دخترکوچولووقاصدک
روزی روزگاری توی یک محله ی کوچک دختری زندگی می کرد که دردرونش غم فراق جانکاهی وجودداشت.دخترکوچولوازمهربونیهای زیاد خونواده ای که باهاشون زندگی می کردبرخورداربود وواسه همین بود که اون غصه روهیچ وقت به روی خودش نمی آورد.دخترک یه دوست خوب داشت که گاهی وقتها بهش سری می زد وگوش به حرفهاش می داد.دوستش کسی نبودجزقاصدک مهربون که میومد تادردودل دخترکوچولورو گوش بده وپیغامشو به اونهایی که دوستشون داشت ولی کنارش نبودند برسونه.سالها گذشت دخترک بزرگ وبزرگ ترشد اماهیچ وقت ناامیدنشد وهمیشه همون پیغام همیشگی رو به قاصدک می داد .دخترک ازدواج کرد مادری شد وصاحب دختری زیبا.اماهمیشه یه سوال ذهنشو آزار می داد چرا اونهاجواب پیغامشو ندادند وچرابه سراغش نیومدند.دخترسابق قصه ما ومادرامروز خودش به سراغشون رفت باهاشون پیوندی ازجان ودل برقرار کرد.اماهنوز ازمیون اونها اون شخص اصلی رو ندیده بود.یک روز غمگین کنارپنجره نشسته بودکه بازهم قاصدک اومدسراغش .اون روز غم ازدست دادن مادربزرگ مهربونش هم قلبشو شکسته بود.این بارقاصدک اومده بود تابهش بگه تا بهش جواب سوال چندسالشو بده.قاصدک گفت خداتمام مهرمادری رودروجود مادربزرگ مهربونت گذاشته بود وواون کسی که تو به دنبالش بودی دیگه فراموشت کرده.اون با خودخواهیهاش نگذاشت تاتوهیچ وقت پدربزرگ ومادربزرگ مادریتوببینی .قاصدک می گفت ومادرقصه مااشک می ریخت وباخودش می گفت ایکاش قدرمادربزرگم روبیشترمی دونستم.
کاش مادربی مهرمن این قصه رامی خواند
کاش مادربی مهرمن این قصه رامی خواند
+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان ۱۳۸۷ ساعت 20:41 توسط زهره شاه حیدری
|