دنباله قصه عشق
بله دوستان
درقسمت قبل گفتم که بانگاهی به اون فرشته زمینی دلم لرزید ونتونستم خودم روقانع کنم که بابا اون هم یکی ازصدها دختری هست که برای من عین دیوارند.وای که چقدرزیبا کنارمادرم نشسته بود وداشت براش حرف می زد تا اومدم باصدای مادرم به خودم بیام که امیرجان ترانه خانم دختریکی ازدوستان قدیمی منه و...
دیدم که نیم ساعته بهت زده وایسادم وسرانجام مادرم باصدای بلند گفت اتفاقی افتاده امیر؟پس چرانمیشینی پسرم ؟این دیگه چه مدلشه چراحال واحوال نمی کنی؟خلاصه به خودم اومدم وبعدازحال واحوال سریع رفتم اتاق خودم .آخه باید چندتا مقاله جدیدوازاینترنت می گرفتم ومی دادم به یکی ازدوستام که خواهش کرده بود براش این کاروانجام بدم .خلاصه اینکه اون یه مقاله دیگه می خواست وفرداش من چه چیزی تحویلش دادم بماند .
تصوی ر این ترانه خانم شده بوددوتاچشم من وازتوی ذهنم قصد خروج نداشت.توی رویای خودم دراتاقم گشت وگذارمی کردم که صدای مادرم منوبه خودش آورد که امیر پسرم ترانه خانم قصد رفتن دارند بیاپایین برای خداحافظی.
وقتی ترانه لب بازکرد ومشغول خداحافظی شد انگاری اون لبهای غنچه ای وزیباش برای من سرودآرامش رو می خوندند.آره من همون پسر به قول دوستاش ضددختر توی یه لحظه قافیه روباختم ونمی دونم چطورشد که خودم وترانه رو سوارماشین دیدم که داشتم می رسوندمش.درتمام لحظاتی که بااون بودم احساس می کردم باهاش یکی هستم وصدای روحنوازش ترانه عشق توی قلب من شده بود .ترانه یک فرشته مهربونی بود واینو بعدها باتمام وجود قلبم ونگاه ورفتار مهربونش ثابت می کرد.اندک مدتی بعدازاولین دیدار هردو دریک علاقه مشترک شریک بودیم ومن هم عاشق .مدتها طول کشید تااون هم شیدای من بشه .ترانه همون ترانه زیبای زندگی من دختریکی ازهمکلاسیهای دوران دانشگاهی من بود که بعدازسالها همدیگررو برحسب تصادف توی آرایشگاه زینت خانم که پاتوق مادرم بود می بینند و مادرم که قصه بیماریشو برای اون تعریف می کنه اون هم که مریم خانم نام داشت بلافاصله میگه دخترم دانشجوی ممتازپزشکیه ومیگم که بیاد هم دارهاتو ببینه هم وضعیت جسمانیتو چک کنه.این شد که ترانه من به خونه مامیاد وقلب مهندس ارشد امیر رحمانی روباخودش می بره
درقسمت قبل گفتم که بانگاهی به اون فرشته زمینی دلم لرزید ونتونستم خودم روقانع کنم که بابا اون هم یکی ازصدها دختری هست که برای من عین دیوارند.وای که چقدرزیبا کنارمادرم نشسته بود وداشت براش حرف می زد تا اومدم باصدای مادرم به خودم بیام که امیرجان ترانه خانم دختریکی ازدوستان قدیمی منه و...
دیدم که نیم ساعته بهت زده وایسادم وسرانجام مادرم باصدای بلند گفت اتفاقی افتاده امیر؟پس چرانمیشینی پسرم ؟این دیگه چه مدلشه چراحال واحوال نمی کنی؟خلاصه به خودم اومدم وبعدازحال واحوال سریع رفتم اتاق خودم .آخه باید چندتا مقاله جدیدوازاینترنت می گرفتم ومی دادم به یکی ازدوستام که خواهش کرده بود براش این کاروانجام بدم .خلاصه اینکه اون یه مقاله دیگه می خواست وفرداش من چه چیزی تحویلش دادم بماند .
تصوی ر این ترانه خانم شده بوددوتاچشم من وازتوی ذهنم قصد خروج نداشت.توی رویای خودم دراتاقم گشت وگذارمی کردم که صدای مادرم منوبه خودش آورد که امیر پسرم ترانه خانم قصد رفتن دارند بیاپایین برای خداحافظی.
وقتی ترانه لب بازکرد ومشغول خداحافظی شد انگاری اون لبهای غنچه ای وزیباش برای من سرودآرامش رو می خوندند.آره من همون پسر به قول دوستاش ضددختر توی یه لحظه قافیه روباختم ونمی دونم چطورشد که خودم وترانه رو سوارماشین دیدم که داشتم می رسوندمش.درتمام لحظاتی که بااون بودم احساس می کردم باهاش یکی هستم وصدای روحنوازش ترانه عشق توی قلب من شده بود .ترانه یک فرشته مهربونی بود واینو بعدها باتمام وجود قلبم ونگاه ورفتار مهربونش ثابت می کرد.اندک مدتی بعدازاولین دیدار هردو دریک علاقه مشترک شریک بودیم ومن هم عاشق .مدتها طول کشید تااون هم شیدای من بشه .ترانه همون ترانه زیبای زندگی من دختریکی ازهمکلاسیهای دوران دانشگاهی من بود که بعدازسالها همدیگررو برحسب تصادف توی آرایشگاه زینت خانم که پاتوق مادرم بود می بینند و مادرم که قصه بیماریشو برای اون تعریف می کنه اون هم که مریم خانم نام داشت بلافاصله میگه دخترم دانشجوی ممتازپزشکیه ومیگم که بیاد هم دارهاتو ببینه هم وضعیت جسمانیتو چک کنه.این شد که ترانه من به خونه مامیاد وقلب مهندس ارشد امیر رحمانی روباخودش می بره
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۸۷ ساعت 23:46 توسط زهره شاه حیدری
|