونی اومدومشغول به کارشد.مدتی ازاین جریانات گذشت ومن هم حسابی بهم ریخته بودم.ازیه طرف حساسیت شدیدی روی ترانه گرفته بودم وبه هیچ عنوان نمی ذاشتم بدون من جایی بره حتی خونه مامان وباباش. بالاخره من عاشق ترانه بودم وحتی یک لحظه هم بدون اون توی خونه بندنمی شدم.وقتی هم که برای ساعتی می رفت پایین پیش مامان دل توی دلم نبود.حتی اگه کلی کارداشتم دنبالش می رفتم..باوجودهمه تلخی های من هرروز صبح که ازخواب پامی شدم. ترانه اونقدربهم عشق ورزی می کردوکلماتی زیبا نثارقلبم می کرد که عقل وهوش ازسرم می رفت.صبح به صبح صدای زیباش می گفت عشقم امیدم هستی من تکیه گاهم پاشو.قربون اون چشمهای عسلیت برم پاشوعزیزم.بعدهم یه میزخوشگل بادسته گلی زیبا برام می چید.پویاوپوریاروهم عادت داده بوداون موقع بخوابند.هرروزصبح ترانه زیبا وآراسته بایه لباس خوشگل منو بدرقه می کرد تابه سرکارم برم.
داشتم می گفتم یک روزکه خیلی فکرم مشغول بودناخودآگاه یادمسعودافتادم رفتنش برخورداون روز عقدورفتارهای بعدازاون.یکهوفکری به ذهنم رسید تصمیم گرفتم مجددا برم سراغش .قبلشم یه جورایی تحت نظرش بگیرم. واسه همین بایکی ازدوستان صمیمی ام بنام سعید که ازبچگی عاشق کارآگاه بازی بود هماهنگ کردم تااونو زیر نظربگیره.بعدازمدتی سعید برام خبرآورد که پدرم مرتب با مسعوددیدارداره حتی انگاری اکثروقتها ازمسعودچیزی می خواد واون هم زیربارنمی ره واخرسرهم دعواشون میشه .چندبارهم صدای تهدید کردن پدرت به گوش می رسه.واسه همین مصمم شدم پدرتو هم تعقیب کنم.بلابه دوراون بابای سنگینی که ازش حرف می زدی ماشاالله چندتاجازیرسرشو بلندکرده.سعید داشت باآب وتاب برام تعریف می کرد که یکهویادش اومد یه چیزی رونگفته .بعدبایه قیافه متعجبی گفت آره امیرجون بابات بعدازهرباردیدار بامسعوددم یه کیوسک تلفن وایمیسه و یه چیزی دم دهنش می گیره ویه جایی زنگ می زنه.تاریخ وساعت چندتاازاون تلفنا روهم برات یادداشت کردم.
واقعااین سعید یه کارآگاه بود خوب هوسبازیهای بابا روکه کمابیش درجریان بودیم .حتی می دونستیم خیلی وقتها سفرخارج نمی ره ویه جای دیگه خوش می گذرونه .بیچاره مامان به خاطرما این همه سال حتی یه توهم به بابا نگفت.واسه همین بودکه ماسه تامامانو روی سرمون م یذاشتیم.اماخوب بابا توی این اتفاقات چه نقشی داشت.بامسعودچیکارداشت .اوضاع داشت واقعا پیچیده می شد.باید یه جوری سردرمی آوردم.ترانه هم همیشه هروقت بابارومی دید بایه احترام توام بایه سربه زیری خاصی برخوردمی کرد وبه مختصرصحبت کوتاهی بسنده می کرد.
یه روز تصمیم گرفتم تاریخ تلفنایی روکه سعید داده باشماره های روی گوشیم چک کنم.وای خدای من یکی بود بابا یعنی بابا نه امکان نداره آخه اون بامن چیکارداره .اونقدربهم ریختم که دیدم نمی تونم اینطوری دووم بیارم واسه همینم یه روزافتادم دنبال بابا .اون رفت سراغ مسعود وبعد هم طبق معمول یه کیوسک تلفن وهمون موقع تلفن من زنگ زد.اون که شروع به صحبت کردآروم آروم رفتم نزدیکش و گوشی روازگوشم دورکردم وهمین طوری بلندجوابشو دادم.بابا یکهوسه متر ازجاپرید وفکرکنم تادم سکته رفتم .هیچ چیزنگفتم جزاین که بابا این کارایعنی چی آخه زندگی من...
بابا هیچ چیزنگفت و فقط این جمله رو به زبون آوردوگفت من خیرتو می خوام بچه تو توی دام افتادی.مطمئن بودم بابا این حرفوبرای توجیه خودش می زنه وگرنه زیباترین فرشته توی زندگی من اومده بود.اونقدراین اتفاق بهم ضربه زد که یک ماه توی خونه بستری شدم ونتونستم روپاشم .بیچاره ترانه.روز به روز آب می شد ودیگه داشت می برید .ازیه طرف به محبتاش شک می کردم وبعضی وقتها داد می زدم تودروغ می گی تومی خوای منو گول بزنی.اون هم این وقتهاگریه می کردومی گفت امیرم عزیزم به خدادوستت دارم عاشقتم بعدشم پیشانی منو می بوسیدومی گفت می دونم همه چی درست میشه چون توعشق منی قلب منی عمرمنی.
بعدازاینکه حالم بهترشد مادر یک شب منو ترانه ودوتاخواهراموجمع کردوگفت بچه هاامشب باهمتون کارمهمی دارم همه خونه من جمع شید.
دنباله وآخرداستان درقسمت بعد
شادمان باشید