سلام مامان
این جمله ای بودکه بعدازبرگشتم ازمدرسه تحویل مامانم می دادم ومانتو وروسری روتوی چندثانیه تحویل چوب لباسی می دادم وبعدش می پریدم بغل مامان وخودمو براش لوس می کردم ومی گفتم مامانی شب چی داریم ؟الان به به خوشمزه چی داریم ؟آخی مامان چقدردلم تنگت شده بود واونوقت بود که مامان می گفت شکمو دلت تنگ من شده بود یا ساندویچ های موردعلاقه ات که هرروز برات آماده می کنم.تا میومدم جواب بدم بهرام داداشم ازتوی سالن هوارمی زد آره دیگه ماکه آدم نیستیم اصلااسممون اشتباهی اومده توی شناسنامه مامان بابا .اونهافقط یه بچه دارند اونم فریده جون.بهرام این فریده جونو بایه حرص خاصی می گفت وطوری چهره اش روتوهم می پیچید که انگاری داره ازمنفورترین آدم دنیا توی قلبش حرف می زنه.خلاصه مامان همیشه به دعواخاتمه می داد وهمگی جمع می شدیم توی آشپزخونه تاازدستپخت خوشمزه ی اون بخوریمو بعد منم می رفتم توی اطاق تاشروع کنم به درس خوندن.به طرزوحشتناکی عاشق مطالعه بودم ومعدل دبیرستانم تاحالا که دوره پیش دانشگاهیو می گذروندم از19/90پایین ترنیومده بود.دبیرا همه منو شانس اول بهترین رشته دانشگاه صنعتی شریف می دونستند ودرعوض بهرام بعدازدیپلم واردبازارکارشده بود وبرای خودش یه تعمیرکاررادیو وتلویزیون حرفه ای شده بود.چندوقتی هم بود که قلبش رفته بودطرف نسیم دخترهمسایه وظاهرا خونواده ها هم بی میل نبودند اما زمان مطرح کردن موضوعو زود می دونستند.پدرام برادرکوچکترم هم دنیایی ازسکوت وتسلیم بود درسش خوب بود اما همیشه عین یه دیوارتوی خونه ما ساکت بود.پدرهم همیشه بعدازیه روز کاری توی مغازه آجیل فروشیش ساعت 9 به خونه میومد ومنتظر یه سفره گرم ویه شام خوشمزه بود .البته پدر خیلی به ماها می رسید وتوی همون ساعتهایی که خونه بود لبش پراز خنده همراه مهربونی توی قلبش بود.دست بخشنده ای هم داشت اصلاخسیس نبود فقط یه مردسنتی بود که باید بهش می گفتی چشم.مامان اماحسابی اهل مطالعه بود وواقعا ذهنش پراز مطالب گوناگون بود ولی وقتی که بابا خونه بوددیگه تمام توجهش به اون بود وسعی می کرد رضایت خاطرشو جلب کنه.من برای خودم یه اطاق کوچیک ونقلی داشتم بایه پنجره روبه کوچه که اغلب وقتهاپرده اون کشیده بود فقط بعضی وقتها پنجره بازمی شد ونگاهی به پارک بیرون خونه می نداختم تانفسی تازه کنم ودوباره شروع به مطالعه کنم.با16سال سن تقریبا به زبان انگلیسی مسلط بودم وخیلی ازمطالبو ازاینترنت استخراج می کردم وکلی چیزتازه یادمی گرفتم.بهرام همیشه می گفت تویه دختریخی هستی وهیچ وقت نباید شوهرکنی چون جزکتاب هیچ چی رودوست نداری.اصلابابا توچه می دونی احساس چیه. همیشه هم صدام می کردفریده یخی.بعضی وقتها چنان به هم می پریدیم که مامان مجبورمی شد یه داد گنده سرهردومون بزنه تاساکت شیم.بهرام پدرام روهم بی نصیب نمی ذاشت به اون هم می گفت پدرام پخی .چدا بعضی وقتها کارامون می شدشبیه فیلمهای کمدی..................