داستان یک دختردرسخوان
دنباله داستان
بله درقسمت قبل گفتم که من وجان باهم ازدواج کردیم وبرای ماه عسل به استرالیا رفتیم .همونجابودکه جان رسما اسلام روقبول کرد و تصمیم گرفت که بعدازپایان تحصیلاتش به همراه من به آمریکابره.راستش نمی خواست که دیگه توی اون جمع اشرافی زندگی بکنه .جان اینوبه خوبی می دونست که حالا دیگه نمی تونه گوشت خوک شراب وخیلی چیزهای دیگه روبخوره ومن هم نمی تونم توی جمع اونها مثل اونهاظاهربشم. جان به خاطرازدواجش بایک ایرانی برای همیشه شانس داشتن پست ومقام رودردربارانگلستان ازدست داد اما همیشه می گفت شیرینی عشقی که ازباتوبودن دارم به هزاران کرسی سلطنت می ارزه درثانی برام مهم این بوده که درکمال آرامش درسموبخونم ویه زندگی عادی داشته باشم دورازسیاست وهرچیزدیگه .دلم می خواد هیچ رابطه رسمی بین من وهمسرم حاکم نباشه وهمیشه درکنارهم باشیم. من وجان بعدازماه عسل برگشتیم انگلستان وزندگی عاشقانه خودمونو شروع کردیم هرروز صبح پسرموطلایی چشم آبی انگلیسی پامی شد وآراسته به محوطه قصرمی رفت وورزش صبحگاهیشو شروع می کرد من هم ازپشت پنجره پسرچشم آبی رومی دیدم که نورخورشید تازه طلوع کرده موهاشو طلایی ترکرده وبااون قامت بلندش مشغول ورزشه .بعدبرمی گشت وبه اتفاق هم صبحانه می خوردیم و اگه هردوکلاس داشتیم درعین اعتراضات خدمه خودش رانندگی ماشینو به عهده می گرفت وهمراه باهم درحالیکه یه موسیقی ملایم عاشقانه گوش می دادیم به دانشگاه می رفتیم. جان قبل ازکلاس بوسه ای ازصورتم برمی داشت ومی گفت شادباشی مهربونم .ازحالادلم تنگت میشه وکلاسو به عشق توودیدنت تموم می کنم. کلاس که تموم می شد جان توی محوطه دانشکده منتظرم می موند وهمراه باهم به ساحل می رفتیم ودرحالیکه سربوشونه های همدیگه می گذاشتیم غروب آفتابو نظاره می کردیم .جان توی اون لحظات برام شعرزیبایی روبا لهجه اصیل بریتانیایی می خوند ووقتی خورشیدخانم خداحافظی می کرد پامی شدیم که سری هم به مامان وبابابزنیم وبعدبرگردیم به کلبه عشقمون یاهمون قصرزیبای پرنس عاشق.شب هاچندساعتی روبرای مطالعه می گذاشتیم .من عادت داشتم که ساعت یک بخوابم وساعت 6 صبح ازخواب پاشم .قبل ازساعت یک هم نمازشبمومی خوندم .جان به طرزغریبی شیفته نمازهای شب من بود بعدازمدتی اونویادگرفت وخودش هم درخفا شروع به خوندن کرد .شب های آدینه هم می بایست به دیدن ملکه می رفتیم .لحظات زجرآوری برای من می گذشت چون مجبوربودم کلاه گیسی طلایی رنگ روی موهام جاسازی کنم ودست ها وپاهامو با روکشی رنگ پوست بپوشونم تا هم اونهافکرکنند که طبق مدل اونهالباس پوشیدم هم حجابمورعایت کرده باشم .بعضی وقتهاباخودم فکرمی کردم ببین سرنوشت یه دختربی دست وپا ودرسخونی مثل من چی میشه ودست تقدیرمنوبه کجاکشونده. بهرحال باید تحمل می کردم.بابا ومامان هم ازاینکه می دیدندساکن یه کشورثروتمند اروپایی شدند احساس شعف می کردند.دیگه براشون بقیه چیزهامهم نبود .گذر روزها رودرپس دلتنگیها وشادیهایی که هردو توامان زندگی منو احاطه کرده بودند همچنان نظاره می کردم. زندگی باهمسرم بسیار عاشقانه بود امادوری ازوطن ونشنیدن صدای دلنشین اذان وندیدن رنگ مسجد برام سنگین بود.جان بعدازچندسالی که اززندگی مشترکمون می گذشت تخصص خودش رودررشته فیزیک گرفت وهردوباهم تصمیم گرفتیم باقیمانده تحصیلاتمون رو درآمریکا بگذرونیم.هردوهم توی یک تصمیم مشترک دانشگاه مریلندو انتخاب کردیم.بهرحال هرچی که بود اونجا شرایطش راحت تراز زندگی بادرباریهای انگلیس بود.جان هم خودش به وضوح احساس کرده بود که شرایط اونجابرای من دیگه سخت شده.مامان وبابا هم ازاین قضیه ناراحت بودند اما وقتی مصمم بودن مارودیدند دیگه مخالفتی نکردند.بعدازظهریک غروب زیبا من وجان باپروازساعت 4/5 لندن واشینگتن راهی آمریکاشدیم هردو درکنارهم درحالیکه دستامون توی دست هم بود وازپنجره هواپیمای اختصاصی جان غروب زیبای آفتابو نظاره می کردیم جملات عاشقانه روهم تقدیم به همدیگه می کردیم .جان کنارپنجره بود ونورآفتاب توی موهای طلایی رنگش خورده بود ورنگ چشماش هم آبی روشن شده بود درهمین حال هم برای من احساسشودرغالب جملاتی شعرگونه بیان می کرد.جان می خوند ای بانوی شرقی من توتمام حس زندگی منی تونمادعینی رویاهای منی آن زمان که داستان بانوی زیبای شرقی رادرکتابهایم دنبال می کردم نمی دانستم که آن زیبای روی سیه چشم زمانی نگین خانه من خواهدشد .اکنون آن سیه چشم باآن موهای بلندمشکی اش که درخشش آن نورخورشید رابه سخره می گیرد دست دردستان من ودارد وشریک شادی وغصه های من است.جان می خواند ومن هم نگاهش می کردم ومی گفتم چمی دانستم که عشق درآنسوی دنیا مرامهمان خانه خودکرده وچه زیباست این عشق.خدایا عشقم رادرکنارمرد آرزوهایم جاودانه کن.من وجان با داشتن آن لحظات زیبا نفهمیدیم کی به مقصدرسیدیم .بعدازرسیدن به واشینگتن راهی یک هتل پنج ستاره شدیم تاچندروزی رادرمرکز آمریکابمانیم .من وجان تاشروع دوربعدی درسمان فرصت زیادی داشتیم وبرای همین می خواستیم هم استراحتی کرده باشیم وهم عشقمان راوسعتی دوباره ببخشیم بله هردو باهم تصمیم به بچه دارشدن گرفته بودیم .بعدازچندروز اقامت درواشینگتن راهی مریلند شدیم ویک خانه ویلایی زیبا خانه جدید ماشد منظره باغ این خانه واقعارویایی بود و زندگی داخل اون بسیار عاشقانه تر.من وجان وقت خیلی زیادی برای هم داشتیم چون برای مدتی درسو تعطیل کرده بودیم که استراحتی هم داشته باشیم .برای همین هم تمام مکانهای تفریحی آمریکارورفتیم تاهم یک رنگ تازه به زندگیمون ببخشیم وهم توی این فاصله جان ترتیب استخدام خودش روبه عنوان استادفیزیک دانشگاه مریلند بده.من هم کارهای ثبت نام خودم روانجام دادم اما درسمو شروع نکردم چون کارهای مهمتری درپیش داشتیم .درست یک وسال ونیم بعدازاومدن مابه مریلند دوقلوهای بسیارزیبای ماهم به دنیا اومدند سارا ودانیل .همون موقع هم بابا ومامان برای چندماهی اومدند پیش ماتامامان بتونه به راحتی کمکم بکنه .البته بدشون هم نمیومد که اگه شرایط جوربودهمون جابمونند .یکی ازبرادرهام هم که درسش تموم شده بود اومد تا به همراه خانمش برای همیشه ساکن مریلندبشه.خلاصه بچه ها که به دنیااومدند زندگی من وجان بیش ازپیش زیبا شد هرروزصبح خورشید که لبخند می زد جان مثل همیشه صبحانه روآماده می کرد وبلندصدامی زد عشق من بانوی زیبای من پاشو تادرکنارهم صبحانه بخوریم حالاکه ساراودانیل خوابند وقت داریم کنارهم یه صبحانه دلنشین بخوریم.جان وقت صبحانه یک موسیقی زیبا روبرام می گذاشت وخودش هم بااون لهجه زیباش می خوند.بله همزمان بابزرگترشدن ساراودانیل عشق ماهم بزرگترمی شد تااین که صبح یک روز زیبا درحالیکه فرزندان زیبای ماداخل باغ ورزش صبحگاهیشونو می کردند جان به من گفت که تصمیم داره برای همیشه همراه باهم درایران زندگی کنیم.اون روز روزی بود که نورخورشید هم چشمان هزاران نفرازمردم روروشن می کردهم قصه عشق منو توآسمون دل همه حک می کردبله من جان سارا دانیل وپدرومادر ویکی ازبرادرانم به موطن اصلی خودمون برگشتیم وزندگی دریک شهرآرام وساحلی رو برای همیشه انتخاب کردیم.
پایان
بله درقسمت قبل گفتم که من وجان باهم ازدواج کردیم وبرای ماه عسل به استرالیا رفتیم .همونجابودکه جان رسما اسلام روقبول کرد و تصمیم گرفت که بعدازپایان تحصیلاتش به همراه من به آمریکابره.راستش نمی خواست که دیگه توی اون جمع اشرافی زندگی بکنه .جان اینوبه خوبی می دونست که حالا دیگه نمی تونه گوشت خوک شراب وخیلی چیزهای دیگه روبخوره ومن هم نمی تونم توی جمع اونها مثل اونهاظاهربشم. جان به خاطرازدواجش بایک ایرانی برای همیشه شانس داشتن پست ومقام رودردربارانگلستان ازدست داد اما همیشه می گفت شیرینی عشقی که ازباتوبودن دارم به هزاران کرسی سلطنت می ارزه درثانی برام مهم این بوده که درکمال آرامش درسموبخونم ویه زندگی عادی داشته باشم دورازسیاست وهرچیزدیگه .دلم می خواد هیچ رابطه رسمی بین من وهمسرم حاکم نباشه وهمیشه درکنارهم باشیم. من وجان بعدازماه عسل برگشتیم انگلستان وزندگی عاشقانه خودمونو شروع کردیم هرروز صبح پسرموطلایی چشم آبی انگلیسی پامی شد وآراسته به محوطه قصرمی رفت وورزش صبحگاهیشو شروع می کرد من هم ازپشت پنجره پسرچشم آبی رومی دیدم که نورخورشید تازه طلوع کرده موهاشو طلایی ترکرده وبااون قامت بلندش مشغول ورزشه .بعدبرمی گشت وبه اتفاق هم صبحانه می خوردیم و اگه هردوکلاس داشتیم درعین اعتراضات خدمه خودش رانندگی ماشینو به عهده می گرفت وهمراه باهم درحالیکه یه موسیقی ملایم عاشقانه گوش می دادیم به دانشگاه می رفتیم. جان قبل ازکلاس بوسه ای ازصورتم برمی داشت ومی گفت شادباشی مهربونم .ازحالادلم تنگت میشه وکلاسو به عشق توودیدنت تموم می کنم. کلاس که تموم می شد جان توی محوطه دانشکده منتظرم می موند وهمراه باهم به ساحل می رفتیم ودرحالیکه سربوشونه های همدیگه می گذاشتیم غروب آفتابو نظاره می کردیم .جان توی اون لحظات برام شعرزیبایی روبا لهجه اصیل بریتانیایی می خوند ووقتی خورشیدخانم خداحافظی می کرد پامی شدیم که سری هم به مامان وبابابزنیم وبعدبرگردیم به کلبه عشقمون یاهمون قصرزیبای پرنس عاشق.شب هاچندساعتی روبرای مطالعه می گذاشتیم .من عادت داشتم که ساعت یک بخوابم وساعت 6 صبح ازخواب پاشم .قبل ازساعت یک هم نمازشبمومی خوندم .جان به طرزغریبی شیفته نمازهای شب من بود بعدازمدتی اونویادگرفت وخودش هم درخفا شروع به خوندن کرد .شب های آدینه هم می بایست به دیدن ملکه می رفتیم .لحظات زجرآوری برای من می گذشت چون مجبوربودم کلاه گیسی طلایی رنگ روی موهام جاسازی کنم ودست ها وپاهامو با روکشی رنگ پوست بپوشونم تا هم اونهافکرکنند که طبق مدل اونهالباس پوشیدم هم حجابمورعایت کرده باشم .بعضی وقتهاباخودم فکرمی کردم ببین سرنوشت یه دختربی دست وپا ودرسخونی مثل من چی میشه ودست تقدیرمنوبه کجاکشونده. بهرحال باید تحمل می کردم.بابا ومامان هم ازاینکه می دیدندساکن یه کشورثروتمند اروپایی شدند احساس شعف می کردند.دیگه براشون بقیه چیزهامهم نبود .گذر روزها رودرپس دلتنگیها وشادیهایی که هردو توامان زندگی منو احاطه کرده بودند همچنان نظاره می کردم. زندگی باهمسرم بسیار عاشقانه بود امادوری ازوطن ونشنیدن صدای دلنشین اذان وندیدن رنگ مسجد برام سنگین بود.جان بعدازچندسالی که اززندگی مشترکمون می گذشت تخصص خودش رودررشته فیزیک گرفت وهردوباهم تصمیم گرفتیم باقیمانده تحصیلاتمون رو درآمریکا بگذرونیم.هردوهم توی یک تصمیم مشترک دانشگاه مریلندو انتخاب کردیم.بهرحال هرچی که بود اونجا شرایطش راحت تراز زندگی بادرباریهای انگلیس بود.جان هم خودش به وضوح احساس کرده بود که شرایط اونجابرای من دیگه سخت شده.مامان وبابا هم ازاین قضیه ناراحت بودند اما وقتی مصمم بودن مارودیدند دیگه مخالفتی نکردند.بعدازظهریک غروب زیبا من وجان باپروازساعت 4/5 لندن واشینگتن راهی آمریکاشدیم هردو درکنارهم درحالیکه دستامون توی دست هم بود وازپنجره هواپیمای اختصاصی جان غروب زیبای آفتابو نظاره می کردیم جملات عاشقانه روهم تقدیم به همدیگه می کردیم .جان کنارپنجره بود ونورآفتاب توی موهای طلایی رنگش خورده بود ورنگ چشماش هم آبی روشن شده بود درهمین حال هم برای من احساسشودرغالب جملاتی شعرگونه بیان می کرد.جان می خوند ای بانوی شرقی من توتمام حس زندگی منی تونمادعینی رویاهای منی آن زمان که داستان بانوی زیبای شرقی رادرکتابهایم دنبال می کردم نمی دانستم که آن زیبای روی سیه چشم زمانی نگین خانه من خواهدشد .اکنون آن سیه چشم باآن موهای بلندمشکی اش که درخشش آن نورخورشید رابه سخره می گیرد دست دردستان من ودارد وشریک شادی وغصه های من است.جان می خواند ومن هم نگاهش می کردم ومی گفتم چمی دانستم که عشق درآنسوی دنیا مرامهمان خانه خودکرده وچه زیباست این عشق.خدایا عشقم رادرکنارمرد آرزوهایم جاودانه کن.من وجان با داشتن آن لحظات زیبا نفهمیدیم کی به مقصدرسیدیم .بعدازرسیدن به واشینگتن راهی یک هتل پنج ستاره شدیم تاچندروزی رادرمرکز آمریکابمانیم .من وجان تاشروع دوربعدی درسمان فرصت زیادی داشتیم وبرای همین می خواستیم هم استراحتی کرده باشیم وهم عشقمان راوسعتی دوباره ببخشیم بله هردو باهم تصمیم به بچه دارشدن گرفته بودیم .بعدازچندروز اقامت درواشینگتن راهی مریلند شدیم ویک خانه ویلایی زیبا خانه جدید ماشد منظره باغ این خانه واقعارویایی بود و زندگی داخل اون بسیار عاشقانه تر.من وجان وقت خیلی زیادی برای هم داشتیم چون برای مدتی درسو تعطیل کرده بودیم که استراحتی هم داشته باشیم .برای همین هم تمام مکانهای تفریحی آمریکارورفتیم تاهم یک رنگ تازه به زندگیمون ببخشیم وهم توی این فاصله جان ترتیب استخدام خودش روبه عنوان استادفیزیک دانشگاه مریلند بده.من هم کارهای ثبت نام خودم روانجام دادم اما درسمو شروع نکردم چون کارهای مهمتری درپیش داشتیم .درست یک وسال ونیم بعدازاومدن مابه مریلند دوقلوهای بسیارزیبای ماهم به دنیا اومدند سارا ودانیل .همون موقع هم بابا ومامان برای چندماهی اومدند پیش ماتامامان بتونه به راحتی کمکم بکنه .البته بدشون هم نمیومد که اگه شرایط جوربودهمون جابمونند .یکی ازبرادرهام هم که درسش تموم شده بود اومد تا به همراه خانمش برای همیشه ساکن مریلندبشه.خلاصه بچه ها که به دنیااومدند زندگی من وجان بیش ازپیش زیبا شد هرروزصبح خورشید که لبخند می زد جان مثل همیشه صبحانه روآماده می کرد وبلندصدامی زد عشق من بانوی زیبای من پاشو تادرکنارهم صبحانه بخوریم حالاکه ساراودانیل خوابند وقت داریم کنارهم یه صبحانه دلنشین بخوریم.جان وقت صبحانه یک موسیقی زیبا روبرام می گذاشت وخودش هم بااون لهجه زیباش می خوند.بله همزمان بابزرگترشدن ساراودانیل عشق ماهم بزرگترمی شد تااین که صبح یک روز زیبا درحالیکه فرزندان زیبای ماداخل باغ ورزش صبحگاهیشونو می کردند جان به من گفت که تصمیم داره برای همیشه همراه باهم درایران زندگی کنیم.اون روز روزی بود که نورخورشید هم چشمان هزاران نفرازمردم روروشن می کردهم قصه عشق منو توآسمون دل همه حک می کردبله من جان سارا دانیل وپدرومادر ویکی ازبرادرانم به موطن اصلی خودمون برگشتیم وزندگی دریک شهرآرام وساحلی رو برای همیشه انتخاب کردیم.
پایان
+ نوشته شده در جمعه یکم آذر ۱۳۸۷ ساعت 23:31 توسط زهره شاه حیدری
|