داستانهای محله ما
یه روز عصمت خانم دوست مامانم ازدست شوهرش حسابی عاصی شده بود بنابراین چادرشو سرکرده بود وراه محله مارودرپیش گرفته بود تاتوی کنفرانس های عصرانه زنان محله شرکت کنه.همچین که اومد روی سکو ولو شد وگفت دیگه ازدست این شوهرخل وچلم عاصی شدم نمی دونم به خداچیکارکنم.توی محله ما هم که یک دونه آدم عاقل پیدانمیشه تابرم وباهاش دردودل کنم.اومدم اینجا که چهارتا آدم درست حسابی ببینم بلکه دلم بازبشه .به خدا مردم دیگه یا اصغرترقه بازنش دعوامی کنند ومحله روتوی سرشون می ذارند یا احمدشمره سرظهر یادش میفته کاسبی کنه واون چرخشو توی محل برونه وهی هواربزنه.
عصمت خانم همین طورداشت می گفت وخانمهای محله ما ومامانم پوزخند می زدند. همچین که همه حرفاش تموم شد مریم خانم همسایه بغلیمون ازخونه اومد بیرون وتاجمع زنها رودید اومد که حال واحوالی بکنه.مامانم اینها هم ازشدت خنده ای که بزورنگه داشته بودندسرخ سرخ شده بودند. مریم خانم خیلی مودبانه شروع به حال واحوال کرد واززمونه وگرونی وبی وفایی بچه ها نالید وعصمت خانم هم باچهره دلسوزانه ای محوحرفاش شده بود.عصمت خانم حسابی توی حس بود که مریم خانم یکهوشروع کرد به بشکن زدن وآوازسرداد بیچاره عصمت خانم مونده بود وقادربه تکلم نبود وهمین طورهاج وواج نگاه می کرد که مامانم نجاتش داد وگفت چیزی نیست یه خورده کم داره شمانگران نشین.مریم خانم بعدازپایان سرودش رفت وعصمت بیچاره رو توی دنیایی ازابهام گذاشت.زنها داشتند تعریف خودشونو می کردند که یکهوازخونه بغلی صدای اذان اومد.اونم باچه شدتی .عصمت خانم یک خورده حالت نیمچه سکته به خودش گرفته بود که بازمامانم نجاتش داد و گفت شوهرپروین خانمه ازوقتی تصادف کرده بنده خدامشاعرشو ازدست داده ووقت وبی وقت اذون میگه وبدوبدو میره مسجد.توی حرفهای مامانم بود که احمدآقا اومدبیرون وپشت سرش زنش نفرینش می کرد ومی گفت الهی بری وبرنگردی که دیوونه ام کردی هیچ کی ازدستت آرامش نداره.بعدشم ازخونه اومدبیرون وتوی جمع زنها وشروع کرد به پرسیدن ازمدل وجنس ومحل خرید لباسهای تک تک زنهای محله. حالا پروین خانم 87 سال داشت ولی ازمامان 52 ساله من کلی سرحال تربود نه پادردداشت نه فشارخون خلاصه من که مطمئن بودم تاصدوپنجاه سالومیره. حرفهای پروین خانم که تموم شد زنها سرگرم گفت وگو شدند که یکهو صغری خانم ازسرکوچه پیداش شد .همین طورمیومد وناسزامی گفت.عصمت خانم یک خورده ترسید وخودشو جمع کرد.صغری خانم همین طوربه همه چیز فحش می داد تارسید به جمع خانمها ویکهولبخندزد وگفت سلام حالتون چطوره ؟آشموبارگذاشتم وگفتم بیام یه هوایی بخورم .کلی دلم گرفته بود.صغری خانم داشت حرف می زد که مامانم دید عصمت جون درحال زدن سکته اوله .یواشکی درگوشش گفت نگران نباش کم داره خطری نیست. صغری خانم نیم ساعتی نشسته بود وبعدپاشد که بره .درحین رفتن هم یکهوموتورش روشن شد وعین نوارضبط شروع کرد به فحش دادن .دقیقا مثل یک راننده ای که باحرکت ضبط ماشینشو روشن می کنه.اون رفت ومامانم سرع رفت خونه ویک آب قندبرای عصمت خانم آورد .بیچاره عصمت خانم داشت حالش جا می اومد که یکهوصدای بدوبیراه گفتن دونفر ازخونه بالایی اومد .اون دونفر همین طوری داشت صداشون می رفت بالا وبعدصدای پرتاب وشکستن وسیله اومد وهمگی مافهمیدیم که کدوم بشقاب ولیوان مال کیه وکی خریداری شده و....مامانم تااومد عصمت خانمو ازشوک دربیاره اون چادرشو محکم کرد وگفت صدرحمت به محله خودمون وفراروبرقرارترجیح داد
عصمت خانم همین طورداشت می گفت وخانمهای محله ما ومامانم پوزخند می زدند. همچین که همه حرفاش تموم شد مریم خانم همسایه بغلیمون ازخونه اومد بیرون وتاجمع زنها رودید اومد که حال واحوالی بکنه.مامانم اینها هم ازشدت خنده ای که بزورنگه داشته بودندسرخ سرخ شده بودند. مریم خانم خیلی مودبانه شروع به حال واحوال کرد واززمونه وگرونی وبی وفایی بچه ها نالید وعصمت خانم هم باچهره دلسوزانه ای محوحرفاش شده بود.عصمت خانم حسابی توی حس بود که مریم خانم یکهوشروع کرد به بشکن زدن وآوازسرداد بیچاره عصمت خانم مونده بود وقادربه تکلم نبود وهمین طورهاج وواج نگاه می کرد که مامانم نجاتش داد وگفت چیزی نیست یه خورده کم داره شمانگران نشین.مریم خانم بعدازپایان سرودش رفت وعصمت بیچاره رو توی دنیایی ازابهام گذاشت.زنها داشتند تعریف خودشونو می کردند که یکهوازخونه بغلی صدای اذان اومد.اونم باچه شدتی .عصمت خانم یک خورده حالت نیمچه سکته به خودش گرفته بود که بازمامانم نجاتش داد و گفت شوهرپروین خانمه ازوقتی تصادف کرده بنده خدامشاعرشو ازدست داده ووقت وبی وقت اذون میگه وبدوبدو میره مسجد.توی حرفهای مامانم بود که احمدآقا اومدبیرون وپشت سرش زنش نفرینش می کرد ومی گفت الهی بری وبرنگردی که دیوونه ام کردی هیچ کی ازدستت آرامش نداره.بعدشم ازخونه اومدبیرون وتوی جمع زنها وشروع کرد به پرسیدن ازمدل وجنس ومحل خرید لباسهای تک تک زنهای محله. حالا پروین خانم 87 سال داشت ولی ازمامان 52 ساله من کلی سرحال تربود نه پادردداشت نه فشارخون خلاصه من که مطمئن بودم تاصدوپنجاه سالومیره. حرفهای پروین خانم که تموم شد زنها سرگرم گفت وگو شدند که یکهو صغری خانم ازسرکوچه پیداش شد .همین طورمیومد وناسزامی گفت.عصمت خانم یک خورده ترسید وخودشو جمع کرد.صغری خانم همین طوربه همه چیز فحش می داد تارسید به جمع خانمها ویکهولبخندزد وگفت سلام حالتون چطوره ؟آشموبارگذاشتم وگفتم بیام یه هوایی بخورم .کلی دلم گرفته بود.صغری خانم داشت حرف می زد که مامانم دید عصمت جون درحال زدن سکته اوله .یواشکی درگوشش گفت نگران نباش کم داره خطری نیست. صغری خانم نیم ساعتی نشسته بود وبعدپاشد که بره .درحین رفتن هم یکهوموتورش روشن شد وعین نوارضبط شروع کرد به فحش دادن .دقیقا مثل یک راننده ای که باحرکت ضبط ماشینشو روشن می کنه.اون رفت ومامانم سرع رفت خونه ویک آب قندبرای عصمت خانم آورد .بیچاره عصمت خانم داشت حالش جا می اومد که یکهوصدای بدوبیراه گفتن دونفر ازخونه بالایی اومد .اون دونفر همین طوری داشت صداشون می رفت بالا وبعدصدای پرتاب وشکستن وسیله اومد وهمگی مافهمیدیم که کدوم بشقاب ولیوان مال کیه وکی خریداری شده و....مامانم تااومد عصمت خانمو ازشوک دربیاره اون چادرشو محکم کرد وگفت صدرحمت به محله خودمون وفراروبرقرارترجیح داد
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۸۷ ساعت 22:32 توسط زهره شاه حیدری
|