شبی سربرآستان خیال خویش دل به آرزوهایم داده بودم وخسته ازغوغای مردمان شهر در وادی تمنایم قدم نهادم.به ناگه غوغای کودکانی خردسال راشنیدم فارغ ازدنیای دون وآزارهایش به شادی کودکانه خویش مشغول بودند.درمیان آن چشمهای معصوم وفرشته گون ناگهان سیمای کودکی خودرادیدم .آن زمان که رویایم خوبی وعشقم صداقت بود.بازگشتم خودرادیدم درآینه در تبلورواقعیات در زمان حال .آنگه که سیمای خویش ونگاهم رادرآینه دیدم باورم شد که دوراز دنیای فرشته وارکودکیم قرارگرفته ام ونیل به هدف مرا گاه وبیگاه اسیر اهریمن می نماید.

کاش آن پیرمرد ساده دلی بودم که چای ذغال گون رادرکنارآتش برافروخته اش دم کرده وکل هستیش رادرعلفزاری نزدخویش به چرا واداشته.کاش همان کودک گریز پایی بودم که ازنیرنگ جهان هیچ نمی دانستم.کاش دنیا پرازصداقت بود