گفتنداگه محبت کنی محبت می بینی واسه همین هم تصمیم گرفتم فرداصبح که ازخواب پاشدم روزم رو بامحبت کردن به این واون شروع کنم.صبح زودترازهمه بلندشدم بساط صبحانه روآماده کردم ومنتظرموندم تامامان وبابا پاشند.بابا به محض اینکه چای دست ریز منوخوردگفت اه اینکه دم نکشیده مامان هم تالقمه اولو خورد گفت نمی تونستی پنیرشو یه کم بهتربشوری.توی دلم یه خورده غمزده شدم ولی ناامیدنشدم.ازخونه که زدم بیرون همسایه رودیدم سلطان خانم گفتم ساکشو ازش بگیرم وتاایستگاه واحدببرم تابنده خدااذیت نشه.کلی قیافه مهربون هم براش گرفتم وحسابی باهاش اختلاط کردم.به محض رسیدن به ایستگاه گفت جوون هم جوونای دیروز خودم اومده بودم تندترمی رسیدم بروبه کارت برس هنوزباید خیلی چیزایادبگیری.بعدهم که سواراتوبوس شد زیرلب به تربیت مامان وبابای من بدوبیراه می گفت.رسیدم سرکلاس اونروزنوبت من بودسمیناربدم تصمیم گرفتم بایه چهره ملیح وبیانی دلنشین حرفموبزنم یعنی مطلبمو برای استادودانشجوهاارائه بدم درپایان استادگفت شماخیلی ملایم وباتردید مطالبوبیان کردید لحنتون قاطع نبودواین یعنی کپ زدن مطالب.بازهم جلسه بعد باید مطلب  جدید ارائه بدید.کلاس هم که تموم شد دانشجویان زیر لب می گفتند انگارفریزشده بود اصلابلدنبودحرف بزنه .خلاصه این هم گذشت .توی سلف بالبخندی دلنشین نشسته بودم وتک تک بچه هایی روکه ردمی شدند حسابی تحویل می گرفتم که یکهوگوشم شنید دختره مونگل عوض غذاخوردن ژست گرفته تایکی ازپسرااونو بپسنده. یاروحسابی توکوک پسراست .اینم گذشت سرراه که برمی گشتم خونه بازسلطان خانم رودیدم ترسیدم کشوبگیرم وبه یه حال واحوال بسنده کردم وردشدم که شنیدم پشت سرم بدوبیراه می گه دختره ی بی تربیت نکرد به من پیرزن کمک کنه.خونه که رسیدم برای آخرین بارتصمیم گرفتم مهربون باشم وواسه همین زنگ زدم احوال زن برادرموبپرسم که دیدم ازاونورخط صدای عصبانی برادرم میاد توبلدنیستی به موقع زنگ بزنی هردومونو ازخواب پروندی.غمگین به ساعت دیوارنگاه کردم دیدم ۶عصره .یه خورده تعجب کردم ورفتم توی اطاق وتصمیم گرفتم ازصبح فردا اگه صبحانه آماده نبود غرولندکنم مامان یه فکری به حال من بکنید آخه می خوام برم دانشگاه ضعف می کنما زودباشید بیاید من گشنمه