زندگیمن(این داستان کاملا ساختگی است)
صبح شده بود.دیگه خوابم نمی برد.پاشدم ودستی به سرروی خودم زدم وتاصبحانه آماده شد سینی کوچولوی صبحانه روبردم روی میز داخل سالن که بایه پنجره بزرگ وزیبا به حیاطمون یابهتره بگم باغ زیبامون مشرف بود.همیشه وقتی فکرم مشغول بودیاخیلی شادبودم روی صندلی می نشستم وباغ بزرگ ودل انگیز خونه روتماشا می کردم.قبلا وقتی خیلی غصه داشتم اشکام پیغام رسون غصه های دلم می شدند وکلی باخودم حرف می زدم.امااون روز فکرم مشغول کسی شده بودکه بابی فکریش منو ازدست داده بودودیگه هیچ کاری نمی تونست بکنه.همین طورکه صبحانه رومی خوردم به یاداون روزهاافتادم.روزهایی که زندگی مشترکمو باهاش شروع کردم وتمام وجوداحساس وصداقتمو به پاش ریختم.اون اوایل ازدواج واقعا خوب بود امابعدازمدتی بیماری پنهان اعصابش روشد واخلاقش به کل عوض شد.هرچی بیشتربهش نزدیک می شدم اون بیشترفاصله می گرفت وهرچی بیشترباهاش کنارمیومدم بیشترحرصم میداد.سرهرچیز کوچیکی عصبانی می شد وحرف بارم می کرد.ازارتباط بافامیل بگیر تاخرج کردن وهرچیزی که به ذهنت برسه حرصم می داد.بااقوامش رفت وآمدزیادی داشتم حتی بیشترازفامیل خودم احترام میگذاشتم.امااو(رامین)می گفت توازرفت وآمدخوشت نمیاد.توی ارتباط بادوستهاشم آزادش گذاشته بودم وحتی تشویقشم می کردم ولی مدام اشک منودرمیاورد که تومنومحدودکردی.وقتی خیلی دلم می شکست وگریه می کردمدریغ ازذره ای عطوفت.وقتی جوابشونمی دادم تشنجوادامه می داد مرتب بهونه می گرفت ازنوع غذادرست کردن تا چیدمان خونه و...بااین حال بازهم مدارامی کردم ولی وقتی رامین میدید که منوعصبانی نمی کنه لجبازیهاشوزیادترمی کرد هرکاری که ازدستش برمیومد انجام می داد .مدتی بعدناراحتی اعصاب گرفتم وخودمو باقرصهای آرامبخش آروم نگه می داشتم.حداقل می خواستم هیچ دعوایی اتفاق نیفته تاپسرمون هومن توی آرامش بزرگ بشه.رامین حتی برخوردخوبی باهومن هم نداشت مرتب دعواش می کرد می زدش .من هم برای اینکه بچه اعصابش خوردنشه تمام نیازهای عاطفی وروحیشو خودم برطرف می کردم.روزهای سختی بود باتمام همراهیام رامین آخرش به سیم آخرزدوبحث جدایی روپیش کشید بازهم اعتراض نکردم راستش دیگه نابودشده بودم فکرم کارنمی کرد.چون خودرامین درخواست طلاق داده بود مجبوربودعلاوه برمهریه نیمی ازاموالشو بده که رقم سنگینی می شد.اون انتظارنداشت که من راحت این مساله روبپذیرم وازاونجایی که اونقدرمغروربود که هیچ وقت راضی به پذیرش اشتباه خودش نمی شد .حاضرنشد کوتاه بیادوبه خاطر مسایل مادی خونه وبچه روبه من داد وازهم جداشدیم.رامین برای اینکه ثابت کنه من ضررکردم مدتی بعدازدواج کرد وکلی بریز وبپاش برای زن دومش انجام داد.من هم مدتی بعدهمراه فرزندم برای ادامه تحصیل به امریکارفتم وسالهابعد به ایران برگشتم .توی مدت تحصیلم بود که بایک فرشته مهربون آشناشدم وازدواج کردم ورنگ خوشبختی رودیدم .وقتی که به ایران برگشتم دورادورشنیدم زندگی رامین بااون زن هم متلاشی شده ورامین درحسرت پیداکردن من می سوزه ومی سازه.رامین مدتی بعدمنو پیداکرد امانمی دونست که ازدواج کردم .وقتی که دیدمش صحنه های آزارروحیش بی توجهی هاش اومدجلوی چشمم انگارهمون روزها بود که غریب بالای سرپسرم می نشستم وگریه می کرد واونم درکمال آرامش به کارش می رسید.رامین کلی حرف زدالتماس کرد ومن هم مثل آدمهای کینه ای گذاشتم خوب اشک بریزه وبی تفاوت نگاش کنم.بعدکه حرفاش تموم شدبهش گفتم ازدواج کردم.دوتابچه دارم وپسرمون هم دانش آموز موف دبیرستانه .دیوونه شده بودتاکپی شناسنامه منوندید آروم نگرفت .زارمی زد وبه خودش می پیچید می گفت بعدازاینکه ازدواج کردم فهمیدم توچه فرشته ای بودی.اون روزملاقات ماتموم شد ومدتی بعدشنیدم رامین خودکش کرده.
چقدرخوبه که قدرهموبدونیم
چقدرخوبه که قدرهموبدونیم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۸۷ ساعت 22:35 توسط زهره شاه حیدری
|