سلام دوستان

پريروزغزل كنارپدرش خوابش برده بود منم روي كاناپه نشسته بودم ومطالعه مي كردم اماظاهرا مغزم ويزيت نمي داد.نگاهم معطوف به غزل بود كه يكدفعه ازخواب پريد وبيني پدرش روگرفت وگفت خانم بنويسم ؟۲

سريع بهش گفتم اين باباته نه تخته سياه وگچ .غزل يك دقيقه هاج وواج من رونگاه كرد وبعد فهميدخواب ديده .

بايه خنده ناز دوباره سرش روگذاشت روبالش وخوابيد وجالب اينكه پدرش اصلا ازخواب نپريد.

اگه يكي بيني من رو  اونطوري  مي گرفت علاوه برخودم بقيه محله روهم بيدارمي كردم