دختر ۱۸ یا ۱۹ ساله با هیجان به سمت جوانی که کنارش راه می رفت بر می گشت و شادمان به لطیفه های بی مزه او که بلند بلند گفته می شد می خندید. جلوتر قاصدک کوچکی پس سر مردی حرکتی اعوجاج دار کرد و چند متری جلوتر از او میان زن و مرد جوانی که قدم زنان پیش می رفتند فرو نشست.

چشم هایم را به آن دو دوختم. مرد زن را با اشاره دست به کناره پیاده رو فراخواند. خود روی تک پله درگاهی نشست و زن در حالی که با موبایل حرف می زد پایش را روی پله گذاشت تا مرد مشغول گره زدن بند باز شده کفشش شود.

همیشه می دانستم زن به نواختن احتیاج دارد. روح رمانتیک او خوشی ارتباطی عاشقانه را می خواهد؛ ولو از لابلای لطیفه هایی سطحی بیان شود. حرکت مواج قاصدک در پشت سر مرد اشاره به باورهای مردسالارانه دارد و رفتار آن زوج داستانی است که فرهنگی آکنده از برتری مرد و خدمت گزاری زن آن را بر نمی تابد.

دقایقی بعد در برابر درگاه ساختمانی مذهبی که با پارچه نویسی ایام فاطمیه پوشیده شده بود، پسرک ۱۰ یا ۱۱ ساله ای بند کفشش را می بست. (نماد تقلید و بزرگ شدن تحت فرهنگ) چند گام جلوتر مردی دست چپش را به پهنای بدن دراز کرده و به میله ای تکیه داده بود. کنارش پسرکی به تقلید از او نرده جلوی جو آب را گرفته بود و هر دو به ماشینی می نگریستند که دو زن مسن چادری به زحمت از صندلی عقب خارج می شدند. مرد میان سالی نیز کنار ماشین به انتظار ایستاده و سر در کار خود داشت.

دو پسر نماد روح هایی بودند که نگاه ارباب رعیتی به زن را از درون تار و  پود مذهبی و  فرهنگی می آموزند. آن مردان الگوهای رفتاری پسرها بودند و بر خلاف مردان جوان، کوچکترین توجه ای به حال زنان نداشتند؛ زیرا زنان سالخورده دیگر جذابیتی برای عرضه نداشتند که بخواهیم آن ها را بنوازیم.

در فرهنگ ما زن جسمی است که خدمت می کند و احساسی که نه دیده و نه شناخته می شود.