وصل وعشق
یک روزی در باران در خیالم زیرچترعشق دست دردست یار درخیال وصال درآستانه پیوندی جاودانه قدم برسنگ فرش خاطره می نهادم.بایارویش درباغی به وسعت آرزوهایمان قدم نهادیم پیری نشسته برآستانه کلبه وصل وآرامش سنگان سیاه آتش گون راباعدم آشنامی نمود چون نگهش برسیمای مادوجوان تازه رهروافتاد گفت که هرآنچه که ازکین ونفاق ونفرت بهره داشتم به این ذغالکان نگون بخت دادم تاآنهارادرآتش فنا برای ابدنابودکنند.تاکه آنگه بایارخویش باعشقی باشکوه ودورازکین ونیرنگ قدم درکلبه مهربانی هانهم.آنگه آن پیرفرزانه ماراجامی ازشراب مهروصال داد تاکه تادنیا برنگه خورشید عزم تابیدن داردما درجان خویش عشق ومهرخویش رامرورکنیم.
برای همه عاشقان آرزوی وصل ابدی دارم
امیداست که عشق والا وصل به الله باشد
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر ۱۳۸۸ ساعت 0:1 توسط زهره شاه حیدری
|