دنباله وپایان قسمت قصه عشق
بله دوستان
گفتم که مامان مارویه شب دورهم جمع کرد تابرامون حرفهایی روبزنه که توی این سالها فقط توی دلش گذاشته بودولبخندوشادی مابهونه ای برای زندگی کردن اون باپدرمون بود.د.بابا هم اومده بود من وترانه وپویاوپوریای شیطون هم اومده بودیم. من که حال درست حسابی نداشتم.اصلاهم دلم نمی خواست باپدرروبروشم.قبل ازاومدنمون ترانه بالباس بسیارزیبا وچهره ای که باکمی دستکاری اونو مثل فرشته هاکرده بود توی تراس کلی باهام حرف زده بودوقربون صدقه من رفته بود.حالاکه فکرمی کنم می بینم ترانه منو خیلی لوس کرده بود.روزی نبودکه منونوازش نکنه سرشو روی شونه هام نذاره ونگه عشقم تکیه گاهم زیبای من گل من چقدرکنارتوبودن شیرینه.می دونم امیرم نمی خوام هیچ وقت بمیرم وبرای ثانیه ای هم ازتودورشم.وقتی می بینم می خندی قلبم یه باردیگه زندگیشو ازسرمی گیره.اون شب هم شامو روی میز که خیلی شاعرانه چیده بود خوردیم وبعدترانه یه بوس ازپیشونی من برداشت وگفت امیرجونم .می دونم امشب همه چی درست میشه وغصه های تومهربونم تموم میشه.من فدای اون چشای عسلیت بشم دیگه غم ازوجودت دورمیشه مطمئن باش.خلاصه همه طبق پایین منزل مامان جمع شدیم پدرهمبود وترجیح می داد خیلی بامن روبرونشه. اماهرازگاهی نگاهی پرازنفرت به ترانه می انداخت. ترانه هم بااون نجابت خاصش یه گوشه نشسته بودوحرفی نمی زد.مطمئن بودم بابا نمی دونه مامان چی می خوادبگه ومثل همیشه مغروره که مامان توی هرشرایطی اونورهانمی کنه.
چیزی نگذشت که مامان شروع به حرف زدن کرد وگفت بچه هامدتیه که یک فکرمسموم تصمیم گرفته آشیانه تنهاپسرم امیروعروس گلم روازهم بپاشونه اما به لطف خدا همه چیز روشن شد وحالا وقتشه که شماهم بدونید.یه لحظه پدرونگاه کردم دیدم حسابی سرخ شده وداره عرق می کنه. تمام وجودموگوش کردم وسپردمش به حرفای مامان تاحتی یه کلمه هم ازدستم نره.مامان ادامه داد امشب آخرین شب زندگی منو پدرتونه چون توتموم این سالها همه رفتارا وخوشگذرونیهاشو تحمل کردم الااین یکی که بخواد به زندگی پسرم لطمه بزنه. بابا خواست بپره وسط حرف مامان که مامان نگذاشت وگفت توتموم این سالهاتوهرچی خواستی کردی ومن حرفی نزدم حالا ساکت بشین تامن بگم چون دیگه هیچ وقت کنارت نمی مونم.خواهرام نفیسه وسپیده خشکشون زده بود .مامان همین طورادامه میداد ومی گفت بله پدرتون باهوسبازیهاش خیلی هارو بدبخت هم کرد امایه فرشته ازدستش رهاشد.اونم کسی نبودجزترانه .من وسپیده ونفیسه دیگه خون توی رگامون منجمد شده بود ومامان ادامه می داد.بله پدرترانه یه بدهی نسبتاسنگینی به پدرتون داشته که توی یه شرایطی قادربه پرداختش نبوده وباباجونتون هم ترانه روطلب می کنه ازیه طرف محوزیبایی ترانه هم شده بود وبرای چندصباحی می خواست اونو هم فدای خوشگذرونیهاش بکنه .اگه مامان اشاره نکرده بود بی اختیار رفته بودم طرف بابا تایقه شوبگیرم وفقط هواربزنم دیگه دین وایمون هم توی اون شرایط یادم رفته بود.ترانه هم اصلاسرشو بالانمی کرد. خلاصه مادربازهم ادامه داد وگفت قبل ازآشنایی بچه ها مسعودبه خواستگاری ترانه می ره اما ترانه ظاهراباهاش به توافق نمی رسه ومیگه مانمی تونیم صددرصد باهم تفاهم داشته باشیم.ازیه طرف اون بیچاره که پدرشمارونمی شناخته ودلش هم نمی خواسته که توی شروع کارش باامیر ازاون پولی قرض بگیره .بنابراین مخفیانه به سراغ پدرتون میاد ومبلغی روبرای خرید خونه قرض می گیره تاخودش ومادربیمارش توی اون ساکن بشند.بله ماجراها همین طوری پیچیده می شه .مسعودبیچاره برا ی این که ماجرالونره وکوچکترین ناراحتی توی دل دوستش امیرپیش نیاد ازاون شرکت میره تاپدرتون پیداش نکنه اماپدرشمازرنگ ترازاین حرفهابود هم پدرمی دونست که مسعودخواستگارترانه بوده هم مسعودفهمیده بود که بابا تون چشماش سخت دنبال ترانه است وحتی آقای مجدو تادم زندان هم برد. وقتی امیروترانه دل به هم می بندند آقای مجدبه خیال اینکه حداقل بااین وصلت پدرتون دست برداربشه باازدواج اونها موافقت می کنه اما پدر کینه بدل می گیره وروز عقد ترانه روتنهاگیرمیاره ومیگه نمی ذارم زندگیت به آخربرسه .ترانه هم برای این که ارتباط پدروپسرخراب نشه هیچ وقت هیچ چیز به امیرنمی گه وفقط سعی می کنه تامی تونه ازدسترس پدردورباشه اما طوری هم برخوردمی کنه که برای کسی سوال برانگیزنشه. پدرتون دست ازسرمسعودهم برنمی داره وچون می دونه که تعریفهای مسعودازامیر توی انتخاب شدنش توسط ترانه خیلی نقش داشته سعی می کنه ازاون هم انتقام بگیره ومرتب به سراغش میره و میگه یا کل بدهیتو یک جامیدی یا میگم که توهم خواستگارترانه بودی تامیونه ات باامیربه هم بخوره. حالا چرااینقدرارتباط مسعودوامیر برای مسعودمهم بوده اون هم رازیه که شماباید بدونید.مدتی بعدازازدواج بامن پدرتون زن جوونی رو که بیوه بوده وتنها به عقدموقت خودش درمیاره وصاحب فرزندی هم میشه که اون مسعوده.بله مسعودتوتموم این سالها عاشقانه هوای برادرشو داشت وبه خاطرعلاقه اش به اون ازخواستگاریش هم صرفنظرکرد..مامان داشت می گفت وهمه داشتیم گریه می کردیم.دیگه حالمون دست خودمون نبود بلندشدم که برم سراغ مسعود تاپیداش کنم.هنوزازدرنرفته بودم که مامان آخرین حرفشم زد وگفت خوشبختانه پدرشما توی اون روزهای اول زندگیش که هنوز دنبال کسی نیفتاده بود وعاشق من بود توی عقدنامه اختیارجدایی روبه من هم داده بود ومن هم امروز بعدازمدتها پیگیری ازش جداشدم ودیگه تاآخرعمرم هم نمی خوام ببینمش .حالا ثروتی که ازپدرم گرفته وصاحب همه چیزشده روبخشیدم نیازی بهش ندارم شماهاهم خودتون می دونید اون پدرتونه. باتموم شدن حرفهای مامان پدرهم بدون هیچ حرفی بلندشد ودنبال من اومد هرچی صدام زد جوابشو ندادم .ازطریق محمودآدرس مسعودعزیزم روگرفتم وهمون شب رفتم دنبالش تاصبح کنارهم بودیم وتموم حرفهای دلمونو به هم زدیم.بعدازاون برگشتم خونه ترانه آراسته وبسیارزیبا منتظرم بود .خیلی خسته بودم بچه ها هم پایین پیش مامان بودند انگاری مامان اونهاروتعمدا نگه داشته بود تامن وترانه خستگی این روزها روازتن هم بدرکنیم .ترانه رو بوسیدم وگفتم زندگیتو بهشت می کنم فرشته نازنینم منو ببخش اذیتت کردم آخه دوستت دارم نمی خوام هیچ کس توروازمن بگیره .همین طورگریه می کردم وسرم روی شونه هاش بود اون هم منو نوازش می کرد ومی گفت عزیزم ناراحتی تو اشکهات برام غصه تلخیه توروبه خدادست بردار مثل همیشه دوستت دارم. بعد هم خسته به اطاق رفتم ولحظاتی بعدهم ترانه اومد.
بعدازاون روز مامان مارودعوت کردپایین وگفت بچه ها تموم این اطلاعاتو باید مدیون اون منشیی باشی که کنارامیراستخدام کردم .منم پیشونی مامانو بوسیدم وگفتم مامان جون شمامارونجات دادید مثل همیشه باحوصله وعاقلانه رفتارکردید.مامان حرفمو قطع کرد وگفت براتون دوتابلیط مشهدوگرفتم پویاوپوریاهم که به من وعمه هاشون عادت دارند برید وچندروزی کنارهم عشقتون یه جلای تازه بدید.
ومن وترانه هم دست دردست هم به وادی عشق بی زوال حرکت کردیم
پایان
کل داستان درپست بعدی یک جاخواهد آمد
گفتم که مامان مارویه شب دورهم جمع کرد تابرامون حرفهایی روبزنه که توی این سالها فقط توی دلش گذاشته بودولبخندوشادی مابهونه ای برای زندگی کردن اون باپدرمون بود.د.بابا هم اومده بود من وترانه وپویاوپوریای شیطون هم اومده بودیم. من که حال درست حسابی نداشتم.اصلاهم دلم نمی خواست باپدرروبروشم.قبل ازاومدنمون ترانه بالباس بسیارزیبا وچهره ای که باکمی دستکاری اونو مثل فرشته هاکرده بود توی تراس کلی باهام حرف زده بودوقربون صدقه من رفته بود.حالاکه فکرمی کنم می بینم ترانه منو خیلی لوس کرده بود.روزی نبودکه منونوازش نکنه سرشو روی شونه هام نذاره ونگه عشقم تکیه گاهم زیبای من گل من چقدرکنارتوبودن شیرینه.می دونم امیرم نمی خوام هیچ وقت بمیرم وبرای ثانیه ای هم ازتودورشم.وقتی می بینم می خندی قلبم یه باردیگه زندگیشو ازسرمی گیره.اون شب هم شامو روی میز که خیلی شاعرانه چیده بود خوردیم وبعدترانه یه بوس ازپیشونی من برداشت وگفت امیرجونم .می دونم امشب همه چی درست میشه وغصه های تومهربونم تموم میشه.من فدای اون چشای عسلیت بشم دیگه غم ازوجودت دورمیشه مطمئن باش.خلاصه همه طبق پایین منزل مامان جمع شدیم پدرهمبود وترجیح می داد خیلی بامن روبرونشه. اماهرازگاهی نگاهی پرازنفرت به ترانه می انداخت. ترانه هم بااون نجابت خاصش یه گوشه نشسته بودوحرفی نمی زد.مطمئن بودم بابا نمی دونه مامان چی می خوادبگه ومثل همیشه مغروره که مامان توی هرشرایطی اونورهانمی کنه.
چیزی نگذشت که مامان شروع به حرف زدن کرد وگفت بچه هامدتیه که یک فکرمسموم تصمیم گرفته آشیانه تنهاپسرم امیروعروس گلم روازهم بپاشونه اما به لطف خدا همه چیز روشن شد وحالا وقتشه که شماهم بدونید.یه لحظه پدرونگاه کردم دیدم حسابی سرخ شده وداره عرق می کنه. تمام وجودموگوش کردم وسپردمش به حرفای مامان تاحتی یه کلمه هم ازدستم نره.مامان ادامه داد امشب آخرین شب زندگی منو پدرتونه چون توتموم این سالها همه رفتارا وخوشگذرونیهاشو تحمل کردم الااین یکی که بخواد به زندگی پسرم لطمه بزنه. بابا خواست بپره وسط حرف مامان که مامان نگذاشت وگفت توتموم این سالهاتوهرچی خواستی کردی ومن حرفی نزدم حالا ساکت بشین تامن بگم چون دیگه هیچ وقت کنارت نمی مونم.خواهرام نفیسه وسپیده خشکشون زده بود .مامان همین طورادامه میداد ومی گفت بله پدرتون باهوسبازیهاش خیلی هارو بدبخت هم کرد امایه فرشته ازدستش رهاشد.اونم کسی نبودجزترانه .من وسپیده ونفیسه دیگه خون توی رگامون منجمد شده بود ومامان ادامه می داد.بله پدرترانه یه بدهی نسبتاسنگینی به پدرتون داشته که توی یه شرایطی قادربه پرداختش نبوده وباباجونتون هم ترانه روطلب می کنه ازیه طرف محوزیبایی ترانه هم شده بود وبرای چندصباحی می خواست اونو هم فدای خوشگذرونیهاش بکنه .اگه مامان اشاره نکرده بود بی اختیار رفته بودم طرف بابا تایقه شوبگیرم وفقط هواربزنم دیگه دین وایمون هم توی اون شرایط یادم رفته بود.ترانه هم اصلاسرشو بالانمی کرد. خلاصه مادربازهم ادامه داد وگفت قبل ازآشنایی بچه ها مسعودبه خواستگاری ترانه می ره اما ترانه ظاهراباهاش به توافق نمی رسه ومیگه مانمی تونیم صددرصد باهم تفاهم داشته باشیم.ازیه طرف اون بیچاره که پدرشمارونمی شناخته ودلش هم نمی خواسته که توی شروع کارش باامیر ازاون پولی قرض بگیره .بنابراین مخفیانه به سراغ پدرتون میاد ومبلغی روبرای خرید خونه قرض می گیره تاخودش ومادربیمارش توی اون ساکن بشند.بله ماجراها همین طوری پیچیده می شه .مسعودبیچاره برا ی این که ماجرالونره وکوچکترین ناراحتی توی دل دوستش امیرپیش نیاد ازاون شرکت میره تاپدرتون پیداش نکنه اماپدرشمازرنگ ترازاین حرفهابود هم پدرمی دونست که مسعودخواستگارترانه بوده هم مسعودفهمیده بود که بابا تون چشماش سخت دنبال ترانه است وحتی آقای مجدو تادم زندان هم برد. وقتی امیروترانه دل به هم می بندند آقای مجدبه خیال اینکه حداقل بااین وصلت پدرتون دست برداربشه باازدواج اونها موافقت می کنه اما پدر کینه بدل می گیره وروز عقد ترانه روتنهاگیرمیاره ومیگه نمی ذارم زندگیت به آخربرسه .ترانه هم برای این که ارتباط پدروپسرخراب نشه هیچ وقت هیچ چیز به امیرنمی گه وفقط سعی می کنه تامی تونه ازدسترس پدردورباشه اما طوری هم برخوردمی کنه که برای کسی سوال برانگیزنشه. پدرتون دست ازسرمسعودهم برنمی داره وچون می دونه که تعریفهای مسعودازامیر توی انتخاب شدنش توسط ترانه خیلی نقش داشته سعی می کنه ازاون هم انتقام بگیره ومرتب به سراغش میره و میگه یا کل بدهیتو یک جامیدی یا میگم که توهم خواستگارترانه بودی تامیونه ات باامیربه هم بخوره. حالا چرااینقدرارتباط مسعودوامیر برای مسعودمهم بوده اون هم رازیه که شماباید بدونید.مدتی بعدازازدواج بامن پدرتون زن جوونی رو که بیوه بوده وتنها به عقدموقت خودش درمیاره وصاحب فرزندی هم میشه که اون مسعوده.بله مسعودتوتموم این سالها عاشقانه هوای برادرشو داشت وبه خاطرعلاقه اش به اون ازخواستگاریش هم صرفنظرکرد..مامان داشت می گفت وهمه داشتیم گریه می کردیم.دیگه حالمون دست خودمون نبود بلندشدم که برم سراغ مسعود تاپیداش کنم.هنوزازدرنرفته بودم که مامان آخرین حرفشم زد وگفت خوشبختانه پدرشما توی اون روزهای اول زندگیش که هنوز دنبال کسی نیفتاده بود وعاشق من بود توی عقدنامه اختیارجدایی روبه من هم داده بود ومن هم امروز بعدازمدتها پیگیری ازش جداشدم ودیگه تاآخرعمرم هم نمی خوام ببینمش .حالا ثروتی که ازپدرم گرفته وصاحب همه چیزشده روبخشیدم نیازی بهش ندارم شماهاهم خودتون می دونید اون پدرتونه. باتموم شدن حرفهای مامان پدرهم بدون هیچ حرفی بلندشد ودنبال من اومد هرچی صدام زد جوابشو ندادم .ازطریق محمودآدرس مسعودعزیزم روگرفتم وهمون شب رفتم دنبالش تاصبح کنارهم بودیم وتموم حرفهای دلمونو به هم زدیم.بعدازاون برگشتم خونه ترانه آراسته وبسیارزیبا منتظرم بود .خیلی خسته بودم بچه ها هم پایین پیش مامان بودند انگاری مامان اونهاروتعمدا نگه داشته بود تامن وترانه خستگی این روزها روازتن هم بدرکنیم .ترانه رو بوسیدم وگفتم زندگیتو بهشت می کنم فرشته نازنینم منو ببخش اذیتت کردم آخه دوستت دارم نمی خوام هیچ کس توروازمن بگیره .همین طورگریه می کردم وسرم روی شونه هاش بود اون هم منو نوازش می کرد ومی گفت عزیزم ناراحتی تو اشکهات برام غصه تلخیه توروبه خدادست بردار مثل همیشه دوستت دارم. بعد هم خسته به اطاق رفتم ولحظاتی بعدهم ترانه اومد.
بعدازاون روز مامان مارودعوت کردپایین وگفت بچه ها تموم این اطلاعاتو باید مدیون اون منشیی باشی که کنارامیراستخدام کردم .منم پیشونی مامانو بوسیدم وگفتم مامان جون شمامارونجات دادید مثل همیشه باحوصله وعاقلانه رفتارکردید.مامان حرفمو قطع کرد وگفت براتون دوتابلیط مشهدوگرفتم پویاوپوریاهم که به من وعمه هاشون عادت دارند برید وچندروزی کنارهم عشقتون یه جلای تازه بدید.
ومن وترانه هم دست دردست هم به وادی عشق بی زوال حرکت کردیم
پایان
کل داستان درپست بعدی یک جاخواهد آمد
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور ۱۳۸۷ ساعت 16:45 توسط زهره شاه حیدری
|