شبی ازشبهای زیبای جواهرده واقع دررامسر دلتنگ به آسمون خیره شده بودم.به طرز عجیبی دلتنگ عزیزان ازدست رفته خودم شده بودم.خوب که به ستاره هانگاه کردم دیدم یادوخاطره اون عزیزان مثل ستاره توی آسمون دلم درخشانه.بعدازاون احساس کردم که اونها هستند وبه من میگند که به خاطرخانواده باید بمونم .من دلتنگم امانباید این حس روبه فرزندانم که امید زندگی دارند منتقل کنم.باید به خاطراونها زنده بمونم.اونشب توی دلم فریاد زدم مادربزرگ عمو وپدرعزیزم فراموشتون نمی کنم گرچه دوریتون سخته ویکدفعه من روترک کردید ورفتید