عشق زندگی من
هیچ وقت فکرنمی کردم دردل سنگ من احساسی نسبت به کسی شکل بگیره وخودم روقهرمان حفظ دنیای مجردی می دونستم.ازیک طرف ازدواج رودرقیدوبنددونستن می دونستم وازطرف دیگه تمامی این عشق وعلاقه هاروپوچ وبی معنی.بهرحال دردنیای مجردی خودم ودوستانم خوش بودم.شرکتی تاسیس کرده بودم که توی کارصادرات وواردات بود وخلاصه درسال چندین بار به خارج ازکشورمی رفتم.آخرهفته هاهم بادوستان شمال بودیم.حالا واقعامی شداین آزادی رو بادرقیدوبندبودن برای ازدواج عوض کرد؟خوب نه دیگه.پدرومادرهم دیگه بی خیال شده بودند .گاهی دختری روپیدامی کردندولی قضیه زیاد جدی نبود.البته اینوبگم دنیای من فقط پیشرفت کاریم بودوهیچ دختری به هیچ عنوان توی زندگی من راهی نداشت واضح تربگم اهل هیچ گونه خلافی هم نبودم .فقط حوصله ازدواج وسوال وجواب پس دادنونداشتم درواقع دلم نمی خواست آزادی خودم روباهیچ چیز عوض کنم.اینوبگم یکی ازلذتهای زندگی من رسیدگی به پدرومادر وکمک به نیازمندان بود.هرکی محتاج بود به نحوی کمکش می کردم وهمین باعث شده بودبرکت زیادی توی کارم بیاد. من همیشه خودم رویک مردقوی وبااراده می دونستم که هیچ دختری نمی تونه توی قلبش راه پیداکنه .البته ازدخترای امروزی هم دل خوشی نداشتم چون دخترنجیب سالم رودراین شهر خیلی سخت می شدپیداکرد.خلاصه محکم به زندگی خودم ادامه می دادم تااون روز که قبل ازظهر برای بردن مادرم به دکتر به خانه برگشتم وبرگشتن من همان ودیدن یک فرشته آسمونی باچشمهای آبی در پوشش زیبای حجاب همان.آره چشمهای آبی بااون نجابت وحجب وحیا دل منو لرزوند..............
منتظرقسمت بعدباشید
منتظرقسمت بعدباشید
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد ۱۳۸۷ ساعت 9:40 توسط زهره شاه حیدری
|