هیچ وقت فکرنمی کردم دردل سنگ من احساسی نسبت به کسی شکل بگیره وخودم روقهرمان حفظ دنیای مجردی می دونستم.ازیک طرف ازدواج رودرقیدوبنددونستن می دونستم وازطرف دیگه تمامی این عشق وعلاقه هاروپوچ وبی معنی.بهرحال دردنیای مجردی خودم ودوستانم خوش بودم.شرکتی تاسیس کرده بودم که توی کارصادرات وواردات بود وخلاصه درسال چندین بار به خارج ازکشورمی رفتم.آخرهفته هاهم بادوستان شمال بودیم.حالا واقعامی شداین آزادی رو بادرقیدوبندبودن برای ازدواج عوض کرد؟خوب نه دیگه.پدرومادرهم دیگه بی خیال شده بودند .گاهی دختری روپیدامی کردندولی قضیه زیاد جدی نبود.البته اینوبگم دنیای من فقط پیشرفت کاریم بودوهیچ دختری به هیچ عنوان توی زندگی من راهی نداشت واضح تربگم اهل هیچ گونه خلافی هم نبودم .فقط حوصله ازدواج وسوال وجواب پس دادنونداشتم درواقع دلم نمی خواست آزادی خودم روباهیچ چیز عوض کنم.اینوبگم یکی ازلذتهای زندگی من رسیدگی به پدرومادر وکمک به نیازمندان بود.هرکی محتاج بود به نحوی کمکش می کردم وهمین باعث شده بودبرکت زیادی توی کارم بیاد. من همیشه خودم رویک مردقوی وبااراده می دونستم که هیچ دختری نمی تونه توی قلبش راه پیداکنه .البته ازدخترای امروزی هم دل خوشی نداشتم چون دخترنجیب سالم رودراین شهر خیلی سخت می شدپیداکرد.خلاصه محکم به زندگی خودم ادامه می دادم تااون روز که قبل ازظهر برای بردن مادرم به دکتر به خانه برگشتم وبرگشتن من همان ودیدن یک فرشته آسمونی باچشمهای آبی در پوشش زیبای حجاب همان.آره چشمهای آبی بااون نجابت وحجب وحیا دل منو لرزوند..............
بله دوستان
درقسمت قبل گفتم که بانگاهی به اون فرشته زمینی دلم لرزید ونتونستم خودم روقانع کنم که بابا اون هم یکی ازصدها دختری هست که برای من عین دیوارند.وای که چقدرزیبا کنارمادرم نشسته بود وداشت براش حرف می زد تا اومدم باصدای مادرم به خودم بیام که امیرجان ترانه خانم دختریکی ازدوستان قدیمی منه و...
دیدم که نیم ساعته بهت زده وایسادم وسرانجام مادرم باصدای بلند گفت اتفاقی افتاده امیر؟پس چرانمیشینی پسرم ؟این دیگه چه مدلشه چراحال واحوال نمی کنی؟خلاصه به خودم اومدم وبعدازحال واحوال سریع رفتم اتاق خودم .آخه باید چندتا مقاله جدیدوازاینترنت می گرفتم ومی دادم به یکی ازدوستام که خواهش کرده بود براش این کاروانجام بدم .خلاصه اینکه اون یه مقاله دیگه می خواست وفرداش من چه چیزی تحویلش دادم بماند .
تصوی ر این ترانه خانم شده بوددوتاچشم من وازتوی ذهنم قصد خروج نداشت.توی رویای خودم دراتاقم گشت وگذارمی کردم که صدای مادرم منوبه خودش آورد که امیر پسرم ترانه خانم قصد رفتن دارند بیاپایین برای خداحافظی.
وقتی ترانه لب بازکرد ومشغول خداحافظی شد انگاری اون لبهای غنچه ای وزیباش برای من سرودآرامش رو می خوندند.آره من همون پسر به قول دوستاش ضددختر توی یه لحظه قافیه روباختم ونمی دونم چطورشد که خودم وترانه رو سوارماشین دیدم که داشتم می رسوندمش.درتمام لحظاتی که بااون بودم احساس می کردم باهاش یکی هستم وصدای روحنوازش ترانه عشق توی قلب من شده بود .ترانه یک فرشته مهربونی بود واینو بعدها باتمام وجود قلبم ونگاه ورفتار مهربونش ثابت می کرد.اندک مدتی بعدازاولین دیدار هردو دریک علاقه مشترک شریک بودیم ومن هم عاشق .مدتها طول کشید تااون هم شیدای من بشه .ترانه همون ترانه زیبای زندگی من دختریکی ازهمکلاسیهای دوران دانشگاهی مادرمن بود که بعدازسالها همدیگررو برحسب تصادف توی آرایشگاه زینت خانم که پاتوق مادرم بود می بینند و مادرم که قصه بیماریشو برای اون تعریف می کنه اون هم که مریم خانم نام داشت بلافاصله میگه دخترم دانشجوی ممتازپزشکیه ومیگم که بیاد هم دارهاتو ببینه هم وضعیت جسمانیتو چک کنه.این شد که ترانه من به خونه مامیاد وقلب مهندس ارشد امیر رحمانی روباخودش می بره